یک اشتباه معمولی

داستان من و تمام آن چه نیستم

حالا می تونم بنویسم . حالا که یک هفته گذشته . حالا که حالت تهوعم کمتر شده . حالا که می تونم غذا بخورم ... هر چند هنوز گاهی حالت تهوع برمی گرده : روی مبل ها که می شینم ، سرم رو که به سمت گوشه ی خاصی از خونه مون می چرخونم ، نگاهم به تخت توی اتاقم برمی گرده و کاسه ی یک بار مصرفی که روزی توش شاتوت خورده بودم رو می بینه که بی هوا روی بالش گذاشته شده ... توی خیابون هم حالت تهوع می گیرم ، وقتی از بعضی جاهای خاص رد می شم ... با دوستام که حرف می زنم هم حالت تهوع می گیرم ، مثل امروز که شوهر سپید داشت می گفت آدرس شرکتشون کجاس و نزدیک خونه ی ض بود ... مثل امروز که سپید داشت از شوهرخواهرش که توی آمریکاس حرف می زد و شوهرخواهرش هم رشته ای شمالی من بود ...

خب ولی کمتر شده ! دیگه مثل یک هفته پیش نیست که حالت تهوعم دایمی باشه و راه گلوم بسته باشه ...

کمی که حالم بهتر شد ، فکر کردم : دیگه وقتشه از " یک اشتباه معمولی " دست بکشم . ببوسمش بذارمش کنار . یه قفل محکم بزنم روی این وبلاگ که چاهار سال تمامه شده آیینه ی دل من ... " ض" رو با این وبلاگ شناختم ، شمالی رو هم . ض یکی از بهترین دوست هام شد و شمالی ... آخ شمالی ... آخ شمالی ... آخ ... شمالی همه ی زندگی م شد .‌شد هوا و نفس و خنده و غم و اشک و امید و ... شد عشق من ... شمالی رو که دیدم ، قلبم باز شد و شمالی رو مثل چی بلعید تو خودش ... 

..............

شمالی ! هنوز م که بهت فکر می کنم ، نفسم بند میاد . اولاش فکر می کردم این کارو که کردی ، دیگه برام تموم شدی ... تموم شدی ! اما خاطراتت تموم نشدن ... تموم نمی شن ... اولش فک کردم ، ض باعث شد ریده بشه به تمام خاطرات پیاده روی من ... می دونم ض نمی خواست برینه بهشون ، اما حرکتش حرکت قهوه ای مندانه ای بود ... بعد دیدم ، حتا با وجود این واقعیت که می دونم تو من رو به خاطر ض ول کردی ، حتا با وجود این که می دونم ض تو رو که دید عاشقت شد و من اشتباه حس نکرده بودم ... با همه ی اینا ، هنوز و همیشه خاطرات من با تو مقدس می مونن ... چون تو دروغ بودی ، ولی من نه ! من راست راست بودم . من اون قدر راست بودم که می تونه به جای دروغ بودن تو هم قداست اون خاطره ها رو حفظ کنه ...

...............

تو این وبلاگ همه ی آدمای زندگی من اسم داشتن ، به جز مواردی که اون آدم اون قدر موجود بی ارزشی بود توی ذهن من ، که تبدیل شد به یه حرف از الفبا ! ض هم این جور شد .. .

شمالی بی شعورترین معشوقی بود که می تونست وارد زندگی یک دخدر معمولی بشه . ولی دخدر معمولی نشکست باهاش ... ض ولی منو شکوند ...

ای کاش می شد دوستی ها یک طور دیگه ای بودن ...

حالا شاید کمی بعدتر اون آبنبات چوبی رو که هر روز ازش یک لیس می زنم ، بندازم دور دیگه . همونی که یک روز جمعه ی خردادی از آبمیوه فروشی بغل جمه بازار برام گرفتی ...شاید همین امشب اون کاسه ی یه بار مصرفی رو که توش شاتوتی بود که تو برام خریدی بندازم دور ... شاید اون شاخه گل رزی که یه روز قبل از این که بریم خونه ی ض برام گرفتی رو پرت کنم سطل آشغال ... اما عکس هات رو نمی تونم ... هنوز اون عکسی که ض توی خونه ش ازمون گرفت ، می تونه یادم بیاره همین چند وقت پیش چه حس فوق العاده ی خوب و جاری و سرشاری داشتم ... حتا اگر تو دروغ بودی ... حتا اگر نگاه اون شب ض واقعی بود ...

...................................

دیگه چه طور می شه فهمید یک نفر دوستت داره ؟ دیگه چه طور می شه فهمید ، حالا که می بینم نگاهت ، صدات ، بوسه هات و دوستت دارم گفتن هات دروغ بوده ؟

دیگه چطور می شه لحظه ها رو باور کرد ؟ وقتی می بینم دروغ بودی و یاد پیاده تمام تهران رو گز کردن میفتم  ... یاد شب تا صبح بیدار موندن روی پله های پارکینگ خونه مون و در گوشی حرف زدن تا خود صبح  میفتم ... یاد جاده ی شمال و منتظر تونل موندن برای بوسه های طولانی میفتم ... یاد دیوار کنار در خونه مون و توقف های طولانی موقع خدافزی آخر شب و بوسه های دزدکی از همسایه ها میفتم ... اگر اینها دروغ بوده ، اگر نباید اینها رو باور می کردم ، پس دیگه چطور می تونم لحظه ی دیگه ای رو با کس دیگه ای باور کنم ؟

............................

