یک اشتباه معمولی

داستان من و تمام آن چه نیستم

از ساعت پنج صبح تو ترافیک بودم و الان تازه رسیدم دم یه دستشویی تو نزدیکای قزوین !

یه همچین تعطیلاتی دارم هاااااا !

 

پ.ن : خوبی ش اینه که اینجا وای فای داره !

نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 12:58 توسط یک دختر معمولی|

موچین را می گیرم توی دستم و جلوی آینه ی سفالینی که نه سال پیش توی آن کارگاه طبقه ی سوم خانه ی قدیممان ساخته بودمش می ایستم . همان موقع ها که دخترکی بودم با آرزوهای دور ... خیلی دور ... و با " شب " راه افتاده بودیم دنبال آرزوهایمان ! آرزوهای آن موقع شب ، توی سختی های زندگی مجردی گم شد و مال من توی سختی های استقلال مالی یک دختر که پدرش سال ها بود رفته بود برای خودش بمیرد !

یکی دو تا از موهای اضافه را برمی دارم . چشم هایم قرمز و براق است . راست می گفتی که جاذبه وجود دارد و عجب هم چیز خوبی است ! اگر نبود ، حالا چشم هایم اشکباد می گرفت ، اگر که اشک هایم راه زمین را پیش نمی گرفتند ! اشک های یک ماه را دارم می ریزم روی گونه ها ، گردنم و لباس یقه بازم . حالا که با تو حرف زده ام و حالا که بعد از یک ماه " بوده ای " گر چه سخت ، گر چه تلخ ... حالا که زبانم به گفتن باز شد . حالا که گفتم چه قدر دانه دانه عکس هات را بوسیده ام ، بوییده ام ، نوازش کرده ام ، و دانه دانه رازهایم را بهشان گفته ام ...

ابروهایم پرپشت نیستند و خیلی موچین را دردسر نمی دهند معمولن . من اما اصرار دارم به جلوی آینه ایستادن و به زور کشیدن موهایی که هنوز بیشترشان زیر پوستم هستند . کی بود که عاشقت شدم ؟ نگفته بودم ؟ قبل از آن بود که نشسته باشیم لب خیابان آزادی و دست های همدیگر را گرفته باشیم و ماشین ها نگاهمان کرده باشند . شاید موقعی بود که ساعت ده شب پیشنهاد دادی برای سومین بار در آن بعد از ظهر برویم کافی شاپ و من خندیدم و به شوخی گفتم : « هیییی ! تو آخرشیییی ! عااااشقتمممم !! » و راستش خیلی هم شوخی نبود . یعنی فکر کنم حتتا قبل تر از آن بود که عاشقت شدم . آن وقتی بود شاید که من از خنده ولو شدم روی زمین و تو داشتی می خندیدی و پرسیدم به چی می خندی و گفتی که می خندی ، چون  من دارم می خندم ! 

اشک هایم دانه دانه می چکند و بعضی هاشان ته مانده های ریملی را که موقع رفتن به کلاس فرانسه زده بودم با خودشان پایین می آورند . مددت هاست فقط وقتی که با تو قرار دارم آرایش می کنم . اما امروز ، بعد از سه چهار روز مریضی ، خودم را که نگاه کردم ، دیدم خیلی بد است که دختری عاشق تو باشد و سر و وضعش این باشد ! این شد که نشستم لاک قرمزی را که هفته ی پیش برای تو زده بودم پاک کردم و لاک ست  با مانتوی امروزم جایش را گرفت و کمی هم آرایش کردم و زدم بیرون . آرایش که می کنم ، کسی توی دلم را  نمی بیند دیگر . دختری را می بیند که آرایش روی صورتش خوب می نشیند و لبخندی ناخودآگاه گوشه ی لبش است . آرایش که می کنم ، چشم هایم سردردم را لو نمی دهند ، چشم هایم دختری را لو می دهند که عاشق است . عاشق یک باد تند شمالی ...

 

* تیتر نوشت : آینه های ناگهان را قیصر سروده بود و کتابش برای من حکم قرآن دارد !

