X
تبلیغات
یک اشتباه معمولی






















یک اشتباه معمولی

داستان من و تمام آن چه نیستم

نوشتن برایم سخت می شود . نوشتن برایم سخت می شود وقتی می بینم هیچ دوست ندارم این لحظه ها رو ثبت کنم .

پس ، از خودم نمی نویسم ، از تمام این لحظه های گند و گه نمی نویسم که برایم شده اند کابوس هر لحظه !

بعد از این ، اگر ببینم کسی عزیزی را از دست داده و می گوید : ای کاش می دانستم از دستش می دهم ! اگر می دانستم مهربانتر بودم و عاشق تر و همدل تر و هزاران صفت برتر دیگر و چه و چه ! بعد از این ، اگر ببینم این را ، حتمن می گویم : نگو ! نگو که من کشیده ام ! که وقتی می بینی داری از دست می دهی ، این نیست که می نشینی و لحظه ها را مزه مزه می کنی و " بهتر " خواهی بود . اگر بدانی دو ماه دیگر ، سه ماه دیگر ، یک هفته ی دیگر ، دیگر پیش عزیزت نخواهی بود ، این مددت به تو زهرمار می شود ! باور کن ! هر روز ، هر لحظه ، به جای این که به بودن با اون فکر کنی ، به نبودن او فکر خواهی کرد . زندگی ات جهنم می شود !

کشیده ام که می گویم !

نه ! نمی نویسم ! کابوس ، نوشتن ندارد !


پی بعدن نوشت : دوستان خوبم . ممنون از همدلی تون ! نه ! کسی دارد نمی میرد ! خیالتان تخت ! از دست دادن همیشه با مردن صورت نمی گیرد !

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 4:21 توسط یک دختر معمولی|

صاحب " چیچو "  ( که همسایه روبه رویی ماست و قبلن ازش نوشتم ) افتاده و پاش شکسته . این مددت که بیمارستان بوده ، چیچو رو گذاشته بوده پیش همسایه بغلی ما که اونام یه سگ دارن اسمش " گایا " هس . حالام از بیمارستان مرخص شده به سلامتی و برگشته خونه و چیچو هم برگشته خونه .

و اما داستان چیز دیگه ایه !

چیچو با گایا دوس شده و حالا وقت و بی وقت گایا ( درست از بغل گوش ما ) پارس می کنه و چیچو ( از رو به رو ) جوابشو می ده ! یا بر عکس !

طفلی ها خوب دلشون باسه هم تنگ می شه . ولی آخه عزیزان من ! آخه ساعت هشت صب ؟ نه آخه ساعت یازده شب ؟ آخه این ساعتا ؟ قربون اون دلای کوچولوتون برم ! ملاحظه کنین لدفن !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 13:55 توسط یک دختر معمولی|

اگر یه روزی قرار بشه یه فیلم مستند درباره ی من ساخته بشه ، دوست دارم یکی از صحنه هاش حتمن این باشه :

نمای من از پشت که چترشو عصا کرده و داره توی یه کوچه ی پیچ در پیچ شیبدار با ساختمونای با دیوارای آجری قدیمی قدم می زنه . نم بارون می زنه و گنجیشکا دارن باسه خودشون حرف می زنن . 

اصن ینی وختی بهش فک می کنم یه حالی می شما !

حالا شما برید حساب کنید حالم چه قده بده که دارم به ساخته شدن فیلم مستندی درباره ی خودم فک می کنم !

این قد نیاین بگین بنویس ! نتیجه ش این می شه !

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 13:44 توسط یک دختر معمولی|

لازمه از همین تریبون اعلام کنم :

اگر می بینین که من تا حالا خودکشی نکرده م ، یکی از مهم ترین دلایلش وجود شخصی به نام " شهرام شب پره " در این دنیاس !

گور بابای انتکلتوآلیسم و کلاس و کوفت و مرررررررگ ! ممنونم ازتون آقای شب پره ! شما خعلی ماهین !


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 19:0 توسط یک دختر معمولی|

اگر دیدید یک دختری توی هر جیبش ، هر کیفش ، هر گوشه ی خونه ش ، خلاصه هر سوراخ سنبه ای ، یک دونه دستمال کاغذی دم دستشه ، حتمن حتمن یه احتمال مهم رو در نظر بگیرین در مورد این دختر :

این دختر یه دختر زر زرویی ایه که اشکش دم مشکشه !


