یک اشتباه معمولی

داستان من و تمام آن چه نیستم

لازمه از همین تریبون اعلام کنم :

اگر می بینین که من تا حالا خودکشی نکرده م ، یکی از مهم ترین دلایلش وجود شخصی به نام " شهرام شب پره " در این دنیاس !

گور بابای انتکلتوآلیسم و کلاس و کوفت و مرررررررگ ! ممنونم ازتون آقای شب پره ! شما خعلی ماهین !


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 19:0 توسط یک دختر معمولی|

گیرم بیایم از سبزه هایم بنویسم که دارند سبز می شوند ، از آن طرف اما باید بنویسم که نه پامچال خریدم ، نه بنفشه ! لاله های توی گلدان هم دیگر پلاسیده شده اند ...

گیرم از ذوقم برای جشن امشب و فردا بنویسم و دو تا لباس حاجی فیروز و دو تا پرچم ایرانی که دوخته ام ، از آن طرف اما باید بنویسم که هیچ دست به خانه نزده ام و از سر و روی خانه دارد کثافت و بی نظمی بالا می رود ...

گیرم بنویسم از تمام آینه هایی که رویشان نقاشی کشیدیم تا بشوند ظرف برای سین های هفت سینی که می خواهیم در یکی از میدان های اصلی تورینو بچینیم ، از آن طرف اما باید بگویم هنوز نگشته ام ته کمد را برای پیدا کردن وسایل هفت سین خودم . 

باز حالا خوب است امروز یادم بود که به بلوندی بگویم خرید که می رود ، یک دانه سیب هم برای من بخرد . هر چند یادم رفت بگویم سیبش سرخ باشد و او برایم سیب زرد خریده بود . آن هم سه تا .

من خسته ام . به سبزه هایم نگاه می کنم و دلم می خواهد همه ی خستگی هایم را همین امشب بریزم دور و فردا را با یک تن سر زنده و پر انرژی شروع کنم .

من افسرده ام ، و بلوندی نمی خواهد باور کند . وقتی می گویم : آن روزها احتیاج داشتم یک نفر بیاد بهم " تسلیت " بگوید ، می گوید : تسلیت برای زمانی است که کسی می میرد . می گویم : می دانم ! آخر همان روزها کسی در من مرد ! من خسته تر و افسرده تر می شوم وقتی می بینم این را که می گویم ، نگاه احمقانه ی بلوندی دنبالم هست که یک پوزخند احمقانه تر هم به دنبالش کش می آید !

من از ناباوری خسته ام !

مامان بلوندی امروز اس ام اس تبریک سال نو فرستاد ! ازش تشکر می کنم و مودبانه می گویم البته سال نویمان فردا است . بعد از این که اس ام اس پاسخم فرستاده می شود ، قاه قاه می زنم زیر خنده ! چند ماه پیش بود که به بلوندی گفته بودم : می خواهم بدانم خانواده ات امسال یادشان می آید که برای من سال نوی خودمان از سال نوی شما مهم تر است و به من تبریک می گویند ؟ یا مثل پارسال می شود ؟ می خندم ، چون می دانم این اس ام اس یک جور انجام وظیفه ی مودبانه بود . می خندم ، چون وقتی دلم برای خودم می سوزد ، می زنم زیر خنده ! لا مصب !

می دانم امسال هم بلوندی یادش نیست که برای من عیدی بخرد ! یعنی اصلن برایش مهم نیست . فکر می کند : خب برایت کادوی کریسمس گرفته ام ! و هزار بار هم بهش بگویی که من کریسمس به هیچ جام نیست و دلم می خواهد در این مملکت غریب توی سال نوی " خودمان " از کسی " عیدی " بگیرم ، نمی فهمد ! پارسال همه ی این ها را توضیح دادم و او چند روز بعد برایم یک مجسمه ی شیشه ای خرید ! مجسمه ی شیشه ای !! آخرین چیزی بود که بهش فکر می کردم ! حدود 50 یورو بابت چیزی به ابعاد 3 سانتی متر پول داده بود ، چیزی که ...

