تبليغاتX
یک اشتباه معمولی






















یک اشتباه معمولی

داستان من و تمام آن چه نیستم

بادمجان کباب کردن خیلی کثیف کاری دارد . شاید برای همین است که این قدر میرزا قاسمی درست کردن را دوست دارم ! برای همین کثیف کاری اش ! یک ساعت بادمجان کباب می کنی ، بعدش باید دو ساعت آشپزخانه را بسابی . البته اگر دلت خواست !
بادمجان ها را کباب می کنم و پوستشان را می گیرم و می گذارم توی آبکش که کمی آبشان برود . لوبیاها را هم خورد کرده ام و با رب پخته ام و گذاشته ام سرد شود . برای خودم چای با هل و دارچین دم می کنم و می نشینم که لا به لای هوای بادمجانی این عصر چهارشنبه ، یک لیوان چای داغ قند پهلو بنوشم . فقط صدای بنان را کم دارم . کامپیوترم صدایش در نمی آید . هفته ی پیش که داشتم برنامه های به درد نخور را حذف می کردم ، زدم صدایش را هم ناکار کردم ! حالا هم حوصله ندارم بگردم درایورش را پیدا کنم . پس بنان بی بنان ! اگر بخواهم ، رادیو هست با یک عالمه دلنگ دولونگ های ایتالیایی و آمریکایی . اما ، دود بادمجان و چای قند پهلو ، یک صدای هم زمان صاف و خش داری مثل بنان را می خواهد .
...
جمعه مهمان داریم . یک چیزی حدود پانزده نفر ! همه دوست های بلوندی ( که حالا دوست های من هم هستند ) . راستش دوست های من همه میلان هستند و خیلی احمقانه است که برای یک شام آنها را بخواهی بکشانی تا اینجا . بعدش هم که من خیلی دلم مهمانی می خواست . بعدش هم که اینها ما را قبلن مهمان کرده بودند . پس من به جای دوست های خودم ، و برای ارضای حس مهمان نوازی م ! این آدم های نازنین را مهمان کردم ( هر چند بلوندی حال و حوصله اش را نداشت و به شیوه ی خودش می خواست از زیر بار مهمانی در برود و دعوتشان نکند و صد البته پیروز نشد ! )
گفتم این آدم های نازنین ، چون خیلی شاد هستند و مثل بیشتر ایتالیایی ها اهل بگو بخند و گپ زدن ، سر تا سر شب ؛ و می شود باهاشان راجع به هنر حرف زد و فرهنگ های مختلف و سفر و خیلی چیزهای دیگر ؛ و یکی عدد " سیمونه " دارند که عاشقش می شوی از بس بچه ی خوبی است ؛ و اهل خوردن هستند و عاشق چشیدن مززه های جدید ؛ و خلاصه کنم : شبی را باهاشان می گذرانی که ارزشش را دارد ! همین !


پی نوشت : عمو آنتونیو شده شهردار شهر خودشون ! من الان خیلی احساس باکلاسی دارم که با یه عدد آقای شهردار دوست صمیمی می باشم !

پی نوشت 2 : حالم بهتره . از حس و حال اون نوشته ی قبلی نپرسید و نگم ، بهتره ! مرسی . 


برچسب‌ها: دوستی های ایتالیایی, ایران من
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 23:6 توسط یک دختر معمولی|

برای خودم به خشک دم می کنم . سرم درد می کنه . سرم این روزا هی درد می کنه .

باید به خودم برگردم .

خسته از نرفتن ، خسته از تکرار ، خسته از روزمرگی ...


* طفلک بلوندی ! طفلک من ! طفلک این روزا که دارم خرابشون می کنم !

** برات طلب بخشش می کنم به جای لعنت . همین !


برچسب‌ها: دلتنگی های دختر معمولی
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 17:34 توسط یک دختر معمولی|

* بارون می آد . خیلی ! گه خوردم گفتم بهار شروع شده !

** ما بعد از ظهر می ریم مسافرت . ولایت بلوندی اینا . جایی که سبزه و کوه داره و یه خونه ی روستایی با بخاری هیزمی ! جمه برمی گردیم .

