X
تبلیغات
یک اشتباه معمولی






















یک اشتباه معمولی

داستان من و تمام آن چه نیستم

سلام . 

نی نی الهه داره دنیا می آد ... براشون دعا کنیم و انرژی مثبت بفرستیم :-) 

من دارم می رم سفر . خوش بگذره بهم :)))

نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 4:54 توسط یک دختر معمولی|

الان یکی از مهم ترین دلایل بد بودن های این روزام رو یافتم : 

بعد از برگشتنم از ایتالیا هنوز تایم زون وبلاگ رو عوض نکرده بودم . اینگار کللن تو فاز نبودم که : باباااااا ! یو آر نات این ایتالی ! ایتز تایم تو « زندگی سگی در تهران » ! 

نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 0:47 توسط یک دختر معمولی|

امیدوارم سالی که نکوست از بهارش معلوم نباشه واقعن !

بهارشو که نمی دونم ؛ ولی عیدش گهه ! گه !

نوشته شده در دوشنبه چهارم فروردین 1393ساعت 21:10 توسط یک دختر معمولی|

دلم یه دوست صمیمی می خواد . یه یار غار !

عید خر است !

نخطه !

نوشته شده در دوشنبه چهارم فروردین 1393ساعت 10:28 توسط یک دختر معمولی|

دو سری از کتاب ها هم هستند که سرشان عذاب وجدان می گیرم !

یک : کتاب هایی که از دوستان و آشنایان هدیه گرفته ام ولی حتا یک بار هم لایشان را باز نکرده ام ! بعد هم عذاب وجدانم بیشتر می شود وقتی که می بینم هم توی کتابخانه نگه داشتنشان اذیتم می کند ، هم توی جعبه گذاشتنشان !

دو : کتاب هایی که از کتابخانه ها دزدیده ام ! بله ! بنده یک عدد خوره ، روانی و دزد کتاب بودم ! کتاب نقطه ضعف من بود و علاوه بر آن که مرتب کتاب می خریدم ، مرتب هم در کتابخانه ها بودم و هر از گاهی هم کتابی که خیلی دوستش داشتم را می دزدیدم ! الان دیدن این کتاب ها وجدان من را مچاله می کند ! این ها سریع می روند توی کارتن که در اسرع وقت به کتابخانه ی دیگری برگردانده شوند ! 

می دانم که خجالت آور است . اما آن طورها هم که گفتم نیست . اولن تعداد این کتاب های دزدی خیلی محدود است ؛ دومن قضیه برمی گردد به زمانی بین ده سالگی تا بیست سالگی ام ! خدا رو شکر زود از سرم افتاد !

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 17:27 توسط یک دختر معمولی|

کتابخانه تکانی می کنم :

مجلاتی که تک و توک هستند و آرشیو نیستند : سطل آشغال

مجلاتی که آرشیو هستند و ازشان خاطره دارم ، مثل سروش نوجوان و طنز و کاریکاتور : همان جای خودشان ، توی قفسه های بالای تخت

مجلاتی که نوشته هایم و طرح هایم تویشان چاپ شده و مستندات سو سابقه ی کار مطبوعاتی ام هستند : توی کارتن زیر تخت

کتاب هایی که هیچ نمی خوانمشان : توی کارتن موز که بعد برایشان تصمیم بگیرم که کجا اهدایشان کنم 

کتاب هایی که دوباره خوانی شان را دوست دارم : طبقه های بالاتر و دم دست تر کتابخانه

کتاب های مرجع و سنگین : طبقه ی پایینی

یک سری کتاب ها هم هستند که آن وسط ها می گذارمشان . شاید دیگر نخوانمشان . شاید اگر قبل از تصمیم گیری برایشان ، سرسری ورقشان نزده بودم ، می رفتند توی کارتن موز . اما این ها می مانند ! کتاب هایی که تقدیم نامچه هایی صفحه ی اولشان را پر کرده : تقدیم به شاعر توانای میهنم ... تقدیم به دوست عزیزم ... تقدیم به خانم ... یادگاری از سفر ... یادگاری از کنگره ی شعر ... 