شمالی که رفت ، فکر می کردم : خب ! خودخواه بود و ضعیف و بدون اعتماد به نفس ... حالا اما ، شمالی برام خودخواه و ضعیف هست و اما به جای بدون اعتماد به نفس باید هزار تا واژه تو مایه های حقارت و پستی و بی شرفی یک آدم بذارم ...

راستش ، با تمام اینها ، هنوز در تنهایی هام با شمالی حرف می زنم . هنوز داستان روزهام رو براش تعریف می کنم و اسمش رو زیر لب می گم و آه می کشم ... آخه می دونین ؟ شمالی همه ی اینایی که این بالا نوشتم ، " بود " ! مشکل اینجاست که " بود " و این بودنش ‌، من رو روانی خودش کرد ...

...........................

...........................

از همه ی خواننده های اینجا معذرت می خوام . ولی اینجا دیگه خونه ی امن من نیس ! دیگه نمی تونم اینجا بنویسم ، وقتی می بینم اینجا دو تا آدمی رو وارد زندگی من کرد که بهترین و بدترین لحظات عمرم رو رقم زدن ! شاید دیرتر ، جای دیگه ای بنویسم ؛ که نوشتن چاره ی منه و ازش ناگزیرم ! ولی اینجا برام تمومه ... از همه تون می خوام منو ببخشید که بی هوا می رم . امیدوارم همه ی اتفاقای خوب عالم براتون بیفته و نفس هاتون از هوای خوشبختی پر باشه ...

اینجا دیگه میلان نیست ، دختر معمولی از اشتباهات معمولی خودش خسته شده ... خدافز همه !

 

پ.ن : لطفن سعی نکنین حدس بزنین کی هست .  ض فقط یه حرف از الفباس . اگر می خواستم اسمشو بنویسم ، می نوشتم . بس کنین این مسخره بازیا رو :(

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 0:40 توسط یک دختر معمولی|

صدای گرم مهسا وحدت با همراهی مایت ... من و کیف تازه ام ... آفوگاتوی کافه ایستگاه ...

این طوری به استقبال پنجشنبه های پاییزی می روم ! 

با تمام تابستان داغ زهرمار خداحافظی می کنم . با تمام پنجشنبه ها و کافی شاپ هایی که تنها پشت میز بودم و دو تا سفارش می دادم !

این طوری به استقبال پنجشنبه های تنهایی می روم : با مززه ی تلخ و شیرین آفوگاتو ، با موزیک همراهی صدای نرم مهسا وحدت و صدای ضخیم مایت ، با لم دادن روی نیمکت چرمی و بی تفاوت بودن نسبت به صندلی خالی رو به رو ...

سلام پاییز ... سلام تنهایی ... سلام دختر معمولی ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 15:54 توسط یک دختر معمولی|

از روزهایم اگر بخواهم بنویسم ، زیاد نمی شوند تعداد یادداشت هام . مثل همین الان که سال به سال می نویسم فقط . روزهایم کم هستند و باقی شب است و شب ! و شب را دوست ندارم بنویسم توی این خانه . 

روزهایم کم هستند . کم پیش می آید که موبایلم زنگ بخورد و روی صفحه عکس تو افتاده باشد که داری با اخم نگاهم می کنی که انگار : ده زود باش بردار آن گوشی را ! عکست که یک روز توی آن پارک مسخره نشسته بودیم و من فرت فرت ازت عکس می گرفتم و تو یک لحظه می خندیدی و یک لحظه اخم می کردی ...

امروز ، برایم روز بود و من باز هم تلفن را که قطع کردم ، بغضم آمد و دلم غنج رفت برای صدات و برای نگاهت . بعد ، انگار کلاس فرانسه برایم بهترین کلاس دنیا بود و من باز هم بهترین شاگرد کلاس بودم که توی بحث ها شرکت می کند و فقط خمیازه نمی کشد .

دلم باز شد زنگ که زدی . دلم روشن شد ! می دانی ؟


برچسب‌ها: عاشقیت معمولی, دلتنگی های معمولی
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 22:51 توسط یک دختر معمولی|

گوشی را می گذارم و از پنجره به بالای جردن نگاه می کنم . به آنجایی که تو هم الان نشسته ای و گوشی را گذاشته ای . بغض می کنم . اما سعی می کنم اشک هام نریزند . آخر آرایشی که تو گفته بودی صبح که پا می شوم بکنم ، خراب می شود ...

هر روز ... هر روز بیشتر می شود لا مصب ! خوبی اش این است که دارد می گذرد . هر روز ، یک روز کمتر می شود و من به پایان نزدیک تر می شوم !