*** ما اینجا یه جوجه طلایی داریم که چار ماهشه و مثل گل می مونه از بس که خوبه و آرومه و مامانش به همه ی کاراش می رسه . اسمش " سیمونه " هست و من عاشق اون نگاهشم که زل می زنه بهت و بهت لبخند می زنه و دست و پاهای کوچولوشو تکون می ده . لئو ( باباش ) بهم می گه که سیمونه عاشقت شده . ولی به نظر من اون عاشق همه ی آدماس ، بس که نی نی مهربون و خوب و آروم و فهمیده ایه !! شمبه مهمونشون بودیم به صرف پیتزا . یه سری دوستای دیگه هم بودن . یه عالمه پیتزا مارگریتا گرفته بودن و هی روشون مواد مختلف اضافه می کردن و به صورت یک چهارم پیتزا سرو می کردن . این قدر خوردیم که ترکیدیم . سیمونه هم در تمام این مدت تو جاش دراز کشیده بود و با لذذت ما رو نیگا می کرد . این قدر خوب بوووووود ! مامان و باباش هر دوتاشون با هم غذا خوردن و مجبور نبودن یکی شون نی نی رو نیگه داره . بعدشم که یه دفه ای " واله " که تو ماه نوامبر با " بریان " عروسی کرده بود برگشت گفت ما داریم نی نی دار می شیم . این قد ذوقیدیم کهههههههه ! منم گفتم ببین واله ! اگه نی نی تو هم مثل سیمونه بچچه ی خوبی باشه و اینا ، من روی بچچه دار شدن فکر می کنم ! همه هم واسه م دست زدن !


**** دیدین بعضیا هر کاری دلشون می خواد می کنن و هیشکی هم خبردار نمی شه ؟ مثلن طرف با پسره یه سال رفت و آمد داره ، تازه شب حنابندونشون به تو خبر می ده که پاشو بیا جشنمون ! یا طرف می خواد مهاجرت کنه ، صداشو در نمی آره هیچ . ویزاش که اومد زنگ می زنه خدافزی !

حالا من اصولن دهنم خیلی لقه و هر تصمیمی که می گیرم رو سه سوت تو بلندگو اعلام می کنم . ولی خب بعضی وختام می خوام یه کم سفت بگیرم و نگم مثلن ! 

اما ...

من یه مددتیه که دارم توی بازار روزهای هنری شرکت می کنم . کار می کنم و کارهای خودمو می فروشم . البته هنوز درآمدی کسب نکردم ، چون تازه اولشه . بعدش این قضیه رو تو ایران هیشکی نمی دونه جز مامانم . اونم به کسی نگفته . از اون ور خاله جانم زنگ زده بهم می گه : دختر معمولی جان ، جایی غرفه داشتی ؟ می گم : چطو مگه ؟ مامانم چیزی گفته ؟ می گه : نه ! خواب دیدم تو یه نمایشگاه شرکت کردی ، کارهاتم خیلی قشنگه !!

خواستم بگم یه همچین " پرایواسی " ای دارم من !

خودمم چیزی نگم ، مللت خوابم رو می بینن !


همینا فعلن . 

خدافز .


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی, دوستی های ایتالیایی
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:49 توسط یک دختر معمولی|

هنوز پشه ها شروع نشده اند . از بهار ، عاشق اینشم که پشه ندارد ! بهار فصل من نیست ؛ که آلرژی م بیشتر می شود و خوابالوده تر می شوم و تنبل تر و خلاصه همه ی خصوصیات منفی م " تر " می شوند در این فصل . اما گاهی دوستش دارم ، چون گاهی مثل پاییز می شود . خودش را خالصانه تقدیمت می کند که کیف کنی و حالش را ببری از این که زنده ای !  توی پیاده روها که راه می روی ، از زمین و هوا غرق گل های آزالیا و اقاقیا و یاس می شوی . غرق گل های سفید و صورتی که رقص کنان با باد بهاری پایین می آیند و تمام پیاده روهایت را فرش می کنند . 
بهار اینجا تازه شروع شده . ابرها کم کم دارند دست از سر آسمان برمی دارند و آفتاب می تابد روی همه ی تنهایی های ابری ! بهار اینجا زیاد نمی پاید . چند وقت دیگر پشه ها شروع می شوند و تو دیوانه می شوی . 
حالا که هنوز پشه ای در کار نیست ، بهار دوست داشتنی است ! 
آشپزخانه مان با چهار پله به حیاط خیلی خیلی خیلی کوچکی وصل می شود . در آشپزخانه را باز می کنم که آفتاب بیاد تو و هوای تازه و صدای تلفن حرف زدن همسایه . گلدان های پشت پنجره را یکی یکی می برم می چینم روی پله ها که آفتاب بگیرند و کمی هم آب پاشی شان می کنم . چند مدل شمعدانی دارم و ریحان و نعنا و یک نوع سبزی دیگر که فکر کنم توی ایران نیست و معطر است و برای معده درد خوب است و اسمش " سالویا " ست . یک جور گل هم دارم که گل های آبی ریز می دهد و خیلی لوس است و زود خشک می شود و زود گل هایش می ریزد . یعنی که مال بلوندی ست ، چون گل آبی دوست داشت و خریدیمش . و من حالا اسمش یادم نیست . یکی دو تا گلدان دیگر هم دارم که خوشگلند و رنگی و من را راضی می کنند !
پشت پنجره از گلدان خالی می شود . حالا می توانم بازش کنم تا گربه ی سیاه همسایه رو به رویی را ببینم که حامله است و سنگین راه می رود و نگاهم می کند . صدای موسیقی " رستاک " را جاری می کنم توی حیاط همسایه ها و خودم را تکان تکان می دهم و دستی به سر و روی خانه ی همیشه نامرتبم می کشم . 
بهار اینجاست . بهار ، توی خانه ی کوچک دو طبقه ی خوشگل من و بلوندی ست که این قدر دوستشان دارم : هم خانه را ، هم بلوندی را ، هم بهار را که پشه ندارد !