امسال اما ، بعد از آن افتضاح روز زن ، دیگر نمی خواهم حرفی از کادو بزنم . یعنی کللن این قدر چیزها بین ما حل نشده باقی مانده که کادو این وسط یک جورهایی مثل یک شوخی مسخره می ماند !

امسال فردای سال تحویل ، می روم خودم برای خودم عیدی می خرم ! تازه ! مامانم هم قرار است برایم یک بسته کمی از خوراکی های خودمان بفرستد ! این هم عیدی من !

اوهوم ! پنجشنبه روز دیگری است ! پنجشنبه من دیگر خسته نخواهم بود . تنها دعایم در لحظه ی سال تحویل سلامت و سر زنده گی برای مادرم خواهد بود و قدرت و اعتماد به نفس و انرژی بالا برای خودم . 


عیدتان مبارک ! راستی ! برای دوستانم هم همان دعا را خواهم داشت . دلم به شددت برای لاله ، آیدا ، کفشدوزک ، زن بابا ، مارگزیده و گولو تنگ است . و البته برای خانوم جوراب شلواری عزیزم ! امیدوارم عید شماها از عید من شادتر باشد ! برای همه تان یک بغل سفت می فرستم با یک عالم آرزوهای خوب !


پی بعدن شرمنده نوشت : بلوندی بعد از ظهری به هوای خریدن سیگار رفت بیرون ، با یه کیف خوشگل قرمز-مشکی که قبلن خودم دیده بودمش و دوسش داشتم برگشت ! عیدی ! :|

لازمه بنویسم : خیلی حس خاصی نداشتم از این قضیه ؟ منظورم حس خوشالی و ایناس ! هر چند هزار بار ازش تشکر کردم ... ولی کللن یه جورایی همه چی داره برام به سمت علی السویه شدن پیس می ره ! حعیف !


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی, دلتنگی های معمولی
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 14:22 توسط یک دختر معمولی|

سلام بچچه ها .

برای کسایی که مایل بودن کارهای من رو ببینن و اگه دلشون خواست تهیه کنن ، کارهام الان در تهران در یک شوی خانگی داره ارایه می شه . 

فردا و پس فردا هم هست . 

البته یه شوی فروش خانگی لباس های مارک داره و کارهای منم توش ارایه می شه .

جاش حدودن در منظقه ی شاهین شمالیه . هر کی خواست با این شماره ها تماس بگیره :

09122481861

09124708660 

اگه خواستین بگین از طرف مریم هستین .

امیدوارم بتونین برین و ببینین . خوش بگذره !


یه خواهش هم دارم : دوستایی که راه تماس دیگه ای از من دارن ، مثل تلفن یا فیس بوک یا ای میل یا این چیزا ، خواهش می کنم ، لدفن ، لدفن ، خارج از این وبلاگ از من نپرسین چی شده و هیچ اشاره ای به این چیزایی که تو وبلاگ می نویسم نداشته باشین .

ممنون می شم ازتون اگه رعایت کنین . اگه نه ، مجبور به خود سانسوری در وبلاگ می شم . ممنون .

شب خوش .


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی, یک هنرمند معمولی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 18:16 توسط یک دختر معمولی|

عدس ها جوانه زده اند و شاید فردا بریزمشان توی بشقاب ها . عدس ها بوی عید می دهند . نگاهشان که می کنم ، حالم اصلن عوض می شود بد جور . یک دسته لاله ی سرخ گذاشته ام توی یک گلدان سفید و گذاشته امشان روی میز آشپزخانه . دارم به زور عید را می چپانم توی خانه .