همه شان کتاب های شعری هستند که سال های شاعری ام دریافت کرده ام . از بین همه شان این " شاعر توانای میهنم " خیلی می خنداندم و یکی هم آن کتابی از شاعرکی که خودش را عاشق من می دانست و اول کتابش که بهم داده بود ، نوشته بود " هدیه ای کوچک به انسانی بزرگ " ! و البته آقای شاعرک ، در پایان داستان بدجوری رید به این انسان بزرگ !

کتاب ها را و تقدیم نامچه ها را یکی یکی نگاه می کنم ، سر بعضی هاشان - مثل این ها که گفتم - قاه قاه می خندم ؛ و سر بعضی ها اخم می کنم . بعضی ها هم که هدیه ای هستند از دوستی که دیگر باهام دوست نیست - و چه قدر افسوس می خورم از به هم خوردن دوستی ام - گوشه های لب هایم را به سمت پایین می کشانند . همه ی کتاب های تقدیم نامچه دار را نگه می دارم . مرتب می چینمشان توی یکی از قفسه ها تا برای خودشان بمانند ...

این ها مستندات تاریخ زندگی من هستند . هر انسانی تاریخی دارد و تاریخ اواخر دهه ی دوم و همین طور دهه ی سوم زندگی من را کتاب های تقدیم نامچه دار ، کتاب هایی که شعرهایم تویشان چاپ شده ، نشریات دانشجویی که مدیر مسوولشان بودم ، ماهنامه ها و هفته نامه های سراسری که کارهایم تویشان چاپ می شد ، فیلم های جشنواره های دانشجویی ، دعوت نامه ها و تقدیرنامه ها نوشته اند . منی که با دو نام زندگی کرده ام و اگر کسی نام دومم را نداند و یکی از گزارش های مرا در همشهری ، یا یکی از شعرهایم را در کتاب جشنواره ای بخواند ، نمی فهمد این ، همان دختر معمولی است که عمری است با نام دیگری می شناسدش !

این مرا راضی می کند . این که تاریخ یک دهه از زندگی ام مستند است ؛ اما با نام دیگری . با نامی که دوستش داشتم تا قبل از رفتنم به ایتالیا . و بعد کنار گذاشتمش و شدم همانی که خانواده گفته بود . و این طوری ، خودم را از کسی که باید می بود و می شد ، جدا کردم تا بشوم کسی دیگر که دوست تر داشتمش ، بی هیچ استنادی و بی هیچ استدلالی ...

نمی دانم ! اما شاید می خواستم بگویم ، هر انسانی حق دارد دو تا نام یا حتا بیشتر داشته باشد . نام ها مقدسند و سنگینند و اگر حواست نباشد ، سنگینی شان کمرت را می شکنند . هر کسی باید این حق را داشته باشد که هر وقت دلش خواست ، اسمش را عوض کند . دخترم را - اگر زمانی بود - این طور بار می آورم . می گذارم وقتی به سن قانونی رسید ، نامش را خودش انتخاب کند : خواه نامی که در شناسنامه برایش گذاشته ام ، خواه نام دیگری که دوست ترش دارد . 

بر می گردم سر کتاب هایم . سر گذشته ی دختری که بود ...

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 16:56 توسط یک دختر معمولی|

شعور یک چیزی است که معنایش بین ذهن من و ذهن دیگران و ذهن دوستانم ( دوستانم جزو دیگران نیستند ، ولی من هم نیستند ) خیلی در نوسان است . 