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 13:9 توسط یک دختر معمولی|

یک فیلم از وودی آلن میگذارم توی لپ تاپ . وسطش پا میشم میرم آشپزخونه .

هویج‌ها را حلقه حلقه می‌کنم و می‌ریزم توی قابلمه . کدو‌ها را هم ، گل کلم‌ها را هم ، یه عالم سبزی جات و صیفی جات دیگر هم اضافه می‌کنم و همه را با هم بخار پز می‌کنم .

برمی‌گردم سر فیلم . کمی‌ که می‌گذره ، پا میشم میرم ماشین لباس شویی رو روشن می‌کنم و یه همی‌ به سبزیجات میزنم .

برمی‌ گردم سر فیلم . دوباره میرم سری به آشپزخونه میزنم .

دوباره که می‌رسم سر فیلم ، هوس وبلاگ نویسی می‌کنم ! اونم با لپ تاپ بلوندی که فونت فارسی‌ نداره ! :( با این سایت فینگلیش می نویسم و فارسی‌ تحویل می گیریم . خدایی حالت تهوع می گیرم . حسّ نوشتنم می پره !

می خوام  برگردم سر بقیه ی فیلم ، که می بینم الانه که بلوندی از سر کار برگرده .

می رم آشپزخونه رو مرتب می‌کنم .

فیلم نصف می‌مونه !

:D


پی‌ نوشت : بچه‌ها ناراحت نشین اگه کامنتی از من نمی بینین . به خدا واسه هیشکی کامنت نمی ذارم ! در کل خیلی‌ بی‌ وفا شدم ! ایشالا خوب می شم !


پی نوشت بعدن : بعدش که بلوندی اومد ، نیم ساعت باقی مونده ی فیلم رو با هم دیدیم . اونم به انگلیسی با زیرنویس فارسی !


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 22:25 توسط یک دختر معمولی|

سلام ...

روزا و شبا توی کارگاه کوچیکم ، می شینم به ایده دادن و ساختن و لذذت بردن از چیزایی که می سازم . دارم سعی می کنم برای خودم کار کنم . دارم سعی می کنم ور هنرمندم رو دوباره بیدار کنم . خیلی حالم خوب می شه وختی کار می کنم و بعد عکس کارا رو می ذارم رو فیس.بوک و لایک های مللت رو می بینم . خیلی حالم خوب تر می شه ، اگه بتونم بفروشمشون هم !

اینجا کیه ری . شهر کوچیک و قشنگ من با کوچه های باریک و سر بالایی ها و سر پایینی های پیچ در پیچ . دارم به یک زندگی تقریبن روستایی به دور از هیاهوی ماشین ها و موتور سیکلت های روانی عادت می کنم . دارم به صدای سگ های همسایه که گاهی از سر تنهایی ، گاهی از سر شادی و گاهی هم از سر عصبانیت پارس می کنن ( و خیلی هم پارس می کنن ) عادت می کنم . دارم به بیدار شدن روی بازوی بلوندی عادت می کنم . دارم به غذا پختن هر روزه ی من و ظرف شستن هر روزه ی بلوندی عادت می کنم . دارم به کارگاه کوچیکم عادت می کنم ...

دارم به طعم یه زندگی ایرانی-ایتالیایی عادت می کنم . به طعم تندی که داره ... تند ، ینی که طعم قوی . ینی بعضی وختا شیرینیش دل آدمو بزنه و بعضی وختا تلخی ش حال آدمو خراب کنه ! 

دارم عادت می کنم به دو نفره شدن . به حرف زدن درباره ی سفر تابستونه ی بلوندی به ایران . به حرف زدن درباره ی هر تصمیم کوچیکی که می خوای بگیری ، یا می خواد بگیره . به حرف زدن درباره ی هر چیزی ، هر چیزی ! 

دوست دارم . حالم خوبه . نگرانی هام تمومی نداره ، ولی خوبم ، عالی م . خودم هستم : یه دختر معمولی سرزنده که گاهی جیغ و داد می کنه ، گاهی خودشو لوس می کنه ، گاهی سرش خیلی درد می کنه ، گاهی اون قدر می خنده که دل درد می گیره ، گاهی به بلوندی ش می گه کولش کنه و از پله ها پایین ببردش ، بعدش یادش بیفته که دمپایی هاشو بالا جا گذاشته و دوباره ... ! 