گفته بودم که دوست داشتن تمام ندارد ؟ کمتر ندارد ؟ فقط بیشتر دارد ... هر روز بیشتر می شود خب !


برچسب‌ها: عاشقیت معمولی, دلتنگی های معمولی
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 7:54 توسط یک دختر معمولی|

ساعت نه و نیم شب است . من هنوز توی دفترم و دارم تند تند کارهایی را که وقت برایشان تنگ است ، تمام می کنم ! از پنجره ، جردن را نگاه می کنم که این وقت شب ترافیک ندارد و این اولین بار است که این طور می بینمش . جردن بیچاره که تا ده روز پیش اسمش " آفریقا " بود و حالا شده " نلسون ماندلا " ! سرم را می چرخانم و چشم هایم را به روی مانیتور ریزتر می کنم و آن گوشه ی سمت چپ را نگاه می کنم که : درصد آپلود شدن فایل : 49 ... 50 ... 51 ... خب ! گاهی هم ارور می دهد و باید دوباره از اول لاگ این کنم و فایل را آپلود کنم و وسطش هم دوباره به جردن فکر کنم !

فکر نمی کردم روزی برسد که دلم بخواهد تا ساعت ده شب ، تک و تنها توی دفتر بمانم و تنها چیزی که بهش فکر کنم ، آپلود کردن فایل های متقاضیان با این اینترنت مزخرف باشد ! خب ! اما رسیده ! تو نیستی و من لا به لای شعر گفتن های دلتنگی هام ، خود را توی کار خفه می کنم ! تو نیستی و من ابر بی کسی می شوم ! تو نیستی و من باغ بی برگی می شوم ...

 

تمام نوشت : باز هم ارور داد ! ارور می دهم ! تعطیل می کنم که بروم خانه و پتوی سبکم را بکشم رویم و بخوابم ! زنده باد زندگی !

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 21:45 توسط یک دختر معمولی|

امروز خیلی غیر منتظره با تو بودم و بعد از مددت ها از شام خوردن لذذت بردم ... و اگه خوووووب دققت کرده باشی ، امشب تنها باری بود که از بشقاب های غذامون که اون قدر هم خوشگل بودن ، عکس نگرفتم ... 

تمام امشب باسه م یه عکس یادگاری بزرگ بود ؛ عکس می خوام چی کار ؟

 

پ.ن : امشب که سفر به اولسبلنگاه رو باسه ت تعریف کردم ، یه دفه خیالم راحت شد ! دیگه لازم نمی بینم قسمت دوم و سوم سفرنامه م رو اینجا بنویسم !

پ.ن ۲ : همیشه دلتنگم ؛ همیشه می خوامت و همیشه با منی ! گفتم که ! نمی تونی بری تو ذهن من ! اینش خوبه ! 

همین ! یک حال گیج خوب احمقانه ای دارم !

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 22:40 توسط یک دختر معمولی|

دارم مثل هر شب دور میدون آزادی رو پیاده می رم . کسی دور و برم راه نمی ره . شالم رو نیمه باز گذاشتم تا کمی باد به گردنم بخوره . یک دفه به صدای قییییژژژژ کنار گوشم میاد . ماشین پلیس کنارم ایست کرده . قلبم شروع می کنه به تند زدن و میاد تو حلقم : الانه که بگیرنم و نصفه شبی ببرنم کلانتری ، به خاطر بدحجابی ... خوشبختانه آدمی هستم که ترسش رو نشون نمی ده . بدون این که به شالم دست بزنم و یا قدم هام رو تند کنم ، به راهم ادامه می دم . ماشین پلیس راه میفته و صدای خنده ی سربازهای لعنتی ای که از آزار دادن من لذذت برده ن ، به گوشم می رسه ...

قلبم همچنان تند می زنه . خشم و ترس ، از یک جاهایی از روحم سرک می کشن : لعنت به مملکتی که توش آدم پلیس می بینه ، به جای احسای امنیت ، احساس ناامنی می کنه ...

 

پ . ن : پنج سال پیش که تازه رفته بودم ایتالیا ، از دور که پلیس می دیدم ، ناخودآگاه خودم رو جمع می کردم و سعی می کردم با فاصله از پلیسا راه برم . طول کشید تا عادت کنم به احساس امنیت در کنار پلیس ها ... طول کشید ...

پ . ن ۲ : ادامه ی سفر به ماسال رو بعد از این یادداشت خواهم نوشت ...