پی نوشت : کی شد که دستمال کاغذی ها توی همه ی سوراخ سنبه هام جا گرفتن ؟ کی بود ؟


پی نوشت 2 : نامبرده یک عدد فیلم " چه رویاهایی که می آیند " What Dreams May Come را دیده و حالش بد شده !


برچسب‌ها: دلتنگی های معمولی
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 2:10 توسط یک دختر معمولی|

حساسیت بهاری هیچ وقت این قدر مرا اذیت نکرده بود که حالا ! اصلن هیچ چیز هیچ وقت این قدر مرا اذیت نکرده بود که حالا ! اصلن من هیچ وقت این قدر " جیز " نبوده م که حالا !

دوستم نوشته بود که رفته " پائولا" ی آلنده را خوانده و من هم که هیچ وقت این قدر حسود نبوده م که حالا ! زودی پائولا را دانلود کردم و نشستم به خواندن . کمی روی مانیتور و کمی پرینت ... من هیچ وقت خواندن یک کتاب را آن قدر طول نداده بودم که حالا ! یک ماهی می شود که دارم پائولا می خوانم ! این برای من یک چیزی است در حد آسمان به زمین آمدن ! من که دزیره را دو روزه خواندم و راز داوینچی را از روی مانیتور یک روز و نیمه ! من که - بحث از رئالیسم جادویی دور نشود - بارون درخت نشین را یک بعد از ظهری نشستم خواندم ... من عوض شده ام ! خیلی ! وسط پائولا خواندن سری به اینترنت می زنم تا راجع به سالوادر آلنده بیشتر بدانم و بیشتر به پینوشه بد و بیراه بگویم و یک دفعه وسطش به خودم بیایم ببینم دارم مطلبی راجع به ژنرال فرانکو و جنگ های داخلی اسپانیا می خوانم . یا یک دفعه یادم می آید ته و توی ماجرای تبعید نرودا به جزیره ای در جنوب ایتالیا ( آن جور که در فیلم پستچی می گفت ) را در بیاورم ؛ که البته هیچی تهش پیدا نمی کنم !

و این می شود که پائولا خواندن من هی طولانی و طولانی تر می شود .

وای خدا ! دارم از سر درد و دماغ درد می میرم ! لب هایم و پره های دماغم می سوزند ! این حساسیت کی این جور شد ؟ چشمم دارد می ترکد ! اما منتظرم دانلود این فیلم " چه رویاهایی می آیند " تمام شود . با این سرعت احمقانه ی اینترنت ما ! یک دفعه ای بعد از چند سال دلم خواست این فیلم را دوباره ببینم . این بار بی سانسور . چه قدر این آقای رابین ویلیامز را دوست دارم . چه قدر دیالوگ های این فیلم را دوست دارم . چه قدر یک عالمه چیزهای مختلف دوست دارم . 

چه قدر این آلرژی دارد حال به هم زن می شود ! چه قدر خود من هم حال به هم زن شده ام !

دلم می خواهد یک باره واقعیت زندگی م برود توی فاز رئالیسم جادویی ! چه می شد مثلن یک دفعه من تصمیم بگیرم یک کیک گرد 25 سانتی متری را درسته قورت بدهم و بشود و کیف هم کنم ؟ چه می شد مثلن من نگاه کنم و ببینم وقتی جایی غرفه دارم ، اسکناس ها بال بال می زنند و می روند توی کیف پول من لالا می کنند ؟ چه می شد مثلن هر جا می روم جلوی پایم را شاخه های درختان جارو می کنند و باران که می آید آسمان نارنجی تند تند می شود و جنگل ها را که بو می کشم ، شوری دریای خزر توی گلویم بیاید ؟

چه می شد اگر یک دفعه زندگی ام می رفت توی فاز رئالیسم جادویی و من همین دختر بودم ولی یک دختر کمی عاقل تر در یک خانواده ی کمی پولدار تر و ایتالیا همین کشور بود ولی در یک فضای کمی منظم تر و کمی درست درمان تر و بلوندی هم بلوندی بود ولی با قابلیت درک کمی بالاتر و ایران همین ایران بود ولی همین بغل گوش ایتالیا و چه می شد استرالیا هم همین استرالیا بود ولی می آمد می چسبید بغل دست ایران و ایتالیا و چه می شد اصلن پدرم همچنان مرده بود ولی هر وقت صدایش می زدم می آمد می نشست ور دل من و سبیلش را برایم تاب می داد و پزش را می داد و چه می شد اگر مامانم دوباره جوان می شد مثل عکس عروسی خواهرم و مثل آن موقع که هنوز پدرم زنده بود و مادرم جوان بود و زندگی جوان بود و اصلن همه چیز مزه ی کال جوانی را می داد ؟