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 1:7 توسط یک دختر معمولی|

* خانه ام را گم کرده ام . خانه ام را می خواهم که نمی دانم کجاست ! خانه ام که ادویه هایم را چیده باشم روی میز آشپزخانه اش و کیف کنم از آنهمه ادویه بازی موقع آشپزی . خانه ام را می خواهم که پرده هایش همیشه کنار باشد تا نور بیاید تو . که شیشه هایش رفلکس نباشند تا مانع ورود نور به خانه ام نشوند . خانه ام را توی این همه خیال و خاطره گم کرده ام که باید باشد و نیست ! که باید باشد و خانه ای باشد پر از دیوارهای رنگی . پر از قاب های کوچک و بزرگ روی دیوار . باید پر باشد از کاکتوس های کوچک و بزرگ پشت پنجره اش و یک جور بوی خنکی از حضور گلدان های سبز و پر باشد از شمع و شاید هم یک دانه " جنگا " چیده شده روی میز همیشه آماده ی بازی ... خانه ام کجاست ؟

** خانه ام را گم کرده ام که افتاده ام توی لوپ گوش دادن به این آهنگ " خونه ما " که مرجان فرساد خوانده اش و صدایش که مزه ی سیب دارد ، رفته روی اعصاب من و نمی آید بیرون ... نمی آید بیرون ...

*** یک نفر باید باشد که برایش حرف بزنی و برایت حرف بزند . یک نفر که بهت نگوید : حوصله ندارم ! چرا حرف گوش نمی کنی ! یک نفر که یادش نرود برای چه آمده بود ! که تو را فقط برای " اوقات فراغت " نخواهد ! که بداند اگر حرف نمی زنی ، اگر گریه نمی کنی ، دلیلش این نیست که حرف و گریه نداری ؛ که این است که آن قدر آن یک نفر را دوست داری که ترجیح می دهی به جای او بترکی ... 

**** یک نفر باید باشد که قدر دوست داشته شدن را بداند . که دوست داشته شدن برایش باشد مثل هوا ، مثل آب ، مثل خواب ، مثل استراحت آخر هفته اش . که بی آن ها می میرد ! یک نفر باید باشد که دوست داشته شدنش را حرام نکند ! که تف نیندازد روی دوست داشته شدنش ! که دلتنگش را بداند ، بفهمد و دلتنگی تو را نیندازد توی آشغالدانی که بگندد و درد بگیرد ! 

***** یک نفر باید باشد که راه خانه ات را بلد باشد . دستت را بگیرد ، ببرد پشت پنجره اش و بگوید : این همان حوضی بود که می خواستی ؟ که تویش ماهی گلی باشد و غروب ها هندوانه محبوبی بیندازی توش که شلپ صدا بدهد و آب حوض شتک بزند توی صورتت و بخندی ؟ که با تو بیاید برای پشت پنجره اش از باغ گل یک عالمه کاکتوس بخرد و برای تک تک کاکتوس ها اسم بگذارد و یادش باشد هر کدامشان چه دوست دارند . یک نفر که وقتی تیم والیبال بازی دارد ، با تو بنشیند روی کاناپه ، سرش را بگذارد روی شانه ات و با تو بازی رو تماشا کند و با تو داد بزند و با تو " بزند قدش " وقتی تیم می برد ...

****** یک نفر باید باشد ... که وقتی باشد ، تو دیگر وقتی می بینی یک دفعه ماهواره درست موقع شروع مسابقه ی والیبال قطع می شود ، اعصابت خورد نمی شود و دلت بغض نمی کند که : تمام هفته را سر کاری و هیچ تفریحی نداری و یک روز هم که خانه ای و می خواهی بازی ببینی ، این طور ... که وقتی باشد ، اصلن مهم نیست تمام تلویزیون ها و اینترنت های دنیا هم ترکیده باشند ... که وقتی باشد ، زندگی خیلی ساده تر از این حرف ها می شود ... 