پی نوشت : ببخشید که سرم این قدر شلوغ اسباب کشی بود و بعدش سر و سامون دادن به اتاق کوچیکی که اسمشو گذاشتم کارگاه و پره از خرت و پرت های من که باهاشون چیز میزهای سفالی و چرمی و چوبی درست می کنم . سرم این قدر شلوغ بود که با این که هر روز تو اینترنت پلاس بودم ، یه ذهن آزاد نداشتم برای نوشتن . امشب هم که نوشتم ، فکر کنم از صدقه سر این سردرد لاکرداری بود که امروز گریبانم رو گرفت و نذاشت زیاد به کارهام برسم !


پی نوشت 2 : برای دوستی که اسمش fateme هست ! دارویی که برای دندونم استفاده می کردم دنتول هست . ولی به جاش اگه بری عطاری و میخک بگیری و بذاری روی دندونت یا بجویی ش هم خیلی خوب اثر می کنه . امیدوارم بلای دندون درد سرت نیاد یا اگه اومد ، زودی بره پی کارش !


خب من دیگه برم ! برین خوش باشین تا دوباره بیام !


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی, یک دختر معمولی هنرمند
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:53 توسط یک دختر معمولی|

یکم : رفتن ، همیشه اختیاری نیست ....................... آدم یه جاهایی رو مجبوره ...

دوم : درهای باز کمدها ، لباس ها هر گوشه افتاده ، چمدان های نیمه پر ، کابینت خالی آشپزخانه ، میز شلوغ پلوغ اتاق مهمان ، دل من که دوپاره شده ... امشب ، یکی از آخرین شب های میلان است . فردا بلوندی می آید تا دوباره تنهایی را از من برباید ! گاهی فکر می کنم حق دارد وقتی بهم می گوید که تنها بودن را از هر چیزی بیشتر دوست دارم و خیلی مایل به انجام دادن کارهای دونفره نیستم ! 

راست می گوید طفلی ! الان با این که این چند شب را میلان بوده ام و تنها ، با این که دلم برای بلوندی تنگ شده ، اما یک چیزی هی دارد توی دلم بالا می آورد که : ای کاش کمی دیرتر می آمد !

می آید که یکی دو روزی را میلان باشیم ( یویو نیست ، ایران ! ) و بعد ته مانده ی خرت و پرت هایم را بکنیم تو حلق بنز قدیمی جادارش و بزنیم به جاده ...

می آید که مرا ببرد بگذارد گوشه ی یک خانه ی دنج در شهری غریبه ...


سوم : بلوندی نگرانه . می گه : هر وخ میلانی ، تو رو خیلی اکتیو می بینم ؛ همه ش این ور و اون وری و حالت خیلی بهتره . ولی تو کیه ری این جور نیستی . من ، با اطمینان جوابشو می دم ولی : هر وخ مدتی هم اونجا زندگی کردم و شهر رو شناختم ، می شم همینی که تو میلان هستم ... ینی با اطمینان از این که امیدوارم به این قضیه ! و الا ، کمی نگرانم از بابت کوچیکی شهر و بلد نبودن رانندگی ( چون اونجا مثه میلان نیس که وسایل حمل و نقل عمومی زیاد باشن ) . فقط خوبی بزرگش اینه که خونه تو مرکز شهره و دسترسی ش به جاهای مختلف عالیه !

بقیه شم حل می شه !


چهارم : ونیز ، عالی تر از این نمی تونست باشه تو ماه مارس . ینی یه هوای عالی آفتابی که جون می داد برای پیاده روی و قایق سواری . من ، مثلن راهنمای محلی بودم . اما در واقع این سفر برای من یه کلاس درس عالی بود ، در کنار یه عدد لیدر خیلی باحال خوب با سواد ، که خیلی چیزا در مورد پیاده روی تو همچین شهری و چگونه دیدن شهر ازش یاد گرفتم . آقاهه بار هفتمش بود می اومد ونیز . من آخرش نفهمیدم منو اصن واسه چی می خواست ! حالا میلان یه چیزی ، یه اتوبوسی هماهنگ کرده بودم و هتلی رزرو کرده بودم و همراهی شون کردم و توضیحات دادم و اینا ( خدایی تو میلان پدرم در اومد ) ولی ونیز من فقط خیابون گز کردم و همه چی رو آقاهه خودش خیلی عالی بلد بود .

البته باید بگم قرار بود شب با قطار ساعت هشت برگردم میلان . البته قرار بود ها ! ینی واقعن شما راجع به من چی فک می کنین ؟

نه ! آخه خدایی چی فک می کنین ؟

خب معلومه که از قطار جا موندم !!

بعد مدیونین اگه فک کنین بعد از اون قطاری تو کار بود هاااااااا ! لعنتی بی پدر مادر ، قطاره آخری ش بود و بعدی ش می رفت واسه پنج صب ! حالا من موندم تو ایستگاه قطار ، فرتی رفتم بلیتو عوض کردم واسه هشت صب فرداش و بعد در به در دنبال هتل ! هتل ، اونم تو ونیز ، اونم هشت شب !! با کللی بدبختی یه هتل نسبتن ارزون نزدیک ایستگاه قطار پیدا کردم و رفتم کپه م رو گذاشتم .