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 22:16 توسط یک دختر معمولی|

 
 از شهر تو رد می شوم . تمام راه از تهران ترافیک بوده و حالا بیشتر از سیزده ساعت است که توی ماشینم و تازه رسیده ام به شهر تو ... دلم می خواهد تا قیامت ترافیک باشد و من همینجا سرگردان این خیابان های شیبدار باشم . توی جاده ، از دور توربین ها پیدا می شوند و تککه ابری در آسمان . و من دلم می خواست آن تککه ابر بودم که بادها مرا به هر طرف می کشاندند و شاید هم از آسمان خانه ی کودکی ات رد می شدم . من دلم می خواست یک دانه ذره‌ ی معلق در هوا بودم که باد مرا برمی داشت می برد رها می کرد روی نرده ی ایوان حیاطتان . دلم می خواست اصلن یک درخت زیتون بودم که بادها او را به سمت خانه ی شما خم کرده باشند . 
اتوبوس می پیچد توی شهر و خیابان های شهر تو را سر می گیرد . من تک تک خانه ها را نگاه می کنم . شاید روزی تو ، نگاهی به بعضی از آنها انداخته باشی ؛ یا دستی روی دیواری کشیده باشی ؛ یا از در خانه ای رد شده باشی ؛ یا دزدکی عاشق نوجوانی‌دختر یکی از آنها شده باشی ! خانه تان را بلد نیستم و برای من ، تمام این خانه ها ، خانه ی شما هستند . دارم وحشت ناشناخته ای را که موقع زلزله چشیده بودی ، حس می کنم . حس رفتن از خانه ی کودکی ت به خانه ای دیگر ، در شهری دیگر ... دارم تو را حس می کنم ... صدای دویدن با دمپایی پلاستیکی توی پیاده روهای باریک . تصویر جعبه نوشابه هایی که از پشت ماشین روی شانه های پهن کودکی ات قرار می گیرند ...
شهرت با من غریبه است و بعد از مددتی اضطراب می گیردم ! خانه تان را بلد نیستم  ؛ نمی دانم تو هم الان اینجایی یا نه ؛ نمی دانم چند خیابان با کودکی ات فاصله دارم ؛ نمی دانم ...
گلویم بسته می شود . اخم هام می‌رود توی هم و سردردم دوباره ...
راه باز می شود و اتوبوس از شهرت می گذرد . شهرت تمام می شود ؛ و من می مانم با دلی که آن یک ذرره اش که مانده بود هم ، توی شهر تو جا ماند ؛ تمام شد ! تمام ...
 
پی نوشت : این یک داستان عاشقانه نیست ! این داستان سفری سه روزه است به جایی که بهشت دیدمش ! و برای رسیدن به هر بهشتی ، سختی ای هست و غمی و شادی ای ... می نویسم !
 
نوشته شده در جمعه دهم مرداد 1393ساعت 20:52 توسط یک دختر معمولی|

از ساعت پنج صبح تو ترافیک بودم و الان تازه رسیدم دم یه دستشویی تو نزدیکای قزوین !

یه همچین تعطیلاتی دارم هاااااا !

 

پ.ن : خوبی ش اینه که اینجا وای فای داره !

نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 12:58 توسط یک دختر معمولی|

موچین را می گیرم توی دستم و جلوی آینه ی سفالینی که نه سال پیش توی آن کارگاه طبقه ی سوم خانه ی قدیممان ساخته بودمش می ایستم . همان موقع ها که دخترکی بودم با آرزوهای دور ... خیلی دور ... و با " شب " راه افتاده بودیم دنبال آرزوهایمان ! آرزوهای آن موقع شب ، توی سختی های زندگی مجردی گم شد و مال من توی سختی های استقلال مالی یک دختر که پدرش سال ها بود رفته بود برای خودش بمیرد !

یکی دو تا از موهای اضافه را برمی دارم . چشم هایم قرمز و براق است . راست می گفتی که جاذبه وجود دارد و عجب هم چیز خوبی است ! اگر نبود ، حالا چشم هایم اشکباد می گرفت ، اگر که اشک هایم راه زمین را پیش نمی گرفتند ! اشک های یک ماه را دارم می ریزم روی گونه ها ، گردنم و لباس یقه بازم . حالا که با تو حرف زده ام و حالا که بعد از یک ماه " بوده ای " گر چه سخت ، گر چه تلخ ... حالا که زبانم به گفتن باز شد . حالا که گفتم چه قدر دانه دانه عکس هات را بوسیده ام ، بوییده ام ، نوازش کرده ام ، و دانه دانه رازهایم را بهشان گفته ام ...

ابروهایم پرپشت نیستند و خیلی موچین را دردسر نمی دهند معمولن . من اما اصرار دارم به جلوی آینه ایستادن و به زور کشیدن موهایی که هنوز بیشترشان زیر پوستم هستند . کی بود که عاشقت شدم ؟ نگفته بودم ؟ قبل از آن بود که نشسته باشیم لب خیابان آزادی و دست های همدیگر را گرفته باشیم و ماشین ها نگاهمان کرده باشند . شاید موقعی بود که ساعت ده شب پیشنهاد دادی برای سومین بار در آن بعد از ظهر برویم کافی شاپ و من خندیدم و به شوخی گفتم : « هیییی ! تو آخرشیییی ! عااااشقتمممم !! » و راستش خیلی هم شوخی نبود . یعنی فکر کنم حتتا قبل تر از آن بود که عاشقت شدم . آن وقتی بود شاید که من از خنده ولو شدم روی زمین و تو داشتی می خندیدی و پرسیدم به چی می خندی و گفتی که می خندی ، چون  من دارم می خندم ! 