 

پ.ن : ممنون از کامنت هاتون برای پس قبل . فرا هنوز مشغول گرفتن مشاوره ی پزشکیه . هنوز معلوم نیست عملش کنن یا نه . ممنون از دعاها و آرزوهاتون . تو این شبا ... تو این شبا ...

پ.ن : دعا کردن رو دوست دارم ، دعا خوندن رو نه . ینی توسل رو دوست ندارم . رابطه م با خدا جددی تر از این حرفاس که بخوام کسی رو این وسط واسطه قرار بدم ... اما جوشن کبیر رو دوست دارم . که توسل نیست و کسی که این دعا رو نوشته ، عجب آدم محشری بوده . چه قدر خوب خدا رو صدا کرده ... جوشن کبیر گوش می دم و فارسی ش رو می خونم برای خودم ... و دعا می کنم ... دعا می کنم ... دعا می کنم ...

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 2:47 توسط یک دختر معمولی|

بعد از سومین قهوه ، دومین مسکن ، بستن سرم با روسری و کمی دراز کشیدن ، سردردم آن قدری کم شد که بتوانم بنشینم روی مبل ، بزنم کانال پی ام سی و با حالتی عصبی یک بشقاب پر تخمه بشکنم !

شمالی تهران نیست و من نمی توانم بهش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم تا سر دلم از این بغض خالی شود . این شد که نشستم روی مبل و یک عالم تخمه شکستم ! تخمه شکستم و فکر کردم ، تخمه شکستم و حرص خوردم ... 

به " فرا " فکر کردم و " آن چیز " احمقی که رفته چسبیده پس کلله اش ! 

من ، بدبختانه از آن تیپ آدم ها نیستم که خوب می توانند دلداری بدهند ! این شد که امروز یک دفعه ای خودم را و فرا را دیدم که ایستاده ایم توی آشپزخانه ی کوچک دفتر ، در را بسته ایم و داریم به آن چیز کوچک احمق فحش می دهیم ؛ فحش های ناجور ! که یک دفعه خودم را دیدم که فرا را بغل کرده ام و می گویم : تو قوی ای ، ولی قول بده اگر خواستی گریه کنی ، جلوی خودت را نگیری ! بعد این من بودم که اشکم در آمد و فرا اشک من را که دید ، جفتمان پقی زدیم زیر خنده !

به فرا فکر کردم و این که اگر توی ایتالیا جفتمان توی یک شهر بودیم ، لابد دوست های خیلی خوبی می شدیم برای هم توی آن همه مددت . به فرا فکر کردم و این که توی این مددتی که همکارم شده ، چه قدر فضای دفتر شادتر و باحال تر و انرژیک تر شده ... به فرا فکر کردم و به این که اگر نتواند مددتی - یا بمیرم الهی ، برای همیشه - بیاید سر کار ، من دیوانه می شوم از فشار کار و از فشار بی دوستی در محل کارم ...

مامان گفت : « خدا کریمه ! دعا می کنم براش . خوب می شه . مثل پارسال که " شپی " سرطان سینه گرفت و درمان کرد و خوب شد . » من اما کرامتی در این خدا نمی بینم ! که چی ؟! یک غدده ی بی شعور بگذارد پس کلله ی یک دختر بیست و نه ساله ، آن هم درست روی نخاعش ، که حتتا نشود عملش کرد هم ؛ بعدش بیاید خوبش کند که ثابت کند خدای خیلی باحالی است ؟ نه ! من این خدا را یک خدای بازیگوش می بینم که حوصله اش که سر می رود ، می افتد به جان یک عدده ای که از قضا جزو دوست داشتنی ترین آدم های دنیا هستند !

 

پ.ن : فرا پشت کلله اش ، غدده دارد ، من توی گلویم ! باز نمی شود لا مصصب !

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 17:30 توسط یک دختر معمولی|

روزهای چراغ قرمز که شروع می شود ، آدم دیگری می شوم انگار اصلن . قدیم ها خودم را کمتر می شناختم و هی شگفت زده می شدم از رفتارهام وقتی که پر.یود بودم . حالا کمتر شگفت زده می شوم . هر چند باز هم ...