خوبی قضیه این بود که کلل روز رو به جای کار کردن خوش گذرونده بودم و تازه شم آقاهه از اون چیزی که طی کرده بودیم بیشتر بهم پول داد که البته من دقیقن همون ما به التفاوت رو برای هتله اخ کردم !


این بود داستان های من از این روزهای شلخته !

برین خوش باشین با الباقی تعطیلاتتون .


برچسب‌ها: دلتنگی های دختر معمولی, دختر معمولی جهانگرد
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 23:59 توسط یک دختر معمولی|

روزها گذشته اند . روزها و شب ها گذشته اند و من رسیده ام اینجایی که حالا هستم . شب ها گذشته اند ؛ شب هایی که چشم ها را به روی تصویر جنازه ش بستم که شاید آرام بگیرم : جنازه ای با چشمان کاملن بسته و دهانی نیمه باز ، که شبی از شب های اسفند تصمیم گرفته بودند بمیرند !

دایی ام را می گویم که دو روز بعد از رسیدن من به ایران یک هو دلش خواست بمیرد ، و مرد ! به همین راحتی ! یعنی برای او خیلی راحت تر از این حرف ها بود لابد ! خیلی راحت تر بود برایش ، تا برای من که تا همین حالا هم هر روز تصویر جنازه اش جلوی چشمم است که آرام کنار بخاری دراز کشیده بود و نه رنگی به لب ها داشت و نه حسی به چشم ها ! دایی ام را می گویم که چهل و شش سالش بود و نه همسری داشت و نه بچه ای و تنها یک مادر پیر داغدار داشت که حالا تمام مززه ها به زبانش تلخ می آیند ...

و من مانده م و تصورم از مرگ ، که چه راحت می آید و چه راحت از دست می دهیم و از دست می رویم . و چه لحظه هایی که می آیند و می روند و ما غافلیم از تقدس لحظه هایی که با عزیزانمان داریم . تقدسی که به هدر می رود در تمام دلخوری ها و دعواها و حتتا بی بوسه و خداحافطی رفتن ها ...

...

و حالا ، اینجا دیگر میلان نیست ! اینجا دیگر آن خانه ی دانشجویی در طبقه ی ششم سر چهارراه نیست که صدای ویراژ موتورها خواب شبانه ات را بخراشد و صدای تق تق پاشنه بلند همسایه بالایی ، صبح ها مززه ی خواب صبح را ازت بگیرد !

اینجا خانه ی دو طبقه ای در کوچه ای باریک در شهری کوچک در استانی دیگر است که از پنجره هایش تنها صدای سگ کوچکی می آید که بعد از ظهرها که حوصله اش سر می رود شروع می کند به واق واق کردن و روی اعصابت خط انداختن !

اینجا دیگر میلان نیست ! و بعد از این ، بعد از تمام این فراز و نشیب هایی که داشته ام ، تنها آدرس وبلاگم است که به یادم خواهد انداخت از کجا شروع کرده ام که به اینجا رسیده ام : اینجا ، کیه ری ! شهری کوچک در حوالی من و بلوندی !


پی نوشت : هنوز وسایلم توی چمدان ها هستند . بلوندی خوشحال ، رفته سر کار ؛ و من گیجم ! گیج از تصمیمی که گرفته ام و دلم می خواهد به جای باز کردن وسایلم ، بنشینم یک دل سیر گریه کنم . دلم می خواست حتتا یک دل سیر بلوندی را گاز بگیرم محکم ، که به خاطر او ، میلان را که آن قدر دوست داشتم ول کردم و آمدم توی این دهات کوچک !


پی نوشت 2 : راستش ، دروغ چرا ؟! به خاطر خودم بود بیشتر ! آدم عاقل هیچ وقت همچین تصمیمی را به خاطر کس دیگری نمی گیرد . و من ، مدتی است عاقل شده ام ! باور هم می کنم خودم که عاقل شده ام . اینجا ، در این دهات کوچک ، آرامش بیشتری دارم برای درس خواندن ، کار کردن ، و داشتن خانواده ای کوچک ، خانواده ای " اینترنشنال " !


پی نوشت 3 : در سایه ی ایزد تبارک ... عید همگی بود مبارک ...

                  عیدی ما هم یادتون نره بی زحمت ! دستتون درد نکنه !


برچسب‌ها: دلتنگی های دختر معمولی
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 14:12 توسط یک دختر معمولی|

سلام ...

اینجا : میلان ! 

هنوز میلان !

من زنده م ! هواپیما نیفتاد . 



برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 9:57 توسط یک دختر معمولی|

سلااااااااااااام !