حال ندارم و شب ها پای فیلم های ت...ی آخر شب های تلویزیون های ایتالیایی گریه ام می گیرد . حال ندارم و همین طور که نشسته ام ، یک دفعه خودم را جلوی ویترین کفش فروشی کوچک دم خانه ام در کیه ری پیدا می کنم . یا جلوی آن مغازه ی زیورآلات فروشی در مرکز تورین ، یا توی سربالایی کوچه های تو در توی شهری که روزی خانه ام آنجا بود . حال ندارم و غصه ام می گیرد که امسال دارد تمام می شود ، ولی من خیلی چیزهایی که می خواهم را ندارم . چیزهایی دارم که خوب هستند : خانه ای که لازم نیست برای اجاره ی ماهیانه اش نگران باشم ، مادری که از بودن در کنار من - با تمام کج خلقی هام - ذوق می کند ، شغلی که نان بخور نمیری را دستم می دهد ، اما چیزهایی نیستند که من از ته دلم می خواهم ... من دلم آن چیزهایی را می خواهد که ندارم ... 

بگویم راستش چه چیزی واقعا دلم می خواهد ؟ 

دلم یک شغلی می خواهد که باهاش بتوانم هی بروم مسافرت . یعنی اصلش این است که دلم می خواهد همیشه در مسافرت باشم و نگران این نباشم که باید کار کنم تا بتوانم بروم سفر . اصلن از همین سفرهای پک بک می خواهم که راه بیفتی و هر جا سرنوشتت بود اطراق کنی و پیاده بروی و سوار شوی و بمانی و بروی ... بروی ... بروی ... 

اگر یک چیز - فقط یک چیز - باشد که در دنیا بخواهم ، این است که جاهای زیادی از دنیا را ببینم . مردمانی را ببینم که راجع بهشان خوانده ام یا شنیده ام . دلم می خواهد پترا را در اردن ببینم ، می خواهم پرو و مکزیک و برزیل را ببینم . می خواهم شیلی را ببینم و خیابان هایی که یک روزی شاهد برکناری پینوشه بودند . دلم می خواهد بروم توی کازینوهای لاس وگاس را ببینم . دلم می خواهد تاجیکستان را با لهجه ی شیرین فارسی مردمانش ببینم . دلم می خواهد بروم توی جنگل های بلژیک . بروم اسکاتلند و ادینبورو . بروم استکهلم و آسمانش را که به قول دزیره مثل یک ملحفه ی سفید شسته است ببینم . دلم می خواهد بروم ناپل و سیسیل را ببینم . بروم سن تورینی و آتن را و بقیه ی اروپای شرقی را ببینم . دلم می خواهد بروم جزایر کوچک و بزرگ اقیانوسیه را ببینم . می خواهم بروم کنیا و آفریقای جنوبی و کشورهای دیگر آن وری و وسط قبیله های آفریقایی چند شبی بمانم ...

ژاپن را یادم رفت ... و یک عالمه از کشورهای عجیب و غریب دیگری که مرا فرا می خوانند ...


یک چیز دیگر : دلم نمی خواهد یک ماه تمام کار کنم که بتوانم باهاش 5 روز بروم مسافرت ! امروز که داشتم تورهای لحظه ی آخری نوروز را دید می زدم ، اولین چیزی که توی سرم کوبید ، همین بود !

من حال ندارم ! شعورم هم با دیگران و دوستانم فرق دارد . من خوب نیستم . دیگران و دوستانم نمی دانند !

همین !


پی نوشت ها :

بانو سرن جان مامان شد :) خوش قدم باشه .

امیدوارم الهه جونم هم بارش رو به سلامت زمین بذاره .

تولد گولوهه هم خعلی مبارک .

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 14:21 توسط یک دختر معمولی|

توی تاکسی نشسته ام ؛ سرم را به شیشه ی سرد پنجره تکیه داده ام و حرکت آهسته ی ماشین ها را دنبال می کنم . چهره های مات مثل خودم را . انگار دارم دنبال تو می گردم . دارم دنبال تو می گردم ؛ اما نمی دانم چه شکلی هستی ! نمی دانم شاید یکی از همین چهره های مات پشت ترافیک تو باشی . دلم برایت تنگ می شود . یک هو دلم می ریزد پایین از دلتنگی برای تو که نمی شناسمت . بغض می کنم و با خودم می گویم : کاش بودی ...