اسمش را گذاشته ام روزهای چراغ قرمز ، چون خیلی چیزها برایم می ایستند ؛ خودم می ایستم ؛ توانایی هام می ایستند ... چون اعلام خطر می شود برام و همه چیز جور دیگری می شود و من دیگر آن دختری نیستم که خیلی از هنجارهای از پیش تعیین شده برای زنان در این جامعه ی مرد زده ی سنتی را می شکند . می شوم دختری که حریف هورمون هایش نمی شود و هورمون ها برای خودشان می تازند و تیرباران می کنند تمام خواستن ها را ...

می شوم دختری که هر چه قدر هم زور می زند تا ... هر چه قدر هم زور می زند تا ... هر چه قدر هم زور می زند تا ...

می شوم دختری که فکر می کند در این روزها کسی نمی خواهدش و باید حتمن دیگران اعلام کنند چه قدر خواستنی است تا باورش شود که هست ... می شوم دختری که به عالم و آدم مشکوک است و به عالم و آدم گیر می دهد ...

دیروز خیلی سخت بود که تمام این ها نباشم برات شمالی ! خیلی سخت بود که نگویم : من نارنجی ام امروز . با من سبز باش ... دیروز سخت تر می شد اگر شنبه اش نرفته بودیم چارمیز و پاستا نخورده بودیم و تو مرا نگاه نکرده بودی و به من لبخند نزده بودی ... سخت تر می شد اگر نگاهم نکرده بودی و زیر لب نگفته بودی بدون آرایش هم خوشگلی و اگر خیلی چیزها یادت نبود ...

امروز که وسط روز رفته بودم تا نوا.ر.بهدا.شتی بخرم ، فهمیدم هنوز هم آن طورها که فکر می کنم نشده ام ! وقتی برای یک نو.ار.بهدا.شتی ساده ، رفتم آن سوپر مارکت بزرگه و غیر از جناب نوار ، یک عالمه چیزهای دیگر هم برداشتم گذاشتم روی پیشخوان که جناب نوار تویشان گم شود ... که چی ؟ نمی دانم !

 

پی بعدن نوشت / شب : خدا می دونه چه قدر پای تلفن به خودم فشار آوردم که بهت نگم . خدا می دونه چه قدر تنها چیزی که می خواستم این بود که تو بازوهامو بگیری و سففففت فشارم بدی ؛ تا این حس گند خستگی هورمونی از تنم بره بیرون ... چه قدر خواسته شدن از طرف تو رو می خواستم . دارم سعی می کنم این روزای گند پر.یودی ، گند نزنن به اون چیزی که بین من و توئه . دارم سعی می کنم ، ولی باور کن سخته . این هورمونا خعلی لعنتی ن ! 

بعدش : اما شنیدن صدات - حتا بی حوصله و عجله ای - برای من اردی بهشته تو این آتیش ... چه خوبه صدات ... چه خوبه حس این که هستی ، حتتا برای دو دقیقه ی بی حوصله از پای تلفن ...

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 17:40 توسط یک دختر معمولی|

* تمام دوستت دارم های دنیا را برای تو گذاشته ام کنار ! یک روز می شود که دوباره سفره را پهن می کنیم و لقمه از آن ظرفی که کنار گذاشته ام برمی‌داریم .

** یک روز می شود که هشتاد ساله ایم و دندان مصنوعی هایمان را اشتباه برمی داریم . یک روز که سر آن صندلی توی بالکن دعوایمان بشود . آن صندلی را می گویم که شاید بگذاریمش توی بالکن خانه ی دنجمان در حومه‌ی شهر و از آن گهواره ای ها باشد و نمی دانم چرا قرار شد فقط یکی ازش داشته باشیم ! یادم نیست چرا ، تو یادت هست ؟

*** از پیاده‌روی کنار "اتوبوسمان" که رد می شوم ، لختی مکث می کنم ، لب هایم را غنچه می کنم ، هوا را بو می کشم ، و به راهم ادامه می دهم ... اصلن انگار تمام هر لحظه ای که دارم از آن کوچه رد می شوم ، تو داری کنار من راه می آیی و دستت را به جست و جوی دست من می گیری طرفم و زیر لب می گویی : کجایی ؟

**** یک جاهایی ، یک لحظاتی هستند توی این دنیا ، که به نام ما شده اند . دو نفره ها ، قابلیت زیادی دارند برای مالک زمان ها و زمین ها شدن . ما هم کم نیاورده ایم . نام نمی برم ؛ یادت هست ؟

***** هر مردی که تو را پس از من ببوسد

         بر لبانت

         تاکستانی را خواهد یافت

         که من کاشته امش !