با بچه ها می رویم و برای لباس حاجی فیروز پارچه ی قرمز براق می خریم . گفتم می دوزم . حالا اما نشسته ام ، پارچه ی قرمز براق را نگاه می کنم و پیش خودم می گویم : غلط کردم !! بعد فکر می کنم : حاجی فیروز اگر سیاه نباشد حاجی فیروز نیست و اگر باشد یک نوع سمبل نژاد پرستی می شود شاید . حالا چی ؟ بعد دوباره می گویم : غلط کردم ! خودم کم کار داشتم ، حالا باید یک دست لباس کامل گل گشاد هم بدوزم تو این چند روز .

صبح ها تا لنگ ظهر می خوابم . نه که بیدار نشوم ها ! نه ! بیدار می شوم . اما این قدر پشت پلک هایم سنگین است که خود به خود دوباره روی هم می افتند . نمی توانم از تخت - که نه ، از کاناپه - کنده شوم ! چند شب است که بلوندی روی تخت می خوابد و من روی کاناپه ! مثلن بریکینگ آپ کرده ایم ! جدا از هم می خوابیم و زیاد با هم حرف نمی زنیم . اما صبح ها که بلوندی می خواهد برود سر کار - یعنی حتتا ساعت پنج صبح هم - من همان طور که خودم را روی کاناپه مچاله کرده ام ، صدایش می کنم . که یعنی : من بیدارم . بعد او می آید من را می بوسد و برایم روز خوشی را آرزو می کند ! ما همدیگر را می بوسیم ، ولی جدا می خوابیم ! 

این رابطه بیمار است . این رابطه رفته توی کما !

دارد عید می شود . دلم را باید بتکانم !


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 23:41 توسط یک دختر معمولی|

ما می تونیم با هم ادامه بدیم . به دعوا ادامه بدیم ، با هم زندگی کنیم بدون این که تقریبن هیچ سکسی در کار نباشه . ما می تونیم از ترس بدبختی جدایی از هم ، به زندگی با هم ادامه بدیم . ما می تونیم به خاطر خوشبختی بودن با هم ، زندگی بدبختانه ای داشته باشیم .

* ترجمه ی همین جوری از دیالوگ دیوید به لیز در " eat pray love "

لازمه بگم این دفه سوزنم رو فیلم گیر کرده ؟

نع ! چون واقعیت نداره ! سوزنمو گم کرده م فی الواقع !

شوما هم برین فیلن این رو نیگا و گوش کنین که خعلی خوبه : 

http://www.youtube.com/watch?v=UJMKM2uV9RU

مخصوصن از نصفه به بعدش .

اینم گفتم که بگم سوزنم حوالی فیلم ، کتاب ( از پاریز تا پاریس ) ، موسیقی و خیلی چیزای دیگه گم شده . اما اگه بخوام در گوشی چیزی بهتون بگم ، اصل ماجرا اینه : سوزنم سوزن نیس ! استخونه ! گم هم نشده ! همین جاس ! اینجا : تو این گلوی صاب مرده . 


پی بی ربط نوشت : دوستانی که دوست دارن کارهای منو تهیه کنن ، می تونن به این دو تا صفحه ی فیس بوکم برن و کارهام رو انتخاب کنن . یکی از دوستام داره می آد ایران و می تونه یه تعداد از کارهام رو بیاره . اگه کاری مد نظرتون بود ، بهم پیغام بدین ( تو فیس بوک بهتره ) تا بهتون قیمت به تومن ( با تخفیف ویژه ی ایران ) بدم . چون قیمت ها به یورو هست الان . فقط یادتون باشه فقط تا سه شنبه صبح لطفن . چون بعدش باید برم میلان و کارهام رو تحویل بدم . می دونم دیره . ولی اگه خواستین ، این یه فرصته :)

این دو تا آدرس ( بعضی از کارهای جدیدم تو آدرس دومی هستن ) :

http://www.facebook.com/pages/Maryam-Karimi-MYM-/341138062580877

http://www.facebook.com/MYMAccessori


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی, دلتنگی های معمولی
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 0:42 توسط یک دختر معمولی|

نرودا : آب قطع شده . دلیلش چیه ؟

ماریو : شما خیلی آب مصرف می کنین ؟

نرودا : نه ! فقط به اندازه ی مصرف روزانه . خیلی معمولی .