پی نوشت : این روزها دلم خیلی برای یکی که باید باشد ولی نیست ، یکی که نمی دانم کیست تنگ می شود ...

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 20:56 توسط یک دختر معمولی|

- عمممممه ! فلانی دوستم ، این قدررررررررر پولداره که نگوووو !

- عمممممه ! دوستم بهمانی ، این قدر خوشششششگله که نگوووو !


دوستای کیم کیم هیش وخ جور دیگه ای به من معرفی نمی شن :/


** مشغول فستیول سن رمو دیدن و خمیازه کشیدنیم ! این داستان یک هفته ای ادامه خواهد داشت !

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 21:48 توسط یک دختر معمولی|

با خودم و حس گه پریودی و روز گند ولنتاین تنها بودم ... فکر می کردم : بروم کجا که پسرها را ببینم و پسرها مرا ببینند ؟ کجا که پسرهایی که از بودن با آن ها لذت می برم باشند و کجا که از بودن در آنجا لذت می برم باشند ... فکر می کردم : برنامه بریزم یک روزهایی ، یک غروب هایی بروم " خودم را نشان بدهم " به جماعت ! از این سوراخی که تویش خزیده ام و یک سرش خانه است و یک سرش دفتر ، بیرون بیایم ... 

فکرهایم تا امروز غروب کشیده شدند و امروز غروب که آن کوچه ی پهن و تاریک همیشگی از سر خیابان تا دم خانه را پیاده می آمدم ، یک دفعه یاد فیلم " A little closer " افتادم که دو سال پیش در جشنواره ی فیلم تورینو دیده بودم . که آدم هایی بودند توی فیلم و زنی هم بود که تنها بود و مادر دو تا پسر . که زن هر آخر هفته - خسته از کار و زندگی - خودش را آرایش می کرد و لباس خوب می پوشید و می رفت توی یک بار می نشست و چشمش را و گردنش را و تنش را و جانش را می چرخاند سمت مردهای تنها و کسی را می جست که از تنهایی درش بیاورد ... زن تنها بود و غمگین و این تنهایی و غمگینی اش اشک آدم را در می آورد ...

شده ام شبیه زن توی فیلم . بی که مادر باشم ... بی که ماشینی داشته باشم که با آن آخر هفته ها بروم شب نشینی توی بار ... تنها و غمگینم شاید !!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 18:27 توسط یک دختر معمولی|

الان من یک عدد دخدر معمولی برگشته به ده سال پیش می باشم !

یکی از صفحات ف.ی.س.ب.و.ک یکی از شعرای زمان جوونی من رو با یه تصویر گرافیکی گذاشته بود ( البته با اسم من زیرش / البته که با اسمی که اون موقعا منو باهاش می شناختن ) ...

بعد من الان هی می رم شعره رو نیگا می کنم ، هی می گم : هععععععععی ! شاعر بودما !

بعد آخه نکته ش اینه که 300-400 نفر هم تو این یه ساعتی که شعره به اشتراک گذاشته شده ، لایک زده ن . 22 بار هم share شده . بعد من الان عذاب وجدان گرفته م که چرا دیگه شعر نمی گم ...

هااااااا !

نکته ی اصلی ش اینه که یکی از دوستان منو تو کامنتا منشن کرده بود که : فلانی ، اینو دیدی ؟ بعد من نشستم دارم شعره رو - شعر خودم رو ها - می خونم ، بعد هی می گم : عه ! این شعره چه قدر آشناس ! این مال کی بود ؟ یکی از بچچه های ما اینو گفته بودااااااا :))))))) 

خلاعصه ! تا رسیدم به اسم خودم و بعد می گم : هااااااا ! اینو خود خرم گفته بودم :)))))

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 23:5 توسط یک دختر معمولی|

فک کنم این بار دهمیه که تو این چن ساله ، مامانم به من می گه : واااااا ! مگه تو ایتالیا هم پرتقال خونی پیدا می شه ؟ و بعد من می گم : بععلللله ! تازه آبمیوه پاکتی پرتقال خونی هم هست که خعلی هم خوشمزه س ! و مامانم کللی هیجان زده می شه و به دور دست ها خیره می شه و با خودش مززه ی آب پرتقال خونی پاکتی رو مزمزه می کنه !