گولتون زدم ! من هنوزم اینجا هستم ! بلیتم رو یه هفته دیگه تمدید کردم و شنبه ی دیگه برمی گردم !

خواستم فقط گفته باشم که ، اگه خواستین من همچنان یه هفته ای اینترنتم محدوده و می تونین همچنان پشت سرم حرف بزنین !!

خب من برم دیگه ! خدافز !

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 18:15 توسط یک دختر معمولی|

حرفی نیس ...

حرفی هس ینی ...

اما ...

واژه ای نیس ...

باشین تا بیام !

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 19:23 توسط یک دختر معمولی|

سلام ...

ببخشید ! من مشغول بار و بنه بستن واسه پرواز فردا هستم . پس ، ببخشید اگه خیلی چیزی نمی نویسم !

فقط :

اطلاعیه ی فروش خانگی لباس : 

شما رو به بازدید و به ویژه خرید ! از فروش خانگی انواع لباس ، کفش ، جوراب شلواری و زیورآلات ایتالیایی و مارک دار دعوت می کنم .

همون طور که خیلیا می دونن ، من سالی دو بار به ایران می آم و با خودم مقداری لباس از ایتالیا برای فروش می آرم . با کیفت خوب و قیمت های بسیار پایین . این بار هم در اسفند ماه در خدمتتون هستم .
خوشحال می شم ببینمتون . خوشحال تر می شم که به دوستاتون هم بگین .
تاریخ : 3 تا 7 اسفند
( چهارشنبه تا یکشنبه )
ساعت : 10:30 صبح تا 7 بعد از ظهر
مکان : سعادت آباد - چهار راه سرو ( میدان سرو ) - خیابان شهید ریاضی بخشایش - کوچه ی یازده غربی ( دست راست ) - پلاک 93 - طبقه ی یک - منزل عزیزی .

* برای دوستانی که با تاکسی می خوان بیان :
شهرک غرب - خیابان پاکنژاد - نرسیده به چهارراه سرو - کوچه ی یازده غربی - پلاک 93 - طبقه ی یک - منزل عزیزی .


** لازم به ذکره که چون لباس ها فقط زنانه هستن ، بازدید و خرید فقط ویژه ی خانوم هاست . 

بازدید و خرید برای همه ی خانم ها آزاد هست . به دوستاتون هم بگین :)


برای نازی خانوم ، دوستی که در مورد لباس سایز بزرگ پرسیده بودن : لباس ها بیشتر سایزهای پایین تر هستن ، ولی خب احتمالن چیزکی در بساطمون پیدا شه ! ولی به طور کللی 90 درصد سایزهای بین 38 تا 42 - 44 هستن .

کفش و اینا هم دارم !

+ کیف های هندی ، نپالی و ... ( کللن کیف های صنایع دستی ملل ) هم هستن !

همین !

ببینمتونااااااااااااا !

از فردا احتمالن دست رسی به اینترتم خیلی کم می شه . ببخشید اگه سوالاتون دیر جواب داده شد یا خدای نکرده بی جواب موند !

من برم بار و بنه م را ببندم . خدافز !


برچسب‌ها: دختر معمولی پولدار می شود
نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 0:39 توسط یک دختر معمولی|

یکم : صدایم کن ... صدایم کن ...

دوم : بازگشته ام از سفر / سفر از من باز نمی گردد ...

                                                               شمس لنگرودی 

سوم : نشسته م توی قطار . خسته از امتحان ها . خسته از دلتنگی ها . خسته از چمدان بستن . شنبه می آم تهران . با یه عالم کار که سرم رو گرم که نه ، ولی دااااااااااغ خواهند کرد در روزهای تهران ! الانم دارم می رم پیش بلوندی واسه آخرین بار قبل از سفرم همدیگه رو ببینیم . بعدش جمعه باید تندی برگردم میلان و چمدونمو که نصفه بستم ، تموم کنم و صبش هم برم فرودگاه . خیلی خسته م ... خیلی ! 

چهارم : روحم خوشبختانه کمتر از جسمم خسته س ... ولی به هر حال خسته س طفلی !

پنجم : می آم تهران ، از 3 تا 7 اسفند فروش خانگی لباس دارم . اطلاعیه ش رو تا جمعه می ذارم رو وبلاگ . فروش فقط مخصوص خانوم هاس البته . گفتم که از قبل بدونین . حالا اطلاعیه ش رو هم می ذارم .

شیشم : من واسه ولنتاین واسه بلوندی هیچی نگرفتم ! خیلی درگیر امتحانا بودم آخه . بعدشم که کللن خیلی با این قضیه ی ولنتاین ( چه همین ولنتاین ، چه ورژن ایرانی ش - که البته اشنباه هست و سپندارمز روز زن ایرانی هست نه روز عشق ایرانی - که این چند ساله یه عدده ناسیونالیست که از ناسیونالیسم فقط همین قرتی بازیاشو بلدند مد کردند ) حال نمی کنم ! ولی این قد خرم که همه ش دلم می خواد اون واسه من یه چی گرفته باشه !