ماریو : پس خیلی مصرف می کنین . برای همین قطع شده !


* از فیلم پستچی مایکل رد فورد 


چه خوب بود دیدن این فیلم دیشب ساعت دو نصفه شب . همین .


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1391ساعت 17:32 توسط یک دختر معمولی|

چه قدر باید بنویسم . چه قدر نوشتن دارم . چه قدر می لرزم بی نوشتن ! چه قدر حتتا می ترسم !

دیشب - دیصبح ، حوالی ساعت 5 که به تختخواب رفتم ، یک شعری داشت توی دلم ، مغزم ، زبانم وول می خورد . دو سه بیتش را همین جوری با خودم تکرار کردم و خوابم برد . هیچ قصد نداشتم روی کاغذ بیاورمش . حالا هم یادم رفته . مهم هم نیست . این روال این سال هام است که شعرهام را تحویل نگیرم . شعرهام را می گذارم برای روز مبادایی که قرار است دوباره شاعر بشوم ! این روزها را می خواهم فقط زندگی کنم . این روزها را با افسردگی ، دلزدگی ، تنهایی ، غریبی ، بی پولی ، با هر چه که هست می خواهم فقط زندگی کنم !

فکر می کنم : این خانه هنوز هم خانه ی من است . دست کم این پنج ماه را خانه ی من است و بعد ؟ چه می دانم ! اصلن می خواهم جولای که شد ، برگردم ایران برای نمی دانم چه قدر ! دلم می خواهد دست کم سه ماه بمانم . شاید هم شد . ولی حالا ، اینجایم ! دیشب عدس ها را ریختم توی کاسه و گذاشتمش کنار . امروز دیدم عدس ها تپل شده اند و دارند زور می زنند که پوسته شان را بشکافند .من سبزه ی گندم را ترجیح می دهم . چون بعد می شود با قیچی آرایشش کرد و مرتبش کرد . اما عدس را نه ! گندم اما به این راحتی ها در سوپرمارکت ها گیر نمی آید . باید بروم بازار روز و شاید این روزها نرسم که بروم تورین . این شد که عدس خیس کردم که وقتی رشد می کند ، می شود یک جنگل ژولی پولی در هم بر هم . مثل همه ی این روزهای من . 

حیاط کوچک دو متر در دو مترمان را نگاه می کنم و بنفشه ها و پامچال ها را تصور می کنم که ردیف چیده شده اند زیر دیوار رو به رویی . هفته ی دیگر می روم بازار روز و یک عالم بنفشه و پامچال می خرم . حالا گل هایشان زود هم ریخت که ریخت ! مهم این است که عید من سبزه داشته باشد و گل . مهم این است که اینجا هنوز خانه ی من است و من دلم می خواهد اولین - و شاید تنها - نوروزم را در اینجا با گل و سبزه جشن بگیرم . با بوی شیرینی هایی که خودم می پزم . این اولین تجربه های من در شیرینی پزی که به شیرینی برنجی و پرتقالی و گردویی رسید ...

چه قدر باید بنویسم ... چه قدر از ننوشتن خسته ام !


پی نوشت : کامنت های پست قبل رو جواب دادم :)


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 23:53 توسط یک دختر معمولی|

ما مللت " فرصت دوباره " هستیم ... ینی مللت : اگر امروز نشد ، فردا که هست . اگر امروز نتونست ، دفه ی بعد ... ینی مللت " انسان جایز الخطا " ینی همین مللتی که می بینید ...