مدیونید اگه فک کنید تو این ده باری که این دیالوگ بین ما رد و بدل شده ، از کیفیت دیالوگ و از کیفیت حال مامانم ذرره ای کم شده باشه !

مطمئنم بازم اتفاق می فته ! بازم مامانم یادش می ره تو ایتالیا پرتقال خونی هست و بازم من پز آب پرتقال خونی رو می دم و بازم مامانم اون قیافه هه رو به خودش می گیره که در حال تصورکردن مززه ی آب پرتقال خونی هست :))


این بود انشای یک دختر معمولی سرما خورده که خودش رو بسته به آب پرتقال !

من سرما خورده می باشم و بستری در خانه و نرفته به سر کار و استرس از برای فردا که باید برم سر کار و غرغرهای رییس رو تحمل کنم :|

عهههههه !

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 14:18 توسط یک دختر معمولی|

من الان یک عدد دخدر معمولی خنگ هستم که اصن مرض دارد حتتا !

نشسته م و دارم عکسای پارسال همین موقعا رو نیگا می کنم . وختایی که قلقلی هنوز نمی دونست غدده داره و باید جراحی بشه و بعدشم یه عالم رادیوتراپی ... وختایی که شپی هنوز نمی دونست سرطان داره و باید قشنگ ترین ماه های عمرش رو برگرده ایران و تو بیمارستانا اسیر پیدا کردن داروی شیمی درمانی ش باشه .... وختایی که مامان بلوندی هنوز نمی دونست دخدر معمولی و بلوندی با هم مشکل دارن ... وختایی که دخدر معمولی خوشال و خندون می رفت آکادمی و فک می کرد دیگه راه زندگی ش رو پیدا کرده و همه ش انرزی می گرفت از دانشگاه رفتن ... عکسای تولد بلوندی رو می بینم که می خندیم ... عکسای امتحان کارگاه دکورارسیون رو می بینم که استادا دارن کارم رو نیگا می کنن و می خندیم ... عکسای ولنتاین رو می بینم که با برو بچ ایرانی همه جفت جفت رفته بودیم پیتزا فروشی سیا و می خندیم ... عکسای رژ لب قرمزم رو می بینم ... رژ لب بنفشم ... کلاه شاپو م رو ... کلاه حصیریم رو ... عکسای موهای بلند خرگوشی بسته شده در دو طرف سرم رو ... 

چه می دونستم قلقلی سرطان می گیره ؟ چه می دونستم شپی سرطان می گیره ؟ چه می دونستم زندگی م سرطان می گیره ؟ چه می دونستم راه تازه ی خوشگلی که پیدا کردم یه دفه با یه بهمن سنگین مدفون می شه ؟ چه می دونستم همه چی به هم می ریزه ؟

چه می دونستم آدم این قدر بدبخته که از هیچی و هیچ جا خبر نداره ؟

چه می دونستم ؟ و الا این همه عکس نمی گرفتم ! از هیچ دوره ای تو زندگی م این قدر عکس ندارم که از این یکی دو سال اخیر ! 

دلم نمی آد دیلیتشون کنم و دلم هم نمی خواد ببینمشون ! این عکسا شده ن یه عالم گیگ اضافی که حافظه ی لپ تاپ رو پر کرده ن . مثل همه ی اون روزای گذشته ... مثل اصن همه ی زندگی من :(

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 19:32 توسط یک دختر معمولی|

سلااااااااااام !