دارم از سر درد می میرم . دارم از سر درد دردسر می میرم . کجاست گوشه ی پنهانی که من آرام برای خودم بمیرم ؟ 


پی نوشت : ببخشید ! ولی من خوب نیستم این روزها ! اصلن خوب نیستم . و به طرز خودخواهانه ای می خواهم این خوب نبودنم را برای خودم - فقط برای خود خودم - نگه دارم ! نمی توانم بنویسم . من خوب نیستم ؛ شما خوب باشید ! لطفن !


برچسب‌ها: دلتنگی های معمولی, تفریحات معمولی
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 2:42 توسط یک دختر معمولی|

هفته ام با صدای " آیدا " آغاز می شود . اگر فکر می کنید خارج نشین بودن اول هفته ی مرا به دوشنبه انداخته ، سخت در اشتباهید ! من هنوز هم شنبه ها را اول هفته می دانم . اول " از این هفته دیگه کارامو پشت گوش نمی ندازم " ؛ اول " از این هفته دیگه ورزش می کنم " ؛ اول " از این هفته صبا زودتر پا می شم " ؛ اول " این هفته ، هفته ی من خواهد بود " ... شنبه برای من اول همه ی چیزهایی می شود که یا تا به حال نبوده اند یا کم تر بوده اند . چیزهایی که همچنان نخواهند بود یا کم خواهند بود البته !

گفتم که ! کلاف این هفته ام را شنبه ساعت نه صبح آیدا باز کرد . لازم است بگویم داشتم از ذوق می مردم ؟ صدای آیدا خستگی ، امید ، مهربانی ، شوق و همدلی تمام زنان سرزمینم را با هم دارد انگار . می توانم از فاصله ی چهار هزار کیلومتری صدایش را بغل کنم و سفففففت فشار بدهم و تکان تکان بخورم و برقصم اصلن باهاش ! 

چرا آیدا ؟ چرا الان که تنها کمی بیشتر از دو سال از دوستی مان می گذرد ، اگر بخواهم نام بهترین و عزیزترین دوستم را بگویم ، نام تو می آید بر زبانم ؟ بی مکث ؟ چرا واقعن ؟

چهل و پنج دقیقه ی تمام حرف می زنیم و من حالم خیلی خوب می شود . چهل و پنج دقیقه ی تمام ؛ و تماس که قطع می شود ، من به گوشی موبایل اسقاطم نگاه می کنم و دلم برای آیدا می سوزد ؛ که هر دفعه که با کسی حرف می زنم از ایران ، که تماس طولانی می شود ، دلم می سوزد و عذاب وجدان می گیرم و هی حالت عذرخواهی دارم برای کسی که بهم زنگ زده ! 

من وراجم ! زیاد اهل پای تلفن نشستن نیستم . یعنی از آن هاش نیستم که هر روز غروب تلفن را بردارند و به این و آن زنگ بزنند بی بهانه ! ولی وقتی پاش بیفتد که کسی بهم زنگ بزند یا خودم گوشی را بگیرم و به کسی زنگ بزنم ، بعد از پنج دقیقه فکم گرم می شود و دیگر فاتحه ی طرف آن ور خط خوانده است . قبول هم دارم که در تماس ها بیشتر متکلم وحده هستم . اصلن مجال حرف زدن نمی دهم به طرف آن ور خط ! یعنی وقتی دارم با طرف بعد از مدت ها حرف می زنم این جور است . و الا با بلوندی یا بعضی وقت ها با یویو یا با مامان گهگاه ، اصلن حرفم نمی آید !

آیدا ! سرت را درد آوردم دوباره شنبه ای ؟ آیدا ! چند تا حرف نگفته داشتی که روی دستت باد کرد وقتی قطع کردی ؟ آیدا ! گفته بودم که من دختر " ببخشید ها " هستم ، نه ؟ آیدا ! ببخشید ! ببخشید اگر وراجی کردم ؛ اگر حوصله ات را سر بردم ؛ اگر از زنگ زدن بهم پشیمانت کردم ؛ آیدا ! ببخشید ! خب ؟


پی نوشت : با این تماس شروع کردم که بنویسم از چیزهایم از شنبه تا حالا ، اما سوزنم روی آیدا گیر کرد ! یادم رفت باقی چیزها . یعنی اصلن آدم وقتی دوست های خوب دارد ، به نظرم لازم نیست بقیه ی چیزها مهم باشند ! همین !