همینی که هس !

هفتم : فعلن همینا ! برمی گردم !


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی, یک بلوندی دوست داشتنی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 20:42 توسط یک دختر معمولی|

ای " آستنگو " !

ای " کوآرونی " !

ای " د کارلو " !

ای " سامونا " !

ای هر بی پدر مادر دیگه ای که این نظریات سخت راجع به شهرسازی رو نوشته !

من الان از شماها یه سوال حیاتی دارم :

آیا شماها به روح اعتقاد دارین ؟!!


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 22:14 توسط یک دختر معمولی|

سلام ...

دوشنبه ای تولد بلوندی بود !

این تولد به طر خیلی مسخره ای برگزار شد البته . البته ما دو تا با هم خوب بودیم . ولی قبلش خوب نبودیم ! اونم از برای کرمی که خانوم " چتری " ریخت !! ماجرا از این قرار بود که روز شنبه ( ینی دو روز قبل از تولد ) چتری و قلقلی می آن خونه ی مامان بلوندی و مهمونی ناهار برپا می کنن ! کادوهاشونم می دن  :( من خب چون اون شب می خواستم برم برنامه ی رقص شاهرخ مشکین قلم ، قرار بود فرداش ( ینی یه روز قبل از تولدش برم کیه ری ) من برنامه داشتم وختی رسیدم اونجا بلوندی رو بفرستم خونه ی مامانش و براش کیک درست کنم و یه غذای خوش مززه و بادکنک و اینا ! بعدشم بگم با مامانش و اگه چتری و قلقلی هنوز هستن ، با اونا بیاد خونه و دور هم یه عصرونه یا شام سبک بخوریم و کیف کنیم .

ولی اینا ورداشتن خودشون کادوهاشونو شنبه ای بهش دادن . جمعشون جمع بوده و از اون ور هم این چتری بی شعور برگشته به بلوندی گفته : می تونستی دختر معمولی رو هم دعوت کنیااااااااااااااااا !

منم خیلی بهم برخورد ! تا جایی که می خواستم کللن قید تولد رو بزنم . کللی جیغ و داد کردم پای تلفن و اینا ... که : ینی چی ؟ چتری باید تصمیم بگیره من بیام مهمونی تولدت یا نه ؟ من احمقو باش که می خواستم مهمونی بگیرم ... من نمی آم کیه ری ! اگه خودت دلت برام تنگ شده خودت پاشو بیا !

و از این حرفا !

بعدش اما دلم سوخت براش ! دلم گرفت که تولدش رو با هم نباشیم و اینا . خلاصه زنگیدم گفتم من می آم . ولی دیگه از تولدت خبری نیست ! من فقط می آم که تولدت رو در کنار هم باشیم ! کللی هم اخم و اینا ! خدایی دلم خیلی شکسته بود . از دست چتری و مخصوصن از دست بلوندی ، که وختی دیده بود اینا دارن کادو می دن ، یه کلمه برنگشته بود بگه بهتره صبر کنین دختر معمولی که می آد همه با هم کادوهاتون رو بدین ...

خلاصه یه یه روز و نیم خیلی طوفانی ای داشتیم . وختی رسیدم اونجا هنوزم اخمو بودم و غر غر و اینا . بعدش یه کم بحث کردیم و منم دیدم بلوندی یا تا الان فهمیده که من چه قدر ناراحت شده بودم یا نفهمیده . و اگه نفهمیده ، دیگه کللن نمی فهمه ! پس نیازی به ادامه ی بحث نبود ! 

بعدش دیگه همه ش با هم مهربون بودیم ( تقریبن !! ) و من کادومو دادم که یه تی شرت آستین بلند بود با دو تا از کاشی هایی که خودم کشیده بودم براش . و براش یه غذای خوشمززه در شب تولدش درست کردم . و همه چی به خوبی و خوشی تموم شد ...

به جز این خاطره ی بد از اولین تولد بلوندی با هم دیگه ، که خراب شد و ... موند !

این بود داستان ما !

حالا قبل از این که شما رو به امان خدا رها کنم ، چن تا عکس :

1) این ژرژ ماست که چند روز قبل از تولد بلوندی ، وختی بلوندی اومده بود میلان ، نزدیک خونه ی ما ساختیمش . چشاش کاغذ شکلاته ، دهنش یه تیکه بیسکوییته ، دکمه هاش مقوای جعبه ی آدامسه ، دستاشم از یه درخت بی نوایی کندم ! باشد که مرا ببخشد !!

ناگفته نماند که سر این آدم برفی هم کللی با هم دعواییدیم ! دهه ! 