اشک هایم دانه دانه می چکند و بعضی هاشان ته مانده های ریملی را که موقع رفتن به کلاس فرانسه زده بودم با خودشان پایین می آورند . مددت هاست فقط وقتی که با تو قرار دارم آرایش می کنم . اما امروز ، بعد از سه چهار روز مریضی ، خودم را که نگاه کردم ، دیدم خیلی بد است که دختری عاشق تو باشد و سر و وضعش این باشد ! این شد که نشستم لاک قرمزی را که هفته ی پیش برای تو زده بودم پاک کردم و لاک ست  با مانتوی امروزم جایش را گرفت و کمی هم آرایش کردم و زدم بیرون . آرایش که می کنم ، کسی توی دلم را  نمی بیند دیگر . دختری را می بیند که آرایش روی صورتش خوب می نشیند و لبخندی ناخودآگاه گوشه ی لبش است . آرایش که می کنم ، چشم هایم سردردم را لو نمی دهند ، چشم هایم دختری را لو می دهند که عاشق است . عاشق یک باد تند شمالی ...

 

* تیتر نوشت : آینه های ناگهان را قیصر سروده بود و کتابش برای من حکم قرآن دارد !

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 1:7 توسط یک دختر معمولی|

* خانه ام را گم کرده ام . خانه ام را می خواهم که نمی دانم کجاست ! خانه ام که ادویه هایم را چیده باشم روی میز آشپزخانه اش و کیف کنم از آنهمه ادویه بازی موقع آشپزی . خانه ام را می خواهم که پرده هایش همیشه کنار باشد تا نور بیاید تو . که شیشه هایش رفلکس نباشند تا مانع ورود نور به خانه ام نشوند . خانه ام را توی این همه خیال و خاطره گم کرده ام که باید باشد و نیست ! که باید باشد و خانه ای باشد پر از دیوارهای رنگی . پر از قاب های کوچک و بزرگ روی دیوار . باید پر باشد از کاکتوس های کوچک و بزرگ پشت پنجره اش و یک جور بوی خنکی از حضور گلدان های سبز و پر باشد از شمع و شاید هم یک دانه " جنگا " چیده شده روی میز همیشه آماده ی بازی ... خانه ام کجاست ؟

** خانه ام را گم کرده ام که افتاده ام توی لوپ گوش دادن به این آهنگ " خونه ما " که مرجان فرساد خوانده اش و صدایش که مزه ی سیب دارد ، رفته روی اعصاب من و نمی آید بیرون ... نمی آید بیرون ...

*** یک نفر باید باشد که برایش حرف بزنی و برایت حرف بزند . یک نفر که بهت نگوید : حوصله ندارم ! چرا حرف گوش نمی کنی ! یک نفر که یادش نرود برای چه آمده بود ! که تو را فقط برای " اوقات فراغت " نخواهد ! که بداند اگر حرف نمی زنی ، اگر گریه نمی کنی ، دلیلش این نیست که حرف و گریه نداری ؛ که این است که آن قدر آن یک نفر را دوست داری که ترجیح می دهی به جای او بترکی ... 

**** یک نفر باید باشد که قدر دوست داشته شدن را بداند . که دوست داشته شدن برایش باشد مثل هوا ، مثل آب ، مثل خواب ، مثل استراحت آخر هفته اش . که بی آن ها می میرد ! یک نفر باید باشد که دوست داشته شدنش را حرام نکند ! که تف نیندازد روی دوست داشته شدنش ! که دلتنگش را بداند ، بفهمد و دلتنگی تو را نیندازد توی آشغالدانی که بگندد و درد بگیرد ! 

***** یک نفر باید باشد که راه خانه ات را بلد باشد . دستت را بگیرد ، ببرد پشت پنجره اش و بگوید : این همان حوضی بود که می خواستی ؟ که تویش ماهی گلی باشد و غروب ها هندوانه محبوبی بیندازی توش که شلپ صدا بدهد و آب حوض شتک بزند توی صورتت و بخندی ؟ که با تو بیاید برای پشت پنجره اش از باغ گل یک عالمه کاکتوس بخرد و برای تک تک کاکتوس ها اسم بگذارد و یادش باشد هر کدامشان چه دوست دارند . یک نفر که وقتی تیم والیبال بازی دارد ، با تو بنشیند روی کاناپه ، سرش را بگذارد روی شانه ات و با تو بازی رو تماشا کند و با تو داد بزند و با تو " بزند قدش " وقتی تیم می برد ...

****** یک نفر باید باشد ... که وقتی باشد ، تو دیگر وقتی می بینی یک دفعه ماهواره درست موقع شروع مسابقه ی والیبال قطع می شود ، اعصابت خورد نمی شود و دلت بغض نمی کند که : تمام هفته را سر کاری و هیچ تفریحی نداری و یک روز هم که خانه ای و می خواهی بازی ببینی ، این طور ... که وقتی باشد ، اصلن مهم نیست تمام تلویزیون ها و اینترنت های دنیا هم ترکیده باشند ... که وقتی باشد ، زندگی خیلی ساده تر از این حرف ها می شود ... 