                                                  نزار قبانی / ترجمه‌ی احمد پوری

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 22:36 توسط یک دختر معمولی|

* کاش یکی بیاید مرا بشناسد . یکی که من را این نبیند : یک دختر قوی اجتماعی ، یک دختر پر از انرژی پر های و هو ، یک دختر ورراج یک دنده ، یک دختر پررو ، یک دختر قوی ، یک دختر قوی ، یک دختر قوی ... خسته ام از این که قدر قوی دیده شده ام . من ضعیفم ، من حساسم ، من یک سری شانه می خواهم که سرم را بهش تکیه بدهم ، من یک دست بازو می خواهم که مرا محکم نگه دارد از هجوم بادهای بی کسی ، من یک سینه می خواهم که مرا برهاند از تنهایی ها !

کاش یکی من واقعی را ببیند . آن وقت شاید مرا بیشتر و طولانی تر بخواهد . نه آن طور که تو مرا دیدی و ترسیدی ! من ترس ندارم ! من یک دختر حساسم که از تمام هستی ، به آغوشی دلگرم است ...

 

** 62 سال سن زیادی نیست برای داشتن نوه ای 24 ساله ... برای بیست سال بی شوهر بودن ... برای داشتن این همه بیماری : آرتروز ، آسم ، پوکی استخوان ، شکستگی و دیسک کمر ، کمبود بینایی ... برای داشتن آن همه چروک ... برای یک تنه بار دنیا را به دوش کشیدن ... برای داشتن دختری که منم ، که خود بار سنگینی است برای تو ...

62 سال یعنی باید الان فقط توی مسافرت و تفریح باشی و نوه های فنقلت روی زانویت بنشینند یا روی شانه هایت تاب بخورند ... یعنی الان باید من ایتالیا می ماندم و تو را با خودم می بردم دور دنیا می گرداندم ... می بردم پاریس را که آن همه دوست داری با شب های روشنش نشانت می دادم ... می بردم الحمرا را می دیدی ... می رفتیم اصلن با هم مصر که الان سال هاست می گویی آرزوی دیدنش را داری ... یعنی الان باید خیالت از بابت هر چهار تا فرزندت راحت می بود ... یعنی حتتا می شد با شوهر دو متری ت قدم بزنی پیاده روها را و چای در استکان کمر باریکش بریزی و پایش را بمالی و با هم غش غش بخندید ...

امروز 62 ساله شدی . دیروز کیک برایت خریده بودم که دعوایمان شد و کیک ماند توی یخچال و امروز هم من آن قدر عصصه ناکم که تا این ساعت مانده ام توی دفتر و حوصله ی خانه آمدن ندارم . امروز 62 ساله شدی و من دلم برایت گرفته . برایت که نمی دانم کی پیر شد ... کجای قصصه ی من ، مادر خندان و جوان 38 ساله ی عروسی خواهرم ، تبدیل شد به مادر همچنان خندان ولی شکسته ی مجردی های من ...

تولدت مبارک مامی ! دلم برای دوستی هایمان تنگ است !

 

*** قرار نبود من این طور باشم . قرار بود من بزنم و برقصم و بچرخم و بخوانم . اما از قضای روزگار ، تنها نشسته ام توی دفتر خالی و " پیش درآمد " علی عظیمی را گوش می دهم و بغض کرده ام و دلم برای عالم و آدم تنگ است ...