2) این غذاییه که واسه بلوندی پختم . دستورشو از اینجا ---> کلیک  گرفتم . ولی چون خمیر پیتزایی که خریده بودم گرد نبود و تازه شم بلد نیستم با اون فر بزرگه کار کنم ، غذای من این شکلی شد ، که خیلی هم خوشمزه بود !!



خب دیگه ! بدویین برین پی کارتون !

خدافز !


برچسب‌ها: یک بلوندی دوست داشتنی, مهمانی ایتالیایی
نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 17:7 توسط یک دختر معمولی|

ینی سگ بزنه به این زندگی !

پس فردا که من برای ترک رفتم تو این جلسات ترک اعتیاد و اینا ، آخه من روم می شه بگم :

دختر معمولی هستم ، یک مسافر !

و بعد که ازم بپرسن که خب ! مسافر جان ! چی مصرف می کردی تا حالا ؟

من ینی روم می شه بگم از اینا مصرف می کردم ؟ ---> کلیک 

والا ! همه می رن هرویین و شیشه و کریستال و دیگه آخر آخرش کاکتوس و اینا مصرف می کنن ، من باید معتاد " میخک " بشم !!


پی نوشت : الان بیشتر از ده روزه دندون درد امانم رو بریده ! و چون می خوام بیام ایران ، دارم سعی می کنم تحمل کنم درد رو تا برسم ایران . بس که اینجا خدمات دندون پزشکی گرونه . 

بعد ینی شما چی فکر می کنین ؟ تو این ده روز ، تنها چیزی که منو سر پا نیگه داشته ، همین جناب میخک بوده که اینجا بهش می گن : chiodi di garofano ( کیودی دی گاروفانو ) و خوشبختانه اینجا پیدا می شد ! 

قبلن یه دونه از این دنتول ها ---> کلیک  داشتم که خوب بود . ولی هر چی گشتم پیداش نکردم . بعدشم که هر مسکنی که تصور کنین چه ایرانی چه ایتالیایی مصرف کردم ، فایده ای نداشت ! فقط همین میخک جوابگو بود و الان من بهش معتاد شدم !! ینی معتاد شدم هااااااااا ! دو ساعت مصرف نکنم ، درد دندون امانم رو می بره !


پی نوشت 2 : حالا ینی سرنوشت من چی می شه ؟ ببین این گرونی خدمات دندون پزشکی کار منو به کجا کشوند ها !



برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 0:20 توسط یک دختر معمولی|

تمام کاغذها را خط خطی می کنی ؛ تمام دیوارها را ؛ تمام رودخانه ها را حتتا ! خط می کشی تا شاید از لا به لای خطوطت ، آن را که دنبالش می گردی پیدا کنی ! آن را که گمش کرده ای و خودش را از تو پنهان می کند . 

عشق را ای کاش ، زبان سخن بود ...

پریشان می نویسی . پریشان نویسی یعنی : توی دلت هزار ماهی داری که هر کدام یک وری شنا می کنند . پریشان نویسی یعنی : " هزار قناری خاموش ، در گلوی من "*  . پریشان نویسی یعنی : می گردی و پیدا نمی کنی آن واژه را که سال هاست ، سال هاست گم کرده ای . یعنی درست از همان روزهایی که کودکی ات را گم کردی . یعنی درست از همان روزهایی که دیگر آن کودکی نبودی که برای یک جعبه پاستل روغنی زار می زد ، زار می زد ... از همان روزها آن واژه را که یادت نمی آیدش گم کرده ای . یادت نمی آید ، و تو پریشان می نویسی ناچار !

عشق را ای کاش ، زبان سخن بود ...


پی نوشت : دلم برای تمام اون چیزهایی که گم کرده ام تنگ شده امشب . برای تمام فراموش شده های زندگی م ...


پی نوشت 2 : حالا خوب شد من یه بار دلم خواست مامان شم ها ! از دیشب تا حالا هر وبلاگی می خونم صاحبش یا مامان شده ، یا داره مامان می شه ! 

بابا ! مراعات منم بکنین آخه ! 


پی نوشت 3 : بله ! درست حدس زدین ! امتحانام شرو شده و به همین دلیل هر روز دارم وبلاگ آپ می کنم ! همینه که هست !


* احمد شاملو



برچسب‌ها: دلتنگی های دختر معمولی
نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 1:37 توسط یک دختر معمولی|


آخرين مطالب
» شام ایرانی
» همین
» چیزایی تو مایه های پرایواسی و جوجه ی فهمیده
» بهار ، که می تابد و می خواند و پشه ندارد !
» برگی از خاطرات یک روشن فکر مآب خانه دار
» از حوالی روزهایی که می گذرند ...
» آخرین روزهای تنهایی ، یا من چگونه شب را در ونیز گذراندم
» اینجا دیگر میلان نیست !
» هنوز اینجا میلان است !
» همینی که هست !
Design By : Pars Skin