 

پ.ن : ممنون از کامنت هاتون برای پس قبل . فرا هنوز مشغول گرفتن مشاوره ی پزشکیه . هنوز معلوم نیست عملش کنن یا نه . ممنون از دعاها و آرزوهاتون . تو این شبا ... تو این شبا ...

پ.ن : دعا کردن رو دوست دارم ، دعا خوندن رو نه . ینی توسل رو دوست ندارم . رابطه م با خدا جددی تر از این حرفاس که بخوام کسی رو این وسط واسطه قرار بدم ... اما جوشن کبیر رو دوست دارم . که توسل نیست و کسی که این دعا رو نوشته ، عجب آدم محشری بوده . چه قدر خوب خدا رو صدا کرده ... جوشن کبیر گوش می دم و فارسی ش رو می خونم برای خودم ... و دعا می کنم ... دعا می کنم ... دعا می کنم ...

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 2:47 توسط یک دختر معمولی|

بعد از سومین قهوه ، دومین مسکن ، بستن سرم با روسری و کمی دراز کشیدن ، سردردم آن قدری کم شد که بتوانم بنشینم روی مبل ، بزنم کانال پی ام سی و با حالتی عصبی یک بشقاب پر تخمه بشکنم !

شمالی تهران نیست و من نمی توانم بهش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم تا سر دلم از این بغض خالی شود . این شد که نشستم روی مبل و یک عالم تخمه شکستم ! تخمه شکستم و فکر کردم ، تخمه شکستم و حرص خوردم ... 

به " فرا " فکر کردم و " آن چیز " احمقی که رفته چسبیده پس کلله اش ! 

من ، بدبختانه از آن تیپ آدم ها نیستم که خوب می توانند دلداری بدهند ! این شد که امروز یک دفعه ای خودم را و فرا را دیدم که ایستاده ایم توی آشپزخانه ی کوچک دفتر ، در را بسته ایم و داریم به آن چیز کوچک احمق فحش می دهیم ؛ فحش های ناجور ! که یک دفعه خودم را دیدم که فرا را بغل کرده ام و می گویم : تو قوی ای ، ولی قول بده اگر خواستی گریه کنی ، جلوی خودت را نگیری ! بعد این من بودم که اشکم در آمد و فرا اشک من را که دید ، جفتمان پقی زدیم زیر خنده !

به فرا فکر کردم و این که اگر توی ایتالیا جفتمان توی یک شهر بودیم ، لابد دوست های خیلی خوبی می شدیم برای هم توی آن همه مددت . به فرا فکر کردم و این که توی این مددتی که همکارم شده ، چه قدر فضای دفتر شادتر و باحال تر و انرژیک تر شده ... به فرا فکر کردم و به این که اگر نتواند مددتی - یا بمیرم الهی ، برای همیشه - بیاید سر کار ، من دیوانه می شوم از فشار کار و از فشار بی دوستی در محل کارم ...

مامان گفت : « خدا کریمه ! دعا می کنم براش . خوب می شه . مثل پارسال که " شپی " سرطان سینه گرفت و درمان کرد و خوب شد . » من اما کرامتی در این خدا نمی بینم ! که چی ؟! یک غدده ی بی شعور بگذارد پس کلله ی یک دختر بیست و نه ساله ، آن هم درست روی نخاعش ، که حتتا نشود عملش کرد هم ؛ بعدش بیاید خوبش کند که ثابت کند خدای خیلی باحالی است ؟ نه ! من این خدا را یک خدای بازیگوش می بینم که حوصله اش که سر می رود ، می افتد به جان یک عدده ای که از قضا جزو دوست داشتنی ترین آدم های دنیا هستند !

 

پ.ن : فرا پشت کلله اش ، غدده دارد ، من توی گلویم ! باز نمی شود لا مصصب !

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 17:30 توسط یک دختر معمولی|

روزهای چراغ قرمز که شروع می شود ، آدم دیگری می شوم انگار اصلن . قدیم ها خودم را کمتر می شناختم و هی شگفت زده می شدم از رفتارهام وقتی که پر.یود بودم . حالا کمتر شگفت زده می شوم . هر چند باز هم ...

اسمش را گذاشته ام روزهای چراغ قرمز ، چون خیلی چیزها برایم می ایستند ؛ خودم می ایستم ؛ توانایی هام می ایستند ... چون اعلام خطر می شود برام و همه چیز جور دیگری می شود و من دیگر آن دختری نیستم که خیلی از هنجارهای از پیش تعیین شده برای زنان در این جامعه ی مرد زده ی سنتی را می شکند . می شوم دختری که حریف هورمون هایش نمی شود و هورمون ها برای خودشان می تازند و تیرباران می کنند تمام خواستن ها را ...

می شوم دختری که هر چه قدر هم زور می زند تا ... هر چه قدر هم زور می زند تا ... هر چه قدر هم زور می زند تا ...

می شوم دختری که فکر می کند در این روزها کسی نمی خواهدش و باید حتمن دیگران اعلام کنند چه قدر خواستنی است تا باورش شود که هست ... می شوم دختری که به عالم و آدم مشکوک است و به عالم و آدم گیر می دهد ...