برچسب‌ها: دوستی های ایرانی
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392ساعت 1:38 توسط یک دختر معمولی|

تانگو گوش می دم . یک عالمه حس های جور وا جور یه دفه می ریزن توی دلم . یک عالمه استرس با یک عالمه دلتنگی با یک عالمه خاطرات مبهم با یک عالمه شیرینی با یک عالمه اندووووووووه ، یک دفه ای با هم قاتی می شن و هررررری می ریزن تو دلم ! چه قده دلم باسه ایران تنگه . امشب ماکارونی پختم با صدای مامان و صدای خواهرم و غرغرهای خودم و تلفنی که هر دو دقیقه یه بار قط می شد . امشب ماکارونی پختم با هق هق بعد از تلفن نیمه کاره . ماکارونی بی نمک با یه عالمه زردچوبه که خوشمززه بود ولی و یاد ایران بودم همه ش !

تانگو گوش می دم . دلم تنگه و دلم آشوبه و دلم تنهاس . دلم مشکوکه اصن ! مشکوکه به این آرامش چن روزه ای که برگشته به این خونه ! هی بلوندی رو نیگا می کنم و لبخند می زنم . با یه چشمم بهش نگاه پر خنده ی مهربون می کنم و با اون یکی چشمم از گوشه ی چشمه بهش نگاه معنی دار مشکوک می ندازم . اصن نمی دونم کدومشو می گیره ! مهربونه رو یا مشکوکه رو ! شایدم هیش کدومشو ! بههههههههه من چهههههههه اصن ! اصن حوصله ندارم بشینم فک کنم الان داره به چی فک می کنه ! ولی مشکوکم ، و به طرز کاملن آگاهانه ای می خوام مشکوک بمونم . هر وخ دلمو به آرامش این خونه خوش کردم ، آخرش خراب شد ! این دفه دیگه نمی خوام دلمو خوش کنم . می خوام هر لحظه آماده ی یه انفجار دیگه باشم .

تانگو گوش می دم . تو ذهنم دارم قدم های تانگو رو برمی دارم و یه نفر هس که یه دفه منو تو هوا تاب می ده و قیافه ی جددی من که با این حرکت به خنده وا می شه ... 

چرا همه ی رقص های دو نفره این شکلی ن ؟ چرا همه ش آقاهه س که رهبری رقص رو به عهده داره و همه ش خانومه س که قدماشو با آقاهه هماهنگ می کنه و پیروی می کنه ؟

بی تربیتا ! چرا ؟ چراااااا ؟ چرااااااااااااااااا ؟

خوشم نیومد ! 

ذهنم پراکنده س . همینه که هس ! 

باوشه !

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392ساعت 1:3 توسط یک دختر معمولی|

* بسته ی سفارشی ام رسید . بازاری از دکمه های رنگی ، کشک ، سبزی قورمه ، نوک اتود ، لایی چسب ، تخمه و کمی هم پسته و یک سری چیزهای دیگر . بسته را به سینه ام فشار می دهم و دلم بیشتر از هر موقعی برای مامان تنگ می شود . برای مامانم که یک روز مانده به عید ، تند تند همه ی این ها را آماده کرده و هزار بار پیچیده تا خراب نشوند و داده به دوست-همکارم که داشت مسافران نوروزی را می آورد اینجا بیاورد برایم . توی هتل بودیم و داشتیم بعد از یک روز کاری فشرده ی میلان گردی با مسافران ، راجع به کار حرف می زدیم و من بسته را به سینه ام می فشردم . یک دفعه آقای دوست-همکار برگشت گفت : می فهممت ! هیچی از مادر عزیزتر نیست ... راست می گفت ... یعنی اصلن گور بابای کار ! دلم می خواست زودتر بروم و بسته را بجورم و کیف کنم ... 