 

نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 19:7 توسط یک دختر معمولی|

من هر روز صبح میدون ونک رو با یه شرمندگی بزرگ دور می زنم : از سر خیابون ونک که می پیچم تو میدون و کارگرایی رو می بینم که با این که ساعت نه صب شده ، هنوز کسی نیومده ببردشون سر کار ! کارگرایی که چمباتمه زده ن رو زمین ، کیسه ی وسایلشون ، یا قلم نقاشی شون ، یا شاغول و تراز بنایی شون جلوشونه و نگاهشون یه جایی گم شده ! من شرمنده ی اینا می شم وختی می بینم یه شغل ثابت دارم و دلم قرصه از بابت حقوق سر برجم و اینا الان دارن به این فکر می کنن که آخر شب جواب خانواده شون رو چی بدن ...

پ.ن : این قصصه تمام نمی شود ! این قصصه ناتمام می ماند ! باور کن !

نوشته شده در چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 23:14 توسط یک دختر معمولی|

گاهی فکر می کنم این دخترهای ظریفی که لبخند بدون دندان دارند ، یا لبخند با ردیف دندان های بالا فقط ، این دخترهایی که صدای خنده شان را حتتا خودشان هم نشنیده اند ، این دخترهایی که چشمان آرامی دارند و صاف راه می روند و صاف می نشینند و روی مبل که می نشینند زانوهایشان را به یک سمت کج می کنند ،   این دخترهایی که این قدر زنانه هستند و معمولن هم قدشان زیر ۱۶۵ هست و وزنشان زیر ۵۵ ، اینها چطور هستند ؟ 

گاهی درگیر این دخترها می شوم ، این که چطور است که این طور هستند و این که لابد پسرها این دخترها را طولانی تر می خواهند ! این که چطور می شود که پسرها این طور دخترها را طولانی تر می خواهند ؟

 

پ.ن : رفتم تنهایی برای خودم رژ لب خریدم با کرم پودر . آن موقع که توی مغازه بودم ، عین خیالم نبود و با خیال راحت استند رژهای مارک دبورا را نگاه کردم و تست کردم و رنگی را که دوست تر داشتم - که معمولن همانی است که اول تست می کنم - خریدم ؛ بعدش اما ، توی تاکسی که بودم ، دلم گرفت از این که تنهایی رفته ام خرید ؛ بعدترش که رسیدم خانه ، رژ را که زدم ، روی تختم که نشستم ، بغضم ترکید و چند دقیقه ای بی صدا گریه کردم ! 

نوشته شده در دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 21:11 توسط یک دختر معمولی|

شیش ماه پیش ، اونجا نشسته بودم و اولین حقوقم توی این شغل رو می گرفتم : کمی بیشتر از پایه حقوق وزارت کار ... می دونستم این طور نمی مونه و حقوقم بیشتر می شه . می دونستم ؛ ولی راستش فکر نمی کردم شیش ماه بعد اینجا باشم : رییسم از کارم راضیه و حقوقم در حددیه که لیاقتشو دارم . روز به روز تو کارم بهتر می شم و ماه به ماه حقوقم بالاتر می ره . از کارم راضی ام ؛ از محیط کارم و از همکارام . از رییسم هم راضی ام . کللن راضی ام از این که اینجام ! تو این کار ، به یه سری از قابلیت های خودم پی بردم که سی و دو سالی ازشون بی خبر بودم . این کار ، اعتماد به نفس منو بهم برگردوند ؛ و یادم انداخت که یه زن قوی ام که به هر چی بخواد ، می رسه ! فقد کافیه بخواد ! 

...

 

پ.ن : خوابی و من هوا رو بو می کشم . خوابی و من نفس خودمو بو می کنم . خوابی و من عطرت رو در تمام اشیای دور و برم حس می کنم . خوابی و من برات دعا می خونم . دلم غصصه داره از این که حالت خوب نبود . بهت زنگ نمی زنم که راحت بخوابی و خوب خوب شی . تو دلم باهات حرف می زنم ولی : خوب خوب شو ! لدفن ! هوا بی نفس تو جهنم می شه ؛ زمین بیابون ! 

نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 23:50 توسط یک دختر معمولی|

عجب اسم قشنگی داره این شهر بِللو هوریزونته که امشب تیم مللی توش بازی داره !

:-) 

 

پ . ن : پست اصلی امشبم باشه بعد از بازی تیم مللی . می نویسم !

نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 20:4 توسط یک دختر معمولی|

تو مرا با آشتی ، آشتی دادی ! من سراپا قهر بودم ! با خودم قهر بودم ، با خدا داشتم قهر می شدم ، با دوستانم قهر بودم ، با مردم کوچه و خیابان قهر بودم ، با زندگی قهر بودم ، با خوشی قهر بودم ، با جوانی قهر بودم ، با آشتی قهر بودم ...

تو آمدی یادم انداختی من از اول برای شادی و خنده و آشتی به این دنیا آمده بودم . تو آمدی یادم انداختی دلم برای آن روزهای آشتی و شادمانی تنگ شده ...

تو آمدی من دریچه های نور و صدا را به روی قلبم باز کردم . تو آمدی من برگشتم به صلح و آشتی ...

تو آمدی مرا آزاد کردی ... 

 

پ.ن : از دستت ناراحتم و این دلم را فشار می دهد در خودش . من برای ناراحتی از دست تو نیامده بودم . من آمده بودم تا من هم تو را با خیلی چیزها آشتی دهم . چرا نمی شود ؟ 

 

پ.ن تیتر نوشت : خسته م از هر چی رسیدن ... وقتی پشتش سفری نیست ... برکه ی امنو نمی خوام ... وقتی موج خطری نیست ... / از ترانه های دنگ شو 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 19:24 توسط یک دختر معمولی|

اگر دخدری رو دیدین که داره :

تو یکی از کوچه های اطراف ونک تند تند راه می ره و یه دونه هلو گاز می زنه ...

تو خیابون راه می ره و هدفون تو گوششه و با خودش داره آهنگا رو می خونه ...

تو یه پیاده روی پهن مستقیم راه نمی ره و هی چپ و راست می شه ، چون می خواد هیچ کدوم از برگای خشک افتاده روی زمین رو از دست نده ...

نشسته روی زمین و از خنده ولو شده ...

یه ردیف موزاییک با رنگ متفاوت روی پیاده رو پیدا کرده و روی اونا cat walk می ره ...

با همه ی گربه های تو کوچه سلام احوال پرسی می کنه ...

بععععععله !

می تونین مطمئن باشین که شما دخدر معمولی رو دیدین !

خوش به حالتون :))

 

پی نوشت :

دوستی ازم خواسته بود که پیشنهاداتی برای تهران گردی برای ساعت بعد از کار بدم . راستش نمی دونم منظورش از تهران گردی ، کدوم چهره از تهران هست . و با توجه به این که محدودیت ساعت بعد از کار هم وجود داره ، سعی می کنم چند تا از جاهایی که دوست دارم رو اینجا بنویسم :

- بام تهران ، که هم منظره ی زیبایی از تهران رو چه موقع غروب ، چه شب بهتون می ده و هم این که می شه از تفریحاتی مثل تیر اندازی با کمان هم استفاده کرد . جیگر خوری هم فراموش نشه ...

- پیاده روی در محدوده ی بهارستان و بعد کافه نشینی در محوطه ی باز کافه تهرون در باغ نگارستان که فکر کنم تا ساعت ده شب هم سرویس بدن . البته اگه حوصله ی انتظار طولانی برای رسیدن سفارشتون رو دارین ...

- اگر جمعه بیرون هستین ، عمارت مسعودیه در همون محدوده ی بهارستان ( خیابان ملت ) رو هم اضافه کنین که هم خود عمارت قشنگه ، هم کافه ی خوبی داره . البته حتمن باید از قبل رزرو کنین ...

- پیاده روی و درشکه سواری در محدوده ی بازار . بعد از ساعت کاری که بازار خلوت می شه ، تازه می تونین یه عالمه از زیبایی های تهران قدیم رو اونجاها ببینین ...