دیروز خیلی سخت بود که تمام این ها نباشم برات شمالی ! خیلی سخت بود که نگویم : من نارنجی ام امروز . با من سبز باش ... دیروز سخت تر می شد اگر شنبه اش نرفته بودیم چارمیز و پاستا نخورده بودیم و تو مرا نگاه نکرده بودی و به من لبخند نزده بودی ... سخت تر می شد اگر نگاهم نکرده بودی و زیر لب نگفته بودی بدون آرایش هم خوشگلی و اگر خیلی چیزها یادت نبود ...

امروز که وسط روز رفته بودم تا نوا.ر.بهدا.شتی بخرم ، فهمیدم هنوز هم آن طورها که فکر می کنم نشده ام ! وقتی برای یک نو.ار.بهدا.شتی ساده ، رفتم آن سوپر مارکت بزرگه و غیر از جناب نوار ، یک عالمه چیزهای دیگر هم برداشتم گذاشتم روی پیشخوان که جناب نوار تویشان گم شود ... که چی ؟ نمی دانم !

 

پی بعدن نوشت / شب : خدا می دونه چه قدر پای تلفن به خودم فشار آوردم که بهت نگم . خدا می دونه چه قدر تنها چیزی که می خواستم این بود که تو بازوهامو بگیری و سففففت فشارم بدی ؛ تا این حس گند خستگی هورمونی از تنم بره بیرون ... چه قدر خواسته شدن از طرف تو رو می خواستم . دارم سعی می کنم این روزای گند پر.یودی ، گند نزنن به اون چیزی که بین من و توئه . دارم سعی می کنم ، ولی باور کن سخته . این هورمونا خعلی لعنتی ن ! 

بعدش : اما شنیدن صدات - حتا بی حوصله و عجله ای - برای من اردی بهشته تو این آتیش ... چه خوبه صدات ... چه خوبه حس این که هستی ، حتتا برای دو دقیقه ی بی حوصله از پای تلفن ...

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 17:40 توسط یک دختر معمولی|

* تمام دوستت دارم های دنیا را برای تو گذاشته ام کنار ! یک روز می شود که دوباره سفره را پهن می کنیم و لقمه از آن ظرفی که کنار گذاشته ام برمی‌داریم .

** یک روز می شود که هشتاد ساله ایم و دندان مصنوعی هایمان را اشتباه برمی داریم . یک روز که سر آن صندلی توی بالکن دعوایمان بشود . آن صندلی را می گویم که شاید بگذاریمش توی بالکن خانه ی دنجمان در حومه‌ی شهر و از آن گهواره ای ها باشد و نمی دانم چرا قرار شد فقط یکی ازش داشته باشیم ! یادم نیست چرا ، تو یادت هست ؟

*** از پیاده‌روی کنار "اتوبوسمان" که رد می شوم ، لختی مکث می کنم ، لب هایم را غنچه می کنم ، هوا را بو می کشم ، و به راهم ادامه می دهم ... اصلن انگار تمام هر لحظه ای که دارم از آن کوچه رد می شوم ، تو داری کنار من راه می آیی و دستت را به جست و جوی دست من می گیری طرفم و زیر لب می گویی : کجایی ؟

**** یک جاهایی ، یک لحظاتی هستند توی این دنیا ، که به نام ما شده اند . دو نفره ها ، قابلیت زیادی دارند برای مالک زمان ها و زمین ها شدن . ما هم کم نیاورده ایم . نام نمی برم ؛ یادت هست ؟

***** هر مردی که تو را پس از من ببوسد

         بر لبانت

         تاکستانی را خواهد یافت

         که من کاشته امش !

                                                  نزار قبانی / ترجمه‌ی احمد پوری

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 22:36 توسط یک دختر معمولی|

* کاش یکی بیاید مرا بشناسد . یکی که من را این نبیند : یک دختر قوی اجتماعی ، یک دختر پر از انرژی پر های و هو ، یک دختر ورراج یک دنده ، یک دختر پررو ، یک دختر قوی ، یک دختر قوی ، یک دختر قوی ... خسته ام از این که قدر قوی دیده شده ام . من ضعیفم ، من حساسم ، من یک سری شانه می خواهم که سرم را بهش تکیه بدهم ، من یک دست بازو می خواهم که مرا محکم نگه دارد از هجوم بادهای بی کسی ، من یک سینه می خواهم که مرا برهاند از تنهایی ها !

کاش یکی من واقعی را ببیند . آن وقت شاید مرا بیشتر و طولانی تر بخواهد . نه آن طور که تو مرا دیدی و ترسیدی ! من ترس ندارم ! من یک دختر حساسم که از تمام هستی ، به آغوشی دلگرم است ...

 

** 62 سال سن زیادی نیست برای داشتن نوه ای 24 ساله ... برای بیست سال بی شوهر بودن ... برای داشتن این همه بیماری : آرتروز ، آسم ، پوکی استخوان ، شکستگی و دیسک کمر ، کمبود بینایی ... برای داشتن آن همه چروک ... برای یک تنه بار دنیا را به دوش کشیدن ... برای داشتن دختری که منم ، که خود بار سنگینی است برای تو ...