* یکشنبه ای بالاخره باورم شد که عید شده ! غروب روز قبلش از میلان برگشته بودم و شبش با بلوندی غذای چینی خورده بودم ( به همراه کمی هم اوقات تلخی طبق معمول ) . پا شدم تمام آشپزخانه را تمیز کردم ، رو میزی تازه انداختم ، کمی به سبزه ام که دیگر حسابی بلند شده نگاه کردم ، آرزوهای خوب کردم و ... دست آخر ، بساط نانوایی ام را به راه انداختم ! خمیر نان لواش را آماده کردم و تا خمیر ور می آمد ، بادمجان ها را دانه دانه سرخ کردم . بعد نان ها را دانه دانه چانه گرفتم و وردنه زدم و روی سینی فر که روی اجاق بود ، پختم . عجب عطری ! بلوندی را هم گذاشتم به کوبیدن بادمجان ها . بعد یک عدد کشک بادمجان فرد اعلا با نان لواش خانگی زدیم به بدن ! عید آمده بود !

* باید از غصصه بمیرم فکر کنم ! وقتی خواهری هستم تنها در غربت ، و یک خواهر و دو تا برادر دارم آن ور دنیا ، که به خودشان تکان نمی دهند یک زنگ به خواهر تنهایشان بزنند و احوال پرسی عید کنند ! بی تربیت ها ! دلم گرفته ! کوچک تر هستم که باشم ! شاید من پول ندارم زنگ بزنم ، آنها چی ؟ شاید من دلم آن قدر گرفته که هر روز هزار بار گوشی م را نگاه می کنم و تنها صدایی که منتظرش هستم صدای زنگ موبایل است که از ایران باشد ! یعنی نمی فهمند ؟ باید از غصصه بمیرم اصلن ! نفهم ها !


پی نوشت : خوبی اش این است که همه ی این ها می گذرند ... 


برچسب‌ها: دلتنگی های معمولی, یک آشپز معمولی
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 0:53 توسط یک دختر معمولی|

گیرم بیایم از سبزه هایم بنویسم که دارند سبز می شوند ، از آن طرف اما باید بنویسم که نه پامچال خریدم ، نه بنفشه ! لاله های توی گلدان هم دیگر پلاسیده شده اند ...

گیرم از ذوقم برای جشن امشب و فردا بنویسم و دو تا لباس حاجی فیروز و دو تا پرچم ایرانی که دوخته ام ، از آن طرف اما باید بنویسم که هیچ دست به خانه نزده ام و از سر و روی خانه دارد کثافت و بی نظمی بالا می رود ...

گیرم بنویسم از تمام آینه هایی که رویشان نقاشی کشیدیم تا بشوند ظرف برای سین های هفت سینی که می خواهیم در یکی از میدان های اصلی تورینو بچینیم ، از آن طرف اما باید بگویم هنوز نگشته ام ته کمد را برای پیدا کردن وسایل هفت سین خودم . 

باز حالا خوب است امروز یادم بود که به بلوندی بگویم خرید که می رود ، یک دانه سیب هم برای من بخرد . هر چند یادم رفت بگویم سیبش سرخ باشد و او برایم سیب زرد خریده بود . آن هم سه تا .

من خسته ام . به سبزه هایم نگاه می کنم و دلم می خواهد همه ی خستگی هایم را همین امشب بریزم دور و فردا را با یک تن سر زنده و پر انرژی شروع کنم .

من افسرده ام ، و بلوندی نمی خواهد باور کند . وقتی می گویم : آن روزها احتیاج داشتم یک نفر بیاد بهم " تسلیت " بگوید ، می گوید : تسلیت برای زمانی است که کسی می میرد . می گویم : می دانم ! آخر همان روزها کسی در من مرد ! من خسته تر و افسرده تر می شوم وقتی می بینم این را که می گویم ، نگاه احمقانه ی بلوندی دنبالم هست که یک پوزخند احمقانه تر هم به دنبالش کش می آید !

من از ناباوری خسته ام !

مامان بلوندی امروز اس ام اس تبریک سال نو فرستاد ! ازش تشکر می کنم و مودبانه می گویم البته سال نویمان فردا است . بعد از این که اس ام اس پاسخم فرستاده می شود ، قاه قاه می زنم زیر خنده ! چند ماه پیش بود که به بلوندی گفته بودم : می خواهم بدانم خانواده ات امسال یادشان می آید که برای من سال نوی خودمان از سال نوی شما مهم تر است و به من تبریک می گویند ؟ یا مثل پارسال می شود ؟ می خندم ، چون می دانم این اس ام اس یک جور انجام وظیفه ی مودبانه بود . می خندم ، چون وقتی دلم برای خودم می سوزد ، می زنم زیر خنده ! لا مصب !