ما مللت " قوم دوست و نژاد پرست " هستیم . ینی مللت : این همشهریمونه ، پس آدم خوبیه . این هموطنمونه ، پس خعلی با مرامه ... ینی مللت " ارجحیت صلاحیت به قومیت " ینی همین مللتی که می بینید ...

ما مللت " توهم توطئه " هستیم ! همین مللتی که می بینید که به امیر بهمن رای می ده ، چون پیش خودش می گه : امروز حالش اوکی نبود ، ولی با استعداده ... به امیر بهمن رای می ده ، چون می گه : روله ! ای همشئریمونَه ! دلت میا وش رای نئیم ؟ ( عزیزم این همشهریمونه ، دلت می آد بهش رای ندیم ؟ ) بعد هم می گیم : رای ما رو دزدیدن !

من با وقایع بعد از انتخابات 88 کاری ندارم که بحثی درش نیس ... در هممه ی اون چیزی که سرمون اومد و سرمون آوردن ...

ولی موقع انتخابات ، انتخاب احمدی نژاد واقعن این قد دور از واقعیت بود ؟ از مللتی که دارن فک می کنن از بین این دو نفر به کی رای بدن : کسی که وعده ی ماهی 50 تومن حقوق ثابت رو داده ، یا کسی که حقوق ها رو قبل از انتخابات زیاد کرده ... 

بحث طولانیه ! باید برم ...


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 14:35 توسط یک دختر معمولی|

خب ما هنوز قلقلی رو ندیدیم . ولی حالش نسبتن خوبه . راستش غدده ی بی شرف در محل ب.ی.ض.ه ی قلقلی تشیف داشتن ! و امروز در اتاق عمل دکترا مجبور شدن یکی از ب.ی.ض.ه ها رو در بیارن و به جاش پروتز بذارن . 

:(

ما امیدواریم قضیه همین جا تموم شه و قلقلی مجبور به شیمی درمانی یا هر چیز دیگه ای نباشه .

فردا می ریم می بینمش .


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 20:39 توسط یک دختر معمولی|

یه ظرف پر می کنم از شیرینی های پرتقالی که دیروز پختم و هلک هلک پیاده می رم تا دم خونه ی مامان بلوندی . راستش من نمی دونم این جور وختا باید چی کار کرد . من بلد نیستم دلداری بدم . من خوب گوش می دم . امما بلد  نیستم دلداری بدم . زیاد به این کارا وارد نیستم . من بلدم فقد یه ظرف شیرینی بردارم ببرم خونه ی طرف و بگم : اومدم با هم گپ بزنیم . بعدش از هر دری بحرفیم و من یه کم غر غر کنم و یه کم بخندیم و یه کم هم راجع به نگرانی مون باسه عمل فردا بحرفیم . همین !

من فقد همینو بلدم . امیدوارم تونسته باشم یه دو ساعتی هم که شده ، مامان بلوندی رو از هزار و یک فکری که می تونه باسه فردا داشته باشه دور نگه داشته باشم .

من خعلی خرم ! دیروزم باید می رفتم پیشش اصن !

گور بابای افسردگی خودم و هزار و یک مشکل داشته و نداشته م ... مادر بودن خعلی سخته . اونم وختی نمی دونی فردا چه چیزی انتظار جوون سی و هشت ساله ت رو می کشه ...

همین .

قلقلی رو خعلی دوس دارم . خعلی براش ناراحتم :((


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی, دلتنگی های معمولی
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 21:14 توسط یک دختر معمولی|

بچچه ها ببخشید حوصله ی جواب دادن به کامنت ها رو ندارم .

حوصله ی نوشتن هم ندارم .

فقط اومدم بگم برای قلقلی ( برادر بلوندی ) انرژی مثبت و دعا بفرستید لطفن !

یه غدده ای تو بدنش پیدا شده :(

فردا می ره تیکه برداری . دعا کنین خوش خیم باشه . اصن نمی دونم ! دعا کنین چیزی ش نباشه .