- پارک جمشیدیه و سربالایی ها و سرپایینی هاش ...

- بازار تجریش ، تکیه تجریش ، توت و بلال خوری نزدیک امامزاده صالح ...

 بعدتر نوشت :

- کوچه پس کوچه های باغ فردوس ، مجموعه ی موزه ی سینما ، و دو تا کافه ی خوبی که داره ...

- خیابون منوچهری و دست فروش هاش که خنزر پنزر می فروشن . می تونین پیاده روی تون رو تا چارراه استامبول هم ادامه بدین و این دو تا جا رو هم برین : فروشگاه قهوه ریو برای خرید قهوه ی ترک عالی ، ساختمون پلاسکو برای سر زدن به مغازه های آکواریوم فروشی و لذذت بردن از ماهی های رنگ وارنگی که اونجان ...

- آهان ! یکی از جاهایی که خعلی دوس دارم ، تاتر شهره . ینی بعد از یه پیاده روی طولانی در مسیر خیابون ولیعصر یا خیابون انقلاب ، برسی به تاتر شهر و ولو شی رو یکی از اون نیمکتای گرد و محو تماشای دیوار تاتر شهر بشی ! تا حالا دققت کردین که هر کدوم از کاشیای این دیوار ، با بقیه فرق داره ؟ از سقفشم که دیگه چیزی نمی گم :-)  از این که بری یه تاتر خوب ببینی هم که دیگه نگو !

اگه بازم چیزی یادم اومد می نویسم . شماها هم تو کامنتا بنویسین برام :)

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت 11:13 توسط یک دختر معمولی|

تمام مددت تا آزادی ، نگاهم را دوخته بودم به جلوی ماشین و داشتم به این فکر می کردم که چه اتفاقی باید برای مردم یک کشور افتاده باشد که یک راننده بخواهد و بتواند - دلش را داشته باشد - که طرح یک " دار " را به عنوان تزیین ماشینش ، زیر آینه ، درست زیر آینه ای که هر لحظه نگاهش به آن می افتد ، آویزان کند !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 9:3 توسط یک دختر معمولی|

من خوشبخت ترین دخدر دنیام !

:)

3>

نوشته شده در سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 13:18 توسط یک دختر معمولی|

ای کسانی که ایمان آورده اید !

به من بگویید :

عایا ! عایا این که دوست پسر شما قبل از دیت گذاشتن با شما وبلاگ شما را می خوانده ، و می داند که گلواژه هایی چونان : ریدمان ، عن ، گند زدن ، گه بودن و از این قرار ، بسیاااااار بر قلم شما جاری هستند ، خوب است یا بد ؟

بعله !

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم خرداد 1393ساعت 17:50 توسط یک دختر معمولی|

اینایی که نشسته ن و به ترانه ی " رضا‌خان " محسن نامجو فش می دن ، اینایی که رضا‌خان رو بت کردن و فکر می کنن اصصصصلن نباید به ساحت ایشون جسارت شه ، همینا ! همینا باور کنین از آخوندای متحجر خطرناک ترن ! از اینا بترسین ! والا !

پ.ن : کلیدمان را گم کرده ایم ؛ هیچ کس دفتر تشریف نیاورده ؛ ما هم مشغول ور رفتن با اعصاب ریده مان شده مان هستیم ! بعله !

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم خرداد 1393ساعت 10:37 توسط یک دختر معمولی|


آخرين مطالب
» از حسودی بمیرید اصن !
» آینه های ناگهان *
» خونه ی ما قصصه داره ...
» هیچ عنوانی نمی تونه عمق غصصه م رو بنویسه . پس این نوشته عنوان نداره !
» روزهای قرمزی که یک نارنجی کویری می شوم و دلم یک سبز شمالی می خواهد
» عاشقانه هایی برای یک باد تند شمالی
» من باد می شم می رم تو موهات ...
» ای کاش من یه کار پیمانکاری ساختمون سازی داشتم !
» چیزهایی هست که نمی دانی !
» این قصصه های دور و برم ، آن قصصه های توی دلم !
Design By : Pars Skin