می دانم امسال هم بلوندی یادش نیست که برای من عیدی بخرد ! یعنی اصلن برایش مهم نیست . فکر می کند : خب برایت کادوی کریسمس گرفته ام ! و هزار بار هم بهش بگویی که من کریسمس به هیچ جام نیست و دلم می خواهد در این مملکت غریب توی سال نوی " خودمان " از کسی " عیدی " بگیرم ، نمی فهمد ! پارسال همه ی این ها را توضیح دادم و او چند روز بعد برایم یک مجسمه ی شیشه ای خرید ! مجسمه ی شیشه ای !! آخرین چیزی بود که بهش فکر می کردم ! حدود 50 یورو بابت چیزی به ابعاد 3 سانتی متر پول داده بود ، چیزی که ...

امسال اما ، بعد از آن افتضاح روز زن ، دیگر نمی خواهم حرفی از کادو بزنم . یعنی کللن این قدر چیزها بین ما حل نشده باقی مانده که کادو این وسط یک جورهایی مثل یک شوخی مسخره می ماند !

امسال فردای سال تحویل ، می روم خودم برای خودم عیدی می خرم ! تازه ! مامانم هم قرار است برایم یک بسته کمی از خوراکی های خودمان بفرستد ! این هم عیدی من !

اوهوم ! پنجشنبه روز دیگری است ! پنجشنبه من دیگر خسته نخواهم بود . تنها دعایم در لحظه ی سال تحویل سلامت و سر زنده گی برای مادرم خواهد بود و قدرت و اعتماد به نفس و انرژی بالا برای خودم . 


عیدتان مبارک ! راستی ! برای دوستانم هم همان دعا را خواهم داشت . دلم به شددت برای لاله ، آیدا ، کفشدوزک ، زن بابا ، مارگزیده و گولو تنگ است . و البته برای خانوم جوراب شلواری عزیزم ! امیدوارم عید شماها از عید من شادتر باشد ! برای همه تان یک بغل سفت می فرستم با یک عالم آرزوهای خوب !


پی بعدن شرمنده نوشت : بلوندی بعد از ظهری به هوای خریدن سیگار رفت بیرون ، با یه کیف خوشگل قرمز-مشکی که قبلن خودم دیده بودمش و دوسش داشتم برگشت ! عیدی ! :|

لازمه بنویسم : خیلی حس خاصی نداشتم از این قضیه ؟ منظورم حس خوشالی و ایناس ! هر چند هزار بار ازش تشکر کردم ... ولی کللن یه جورایی همه چی داره برام به سمت علی السویه شدن پیس می ره ! حعیف !


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی, دلتنگی های معمولی
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 14:22 توسط یک دختر معمولی|

سلام بچچه ها .

برای کسایی که مایل بودن کارهای من رو ببینن و اگه دلشون خواست تهیه کنن ، کارهام الان در تهران در یک شوی خانگی داره ارایه می شه . 

فردا و پس فردا هم هست . 

البته یه شوی فروش خانگی لباس های مارک داره و کارهای منم توش ارایه می شه .

جاش حدودن در منظقه ی شاهین شمالیه . هر کی خواست با این شماره ها تماس بگیره :

09122481861

09124708660 

اگه خواستین بگین از طرف مریم هستین .

امیدوارم بتونین برین و ببینین . خوش بگذره !


یه خواهش هم دارم : دوستایی که راه تماس دیگه ای از من دارن ، مثل تلفن یا فیس بوک یا ای میل یا این چیزا ، خواهش می کنم ، لدفن ، لدفن ، خارج از این وبلاگ از من نپرسین چی شده و هیچ اشاره ای به این چیزایی که تو وبلاگ می نویسم نداشته باشین .

ممنون می شم ازتون اگه رعایت کنین . اگه نه ، مجبور به خود سانسوری در وبلاگ می شم . ممنون .

شب خوش .


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی, یک هنرمند معمولی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 18:16 توسط یک دختر معمولی|

عدس ها جوانه زده اند و شاید فردا بریزمشان توی بشقاب ها . عدس ها بوی عید می دهند . نگاهشان که می کنم ، حالم اصلن عوض می شود بد جور . یک دسته لاله ی سرخ گذاشته ام توی یک گلدان سفید و گذاشته امشان روی میز آشپزخانه . دارم به زور عید را می چپانم توی خانه .