...

ممنون .


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 14:16 توسط یک دختر معمولی|

از بعد از شمعا ، آتش بسیم . ینی آتیش شمعا واسه مون دیگه بس شد ! ولی بلوندی خعلی دلش می خواد دعوا کنه . من خسته م از دعوا . تصمیم گرفته م به هیچ قیمتی دیگه دعوا نکنم . ینی واقعن به هیچ قیمتی . و خودم خوووووووب می دونم که این تصمیمم از اون تصمیمای واقعیه . نه مثه تصمیمای ت.خ.م.ی که مرتب تو زندگی م می گیرم و آخرشم به فاکشون می دم !


** امشب به خودم خعلی حال دادم : یه خورش قیمه پختم ، عالم و آدم خبردار شدن . من نمی دونم چرا بقیه حامله می شن ، من ویارشو دارم :))


*** الهی بمیرم برای مامانم ! سالگرد دایی م - که پارسال تو چهل و شیش سالگی یه هویی سرشو گذاشت زمین و مرد - نزدیکه و امسال اولین سالیه که من اسفند ماه ایران نمی رم . دلیلشم قیمت یوروئه که از تابستون تا حالا بیشتر از دو برابر شده ! طفلک عزیزم زنگ زده بود ، برای اولین بار تو تمام این سالا پای تلفن گریه کرد برام . می خواستم بمیرم . می خواستم برای مامانم بمیرم که داشت به ا.ن و اوباما و اتحادیه اروپا و همه ی این سیاست احمقانه بد و بیراه می گفت و گریه می کرد که من امسال پیشش نیستم .

اون وخ من وختی تو خونه به اتحادیه ی اروپا فش می دم ، بلوندی شاکی می شه ! خب بشه ! به جهنم ! 


**** ولنتاین ما دیشب خوب بود ! خوبی ش به این بود که رفتیم با برو بچ ایرانی یه پیتزا فروشی که تازگیا یکی از بچچه های ایرانی افتتاح کرده و هنوز زیاد مشتری نداره . ما رفتیم و همه اونجا پیتزا خوردیم و اونم کللی بهمون تخفیف داد و همه خوشال بودن و آقای پیتزایی هم خوشال بود و این خعلی خوب بود . 


***** حالا من این شکلی واژه ها رو می نویسم ، ینی این شکلی که همه مون حرف می زنیم و خیلی رو خعلی می گیم و وقت رو وخ می گیم و می گوییم رو می گیم ، می گیم و دوستش داشتم رو دوسش داشتم می گیم و اینا ... ینی دارم می رینم به زبان فارسی ؟ راستش من احساس نمی کنم دارم می رینم به زبان فارسی . ینی همون جور که تو محاوره از فارسی استفاده می شه ، همونا رو پیاده می کنم تو وبلاگ . ینی من فک می کنم یه جورای دیگه قبلنا و الانا و بعدنا ریده شده و می شه و خواهد شد به فارسی ، که اصن دخلی به این برنامه ها نداره . اگه کسی حرفی داره ، بیاره وسط بحث کنیم .

ممنونات :)


همین ! خدافز !


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1391ساعت 0:5 توسط یک دختر معمولی|

تو رو خخخخخخخدا یکی بیاد این کیان رو از این " عککدمی گوگوش " بندازه بیرون ! 

اعصاب ندارماااااااااا !

:|

ینی اون وختی که چشاشو می بنده سرشو کج می کنه و با یه لبخند احمقانه شروع می کنه به همچنان فالش خوندن ، می خوام سرمو بکوبونم به دیوار !

بقیه ی اطوارهاش که دیگه به کنار !


پی نوشت : اینم نوشتم که بگم این پست های موسیقی بازی ما سر دراااااااااااز دارد ! من از پای نخواهم نشست ! والا ! نمدونم چرا سوزنم رو موسیقی گیر کرده ! 