من خوبم ! در جواب اون دوستمون هم که پرسیده بود : من چی حوری تاریخ هنر می خونم ، باید بگم : من کللن تاریخ هنر نمی خونم :)) ینی من از خرخوناش نیستم که با خوندن و خوندن و خوندن حال می کنن و اینا . اطلاعات هنری من برمی گرده به یه سری کتاب و سایت و مقاله و یه سری نمایشگاه که رفته م و می رم . باسه کنکور اینجا هم که تاریخ هنر می خوندم ، حال نمی کردم . از اون موقع هم چیزی یادم نمونده زیاد . من کللن آدم مطالعه ی تئوری و اینا نیستم :)

و اما :

پنجشنبه و جمعه ی این هفته ، در غرفه ی زیورآلات دست ساز ماریکا ، منتظرتون هستم :)

 

خودتون ، دوستاتون ، دشمناتون ، و خلاصه همه ی عالم و آدم رو بردارین بیارین اینجا :))

خیابان ولیعصر - نرسیده به پارک وی - جنب سوپر استار - مجتمع تلاش

لازم به ذکره که 50 درصد از کل فروش غرفه ی من به امور خیریه اختصاص داره . حالا تو روزای دیگه یه سری عکس از نمونه کارهام می ذارم که در جریان باشین :)


پی بعدن نوشت : همینمون مونده بود بیان خصوصی باسه مون شوماره تیلفون بذارن :)))

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 18:34 توسط یک دختر معمولی|

گاهی هم روزهایم جلوی چشم هایم رژه می روند و یک چیزی آن ته ته های قفسه ی سینه ام هرری می ریزد پایین . انگار آوار بم باشد در سال های اول جوانی ام . انگار اصلن صدای آن همه کنسرت های خوبی باشد که در سال های اول جوانی ام می رفتم . یک دفعه یخ می کنم و می ایستم و همه چیز می ایستد و دلم می خواهد بترکد !

می گذارمش به حساب پریود و توی آینه به خود پریودی ام نگاه می کنم و می گویم : من خوبم . آن روزهای رفته ، رد شده اند و نمانده اند و همین خوب است . 

روزهای رفته ام را سوا می کنم می گذارم در سبدهای رنگی رنگی . روزهای گندیده ، روزهای آفتابی ، روزهای سفر کرده بر باد ... آفتابی هایش را دوست دارم و می گذارمشان توی یک سبد نارنجی پررنگ ، درست جلوی چشم هایم . از آن روزها همین سبد نارنجی پررنگ برای من بماند . بقیه اش را می گذارم فقط برای روزهای پریودی ام . دختر پریودی ، روزهای گذشته ی پریودی لازم دارد . روزهایی که تویش دعوا بود و داد و گریه و کاناپه ی اتاق نشیمن و لپ تاپ و اینترنت و تنهایی . دختر معمولی اما روزهای معمولی رنگی لازم دارد . روزهای سفر و گردش و موزه و سینما و رستوران و خنده و رنگ . اشکالش اینجاست که الان که دارم اینها را می نویسم ، هنوز پریود هستم و به روزهای رفته که فکر می کنم ، خنده ام زهرآگین بغض و اشک می شود . 

از پریود متنفرم . از ضعف و غصه و عصبیت و عصبانیتی که به من می دهد متنفرم . از این که این همه مرا به گذشته می برد متنفرم . از این که مرا آسیب پذیر می کند متنفرم . از این که دیشب که در هوای سرد آزادی اتوبوس رفت و برای من که دست تکان دادم صبر نکرد و من خیلی راحت گریه ام گرفت و بعد تازه رفتم سوار تاکسی شدم متنفرم . 

خوبی اش این است که در تمام این مددت حواسم هست و هر وقت امان می برم ، به خودم می گویم : " عب نداره ! پریودی ! خوب می شی . حواستو جم کن خراب ترش نکنی " 

بدی اش این است که مرتب به گذشته می روم . با کوچک ترین واژه یا تصویری که کوچک ترین ربطی به زندگی دو سال گذشته - نه اصلن چهار سال گذشته - ام داشته باشد ، می روم توی کوچه پس کوچه های میلان و تورین و کیه ری قایم می شوم . 