با بچه ها می رویم و برای لباس حاجی فیروز پارچه ی قرمز براق می خریم . گفتم می دوزم . حالا اما نشسته ام ، پارچه ی قرمز براق را نگاه می کنم و پیش خودم می گویم : غلط کردم !! بعد فکر می کنم : حاجی فیروز اگر سیاه نباشد حاجی فیروز نیست و اگر باشد یک نوع سمبل نژاد پرستی می شود شاید . حالا چی ؟ بعد دوباره می گویم : غلط کردم ! خودم کم کار داشتم ، حالا باید یک دست لباس کامل گل گشاد هم بدوزم تو این چند روز .

صبح ها تا لنگ ظهر می خوابم . نه که بیدار نشوم ها ! نه ! بیدار می شوم . اما این قدر پشت پلک هایم سنگین است که خود به خود دوباره روی هم می افتند . نمی توانم از تخت - که نه ، از کاناپه - کنده شوم ! چند شب است که بلوندی روی تخت می خوابد و من روی کاناپه ! مثلن بریکینگ آپ کرده ایم ! جدا از هم می خوابیم و زیاد با هم حرف نمی زنیم . اما صبح ها که بلوندی می خواهد برود سر کار - یعنی حتتا ساعت پنج صبح هم - من همان طور که خودم را روی کاناپه مچاله کرده ام ، صدایش می کنم . که یعنی : من بیدارم . بعد او می آید من را می بوسد و برایم روز خوشی را آرزو می کند ! ما همدیگر را می بوسیم ، ولی جدا می خوابیم ! 

این رابطه بیمار است . این رابطه رفته توی کما !

دارد عید می شود . دلم را باید بتکانم !


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 23:41 توسط یک دختر معمولی|

آخه خواهر من اینم سواله ؟

خونه تکونی عید رو کجای دلم بذارم آخه ؟

دلت خوشه ها !


پی نوشت : می گم نمی شه آدم خارج زندگی کنه بعد در همون حین ایران هم باشه ؟ نمی شه آدم تصمیم بگیره بره ایران ، بعد از در خونه که خارج شه ، ببینه تو خیابون ولی عصره مثلن ؟ 

چه قده خسته م !


برچسب‌ها: دلتنگی های معمولی
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 13:10 توسط یک دختر معمولی|

ساعت سه و ده دقیقه ی شب/صبحه !

خوابم نمی بره . 

حرفام پرید ! یادم نی باسه چی اومده بودم ، چی می خواستم بنویسم .

گور بابای همه چی اصن !

:|


آها یه چیزی یادمه : آیدااااااااااااا ! چه قده کم دارمت . امروز خیلی کم داشتمت . با خودخواهی تمام !


برچسب‌ها: دلتنگی های معمولی
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت 3:13 توسط یک دختر معمولی|

ما می تونیم با هم ادامه بدیم . به دعوا ادامه بدیم ، با هم زندگی کنیم بدون این که تقریبن هیچ سکسی در کار نباشه . ما می تونیم از ترس بدبختی جدایی از هم ، به زندگی با هم ادامه بدیم . ما می تونیم به خاطر خوشبختی بودن با هم ، زندگی بدبختانه ای داشته باشیم .

* ترجمه ی همین جوری از دیالوگ دیوید به لیز در " eat pray love "

لازمه بگم این دفه سوزنم رو فیلم گیر کرده ؟

نع ! چون واقعیت نداره ! سوزنمو گم کرده م فی الواقع !

شوما هم برین فیلن این رو نیگا و گوش کنین که خعلی خوبه : 

http://www.youtube.com/watch?v=UJMKM2uV9RU

مخصوصن از نصفه به بعدش .

اینم گفتم که بگم سوزنم حوالی فیلم ، کتاب ( از پاریز تا پاریس ) ، موسیقی و خیلی چیزای دیگه گم شده . اما اگه بخوام در گوشی چیزی بهتون بگم ، اصل ماجرا اینه : سوزنم سوزن نیس ! استخونه ! گم هم نشده ! همین جاس ! اینجا : تو این گلوی صاب مرده . 