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391ساعت 22:50 توسط یک دختر معمولی|

خب بچچه های عزیز !

غیبت بنده رو ببخشید ! این چند روزه همچنان درگیر گوش دادن یه عالمه آهنگ از همون انواعی که در پست قبل ذکر خیرشون رفت بودم !

اهم اهم ! در ادامه ی بحث های قبلی مون در زمینه ی موسیقی ، باید اعلام کنم که بنده به موفقیت بزرگی دست پیدا کردم و این خانوم رو کشفیدم :

" صنم عبد العظیم زاده "

جاز-بلوز می خونن و تبریزی هستن و خعلی خوب می خونن . واقعن !

البته تازه کاره و قطعات زیادی بیرون نداده . ولی همینا هم خعلی قابل توجه بودن . 

اکیدن توصیه می کنم این دو تا آهنگ رو ازش گوش کنین : قصصه ی ما دو تا و Sevgilim


به وارونه ی عزیزم : من نمی تونم برات کامنت بذارم نمدونم چرا ! سایت تهرانزیت یه وختایی قاتی می کنه . تو ساعتای مختلف روز امتحان کن و ریفرش کن .


پی نوشن : فک نکنین من خعلی بی کارم و هیش مشکلی ندارم جز کشف کردن خواننده ها و اینا ! ینی اتفاقن بر عکس :| ولی خببببببببببببب ! همینه که هس ! زندگی خعلی موجود گهیه ! بخخخخخخخدا !

می آم می نویسم .


برچسب‌ها: تفریحات معمولی, یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1391ساعت 7:38 توسط یک دختر معمولی|

این خانومایی که تو فاز موسیقی فیوژن هستن ... اینایی که الان تو جریان جاز و بلوز و آلترناتیو و یا این که همه ی اینا با هم فیوژن می خونن ... فیوژن و جاز ایرانی رو می گما !

هیچی دیگه ! خواستم بگم این چه وضعشه ؟ همه شون انگار یه نفرن ! ینی به طرز بسیااااااااار بو داری ، صداهای همه شون عین همه !

من الان می خوام بدونم اگه یکی صداش مثل " مامک خادم " نباشه ، نمی تونه فیوژن بخونه ؟

یا اگه بعضی واج ها و آواها رو یه جوری خاصصی ادا نکنه یه نفر ، دیگه اون ینی جاز نمی خونه ؟

:|


آقایون فیوژن باز هم دست کمی ندارنا . همه شون اینگار رفتن کلله شونو کردن تو چاه توالت فرنگی دارن می خونن ! ولی خوب اون طرف چون یه " محسن نامجو " نامی هست که کللن حرفی درش نیست و یه آرش سبحانی - که هر چند ، خعلی وختا داره ادای لئونارد کوهن رو در می آره - که صداش متفاوته ، زیاد نمی تونم غر غر کنم !


من الان ینی حرفم راجع به کللن این موسیقی غیر از سنتی و پاپ و شیش و هشت ایرانی بود . این موسیقی ای که این سال ها داره براش تلاش می شه و خوب هم داره پیش می ره خدایی . الان نخواستم یه طبقه بندی خاصصی ارایه بدم . شما بشینین به صورت رندوم یه دو سه ساعتی اینا رو گوش کنین ، اختمالن می فهمین چی می گم !