دلم چیزهایی را می خواهد که می داند نداشتنشان بهتر از داشتنشان است . ولی دلم می خواهدشان . سخت است . سخت است . دلم یک برف و باد تند می خواهد که پذیرای اشک ها و فریادهای من باشد . 

دلم می خواهد دیگر هیچ وقت پریود نباشم . 

همین !

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 23:8 توسط یک دختر معمولی|

من نمی دونستم اینایی که آقاهاشون سیبیل نمی ذارن و ریش بلننننننند دارن و خانوماشون کلاه سرشون می کنن و لباساشون ساده س و اینااااا ، اسمشون " آمیش " هست و یک عالم ادا اصول دارن و این قد " ضد مدرنیته " هستن . حالا چه برسه به این که بدونم اینا یه عالمه شون تو اوهایو آمریکا زندگی می کنن .

خب امشب بالاخره هفت هشت صفحه ی آخر کتاب " خندیدن بدون لهجه " مال " فیروزه جزایری " رو خوندم . کللن باسه اولین بار بود که اسم " آمیش " به گوشم می خورد و صادقانه بگم که اولش فک کردم منظور مترجم " آقا میشه " بوده ! بعد از اونجایی که خانوم مترجم ( که کللن ریده بود به متن با اون ترجمه ی رو اعصابش ) هیچ پانویسی برای این واژه ارایه نداده بود ، مجبور شدم دوباره دو صفحه ی آخر رو ول کنم برم سری به این صفحه ی ویکی پدیا بزنم و کللی اطلاعات با حال کسب کنم . 

البت که نمونه ی اینا رو تو سریال گریز آناتومی دیده بودمااااا . ولی کللن نمدونستم ماجرا چیه و اسم قومشون چه می باشه !

حالا اینا به کنار ! من الان یه مشکل بزرگ دارم : من باید برم اوهایو !

بعد از این که کللی آه کشیدم که من باید برم اوهایو و روستای آمیش ها رو از نزدیک ببینم و حس زندگی در قرن هیجده نوزده رو تجربه کنم و از اون صنایع دستیاشون بخرم ، برگشتم به مامانم گفتم : اه ! چه معنی داره که ما باسه رفتن به آمریکا ویزا لازم داریم ؟ حالا من چی کار کنم که می خوام برم اوهایو ؟

حقیقتن عرض کنم دوستان ! کللن به این موضوع فکر نکردم که مشکل اصلی ویزا نیست و مشکل پول پرواز تا عرض موعوده و باقی مسایل مالی سفر !

بععععععله !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 21:41 توسط یک دختر معمولی|

پول آزادی صفر جور شد . 

احساس سربازی رو دارم که از جنگ برگشته و همه ی هم گردانی هاش هم صحیح و سالمن :)

ایشالا به زودی آزاد شه و حمایت شه و خیالمون تخت شه .

امیدوارم کللن مجازات اعدام برچیده بشه . امیدوارم هیچ کودکی تو بچه گی بزرگ نشه . امیدوارم اگه قراره این جامعه قربانی بگیره ، قربانی هاشو از بین بچچه ها انتخاب نکنه !

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 11:47 توسط یک دختر معمولی|


آخرين مطالب
» اخبار بین المللی
» 
» شما همچنان این پست رو آدم حساب نکنین . پست اول سالی من مونده حالا !
» این را به حساب پست اول سالی من نگذارید . عیدتان هم مبارک .
» و من امروز دهن خودم و شما را با رگبار نوشته هایم سرویس می کنم . مجانی !
» گفتم شاید نامت را دوست نداشته باشی
» من مرغ پروازم ... یک روز این تور را پاره می کنم ...
» باید عاشقی را هوش باشی ، مبادا باد بوزد و بوی او را ... و تو ...
» از چالش های یک عدد روشن فکر مآب با یک عدد برادرزاده ی عاشق مرفه بی درد بودن !
» من یک چشم خیلی بزرگم که خیلی می بینم ؛ اما کسی مرا نمی بیند !
Design By : Pars Skin