پی بی ربط نوشت : دوستانی که دوست دارن کارهای منو تهیه کنن ، می تونن به این دو تا صفحه ی فیس بوکم برن و کارهام رو انتخاب کنن . یکی از دوستام داره می آد ایران و می تونه یه تعداد از کارهام رو بیاره . اگه کاری مد نظرتون بود ، بهم پیغام بدین ( تو فیس بوک بهتره ) تا بهتون قیمت به تومن ( با تخفیف ویژه ی ایران ) بدم . چون قیمت ها به یورو هست الان . فقط یادتون باشه فقط تا سه شنبه صبح لطفن . چون بعدش باید برم میلان و کارهام رو تحویل بدم . می دونم دیره . ولی اگه خواستین ، این یه فرصته :)

این دو تا آدرس ( بعضی از کارهای جدیدم تو آدرس دومی هستن ) :

http://www.facebook.com/pages/Maryam-Karimi-MYM-/341138062580877

http://www.facebook.com/MYMAccessori


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی, دلتنگی های معمولی
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 0:42 توسط یک دختر معمولی|

نرودا : آب قطع شده . دلیلش چیه ؟

ماریو : شما خیلی آب مصرف می کنین ؟

نرودا : نه ! فقط به اندازه ی مصرف روزانه . خیلی معمولی .

ماریو : پس خیلی مصرف می کنین . برای همین قطع شده !


* از فیلم پستچی مایکل رد فورد 


چه خوب بود دیدن این فیلم دیشب ساعت دو نصفه شب . همین .


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1391ساعت 17:32 توسط یک دختر معمولی|

چه قدر باید بنویسم . چه قدر نوشتن دارم . چه قدر می لرزم بی نوشتن ! چه قدر حتتا می ترسم !

دیشب - دیصبح ، حوالی ساعت 5 که به تختخواب رفتم ، یک شعری داشت توی دلم ، مغزم ، زبانم وول می خورد . دو سه بیتش را همین جوری با خودم تکرار کردم و خوابم برد . هیچ قصد نداشتم روی کاغذ بیاورمش . حالا هم یادم رفته . مهم هم نیست . این روال این سال هام است که شعرهام را تحویل نگیرم . شعرهام را می گذارم برای روز مبادایی که قرار است دوباره شاعر بشوم ! این روزها را می خواهم فقط زندگی کنم . این روزها را با افسردگی ، دلزدگی ، تنهایی ، غریبی ، بی پولی ، با هر چه که هست می خواهم فقط زندگی کنم !

فکر می کنم : این خانه هنوز هم خانه ی من است . دست کم این پنج ماه را خانه ی من است و بعد ؟ چه می دانم ! اصلن می خواهم جولای که شد ، برگردم ایران برای نمی دانم چه قدر ! دلم می خواهد دست کم سه ماه بمانم . شاید هم شد . ولی حالا ، اینجایم ! دیشب عدس ها را ریختم توی کاسه و گذاشتمش کنار . امروز دیدم عدس ها تپل شده اند و دارند زور می زنند که پوسته شان را بشکافند .من سبزه ی گندم را ترجیح می دهم . چون بعد می شود با قیچی آرایشش کرد و مرتبش کرد . اما عدس را نه ! گندم اما به این راحتی ها در سوپرمارکت ها گیر نمی آید . باید بروم بازار روز و شاید این روزها نرسم که بروم تورین . این شد که عدس خیس کردم که وقتی رشد می کند ، می شود یک جنگل ژولی پولی در هم بر هم . مثل همه ی این روزهای من . 

حیاط کوچک دو متر در دو مترمان را نگاه می کنم و بنفشه ها و پامچال ها را تصور می کنم که ردیف چیده شده اند زیر دیوار رو به رویی . هفته ی دیگر می روم بازار روز و یک عالم بنفشه و پامچال می خرم . حالا گل هایشان زود هم ریخت که ریخت ! مهم این است که عید من سبزه داشته باشد و گل . مهم این است که اینجا هنوز خانه ی من است و من دلم می خواهد اولین - و شاید تنها - نوروزم را در اینجا با گل و سبزه جشن بگیرم . با بوی شیرینی هایی که خودم می پزم . این اولین تجربه های من در شیرینی پزی که به شیرینی برنجی و پرتقالی و گردویی رسید ...

چه قدر باید بنویسم ... چه قدر از ننوشتن خسته ام !


پی نوشت : کامنت های پست قبل رو جواب دادم :)


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 23:53 توسط یک دختر معمولی|


آخرين مطالب
» نمی نویسم
» دوستی های واقعن معمولی
» آیا من خعلی خوبم ؟
» خعلی ماهی بخخخخخخداااا !
» همدلی من و دستمال کاغذی
» حسرت کال
» آیدای قصه گو
» تانگوی من با خودم
» دلتنگی های اول سالی
» تازه خواهم شد
Design By : Pars Skin