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 3:0 توسط یک دختر معمولی|

دنیای ما اندازه ی هم نیست

من عاشق بارون و گیتارم

من روزها تا ظهر میخوابم

من هر شبو تا صبح بیدارم


دنیای ما اندازه ی هم نیست

من خیلی وقتا ساکتم سردم

وقتی که میرم تو خودم شاید

پاییزِ سال بعد برگردم


دنیای ما اندازه ی هم نیست

می بوسمت اما نمی مونم

تو دائم از آینده می پرسی

من حال فردامم نمی دونم


تو فکر یه آغوش محکم باش

آغوش این دیوونه محکم نیست

صد بار گفتم باز یادت رفت

دنیای ما اندازه ی هم نیست


هیچی ! خواستم بگم شیش هفت سال هست شاعر بودن خودم رو کتمان کرده م . شیش هفت سال هست که اگه شعری هم به ذهنم بیاد ، دیگه با خودم مرورش نمی کنم یا زودی یه تیکه کاغذ پیدا نمی کنم که بنویسمش . شیش هفت سال هست که شعر رو پس می زنم . از شاعر بودنم لطمه خوردم . از بودن تو جمع شاعرا لطمه خوردم . می خواستم زندگی کنم ، اما بلد نبودم ! من فقط شاعری رو بلد بودم . مثل خیلی از دوستام . اما من می خواستم زندگی کنم . اگه می شد هر دو تاش با هم می بود ، خیلی خوب بود . ولی من ناچار به انتخاب بودم : یا شاعری ، یا زندگی . من زندگی رو انتخاب کردم . من شدم " دختر معمولی " تا بتونم خودم رو از صدمات ناشی از شاعری دور نگه دارم .

شیش هفت سال ، فقط نشستم به سال های شاعری م - به سال هایی که هنوز وقتی می خواستم شعر بگم ، تب می کردم ، می مردم و زنده می شدم تا یکی از اون غزل هام رو بگم - خندیدم . من به خودم خندیدم . اون خودی که این قدر از من دور شده الان ...

خواستم بگم ، الان ، ساعت دو نصفه شب که اتفاقن انگار هیچ اتفاقی هم نیفتاده و من تنهام و صب تا غروب هم توی آکادمی داشتم کار می کردم و با استاد زاجع به هنر می حرفیدم ، همین الان الان که امروزش خیلی خوب بودم و با بلوندی هم خوب بودم ، همین الان که دو ساعته بدون انجام هیچ کاری نشستم جلوی کامپیوتر و خیره شده م به مانیتور و ...

همین الان که رادیو " تهرانزیت " این آهنگ رستاک رو پخش کرد ، دیدم : ای دل غافل !

...

وختی که می رم تو خودم ، 

شاید ...

پاییز سال بعد 

برگردم !

...

دیدم : شعر رو کتمان کردم که زندگی کنم ؛ ولی ... 

این ترانه ی رستاک بدجور رفت زیر پوستم . همین امشب ، همین امشب که تو خودم بودم که شاید پاییز سال بعد می خواستم برگردم ، این ترانه رو گوش دادم .


من شاعر بودن خودم رو کتمان نکرده م ، من خودم رو کتمان کرده م . من این خود به درد نخوری که دنیاش اندازه ی هیشکی نیست رو کتمان کرده م !

می دونین چیه ؟ فک نکنین حالا که به این کشف رسیده م ، دیگه دست از کتمان خودم برمی دارم . ینی واقعن فک کردین که این اولین باره که به این کشف می رسم ؟ نه خب ! برین اون تیکه ای رو بخونین که اون بالا گوشه ی سمت راست وبلاگم رو که برای اولین بار آبان دو سال پیش که اینجا رو باز کردم نوشتمش .

بدبختی این نیست که خودم رو کتمان می کنم ! بدبختی اینه که اصرار دارم به ادامه دادن به کتمان خودم .

***

آیدا ! اون دوست روزنامه نگار مشترکمونو که یادته ؟ اگه ببینمش می خوام یه مشت بکوبم تو دهنش ! یازده سال پیش تو ساحل نوشهر یه حرفی به من زده ، که روز به روز بیشتر به حقیقت حرفش - که خیلی تلخ هم بود - ایمان می آرم . لعنتی ! نمی شد تو این قد نمی فهمیدی و ته ته منو نمی دیدی که الان هی از دستت حرص بخورم ؟!

آیدا ! به تو