62 سال یعنی باید الان فقط توی مسافرت و تفریح باشی و نوه های فنقلت روی زانویت بنشینند یا روی شانه هایت تاب بخورند ... یعنی الان باید من ایتالیا می ماندم و تو را با خودم می بردم دور دنیا می گرداندم ... می بردم پاریس را که آن همه دوست داری با شب های روشنش نشانت می دادم ... می بردم الحمرا را می دیدی ... می رفتیم اصلن با هم مصر که الان سال هاست می گویی آرزوی دیدنش را داری ... یعنی الان باید خیالت از بابت هر چهار تا فرزندت راحت می بود ... یعنی حتتا می شد با شوهر دو متری ت قدم بزنی پیاده روها را و چای در استکان کمر باریکش بریزی و پایش را بمالی و با هم غش غش بخندید ...

امروز 62 ساله شدی . دیروز کیک برایت خریده بودم که دعوایمان شد و کیک ماند توی یخچال و امروز هم من آن قدر عصصه ناکم که تا این ساعت مانده ام توی دفتر و حوصله ی خانه آمدن ندارم . امروز 62 ساله شدی و من دلم برایت گرفته . برایت که نمی دانم کی پیر شد ... کجای قصصه ی من ، مادر خندان و جوان 38 ساله ی عروسی خواهرم ، تبدیل شد به مادر همچنان خندان ولی شکسته ی مجردی های من ...

تولدت مبارک مامی ! دلم برای دوستی هایمان تنگ است !

 

*** قرار نبود من این طور باشم . قرار بود من بزنم و برقصم و بچرخم و بخوانم . اما از قضای روزگار ، تنها نشسته ام توی دفتر خالی و " پیش درآمد " علی عظیمی را گوش می دهم و بغض کرده ام و دلم برای عالم و آدم تنگ است ...

 

نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 19:7 توسط یک دختر معمولی|

من هر روز صبح میدون ونک رو با یه شرمندگی بزرگ دور می زنم : از سر خیابون ونک که می پیچم تو میدون و کارگرایی رو می بینم که با این که ساعت نه صب شده ، هنوز کسی نیومده ببردشون سر کار ! کارگرایی که چمباتمه زده ن رو زمین ، کیسه ی وسایلشون ، یا قلم نقاشی شون ، یا شاغول و تراز بنایی شون جلوشونه و نگاهشون یه جایی گم شده ! من شرمنده ی اینا می شم وختی می بینم یه شغل ثابت دارم و دلم قرصه از بابت حقوق سر برجم و اینا الان دارن به این فکر می کنن که آخر شب جواب خانواده شون رو چی بدن ...

پ.ن : این قصصه تمام نمی شود ! این قصصه ناتمام می ماند ! باور کن !

نوشته شده در چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 23:14 توسط یک دختر معمولی|

گاهی فکر می کنم این دخترهای ظریفی که لبخند بدون دندان دارند ، یا لبخند با ردیف دندان های بالا فقط ، این دخترهایی که صدای خنده شان را حتتا خودشان هم نشنیده اند ، این دخترهایی که چشمان آرامی دارند و صاف راه می روند و صاف می نشینند و روی مبل که می نشینند زانوهایشان را به یک سمت کج می کنند ،   این دخترهایی که این قدر زنانه هستند و معمولن هم قدشان زیر ۱۶۵ هست و وزنشان زیر ۵۵ ، اینها چطور هستند ؟ 

گاهی درگیر این دخترها می شوم ، این که چطور است که این طور هستند و این که لابد پسرها این دخترها را طولانی تر می خواهند ! این که چطور می شود که پسرها این طور دخترها را طولانی تر می خواهند ؟

 

پ.ن : رفتم تنهایی برای خودم رژ لب خریدم با کرم پودر . آن موقع که توی مغازه بودم ، عین خیالم نبود و با خیال راحت استند رژهای مارک دبورا را نگاه کردم و تست کردم و رنگی را که دوست تر داشتم - که معمولن همانی است که اول تست می کنم - خریدم ؛ بعدش اما ، توی تاکسی که بودم ، دلم گرفت از این که تنهایی رفته ام خرید ؛ بعدترش که رسیدم خانه ، رژ را که زدم ، روی تختم که نشستم ، بغضم ترکید و چند دقیقه ای بی صدا گریه کردم ! 

نوشته شده در دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 21:11 توسط یک دختر معمولی|


آخرين مطالب
» قصصه ی ما به سر رسید ... یا : تمام !
» انگار هیچ وقت ... انگار همیشه ...
» از روزهای بی تو بودن ، یا : چه قدر توی این همه سیاهی خورشیدی !
» یک صبح پنجشنبه ی جردنی
» یک گزارش کاملن محرمانه !
» همین که دنیا از نفسات پُره ...
» آقا پلیسه بیداره . یا : سگ بزنه به این مملکت !
» سفر به تلاقی دشت ها و ابرها ، قسمت یکم : رفتن
» از حسودی بمیرید اصن !
» آینه های ناگهان *
Design By : Pars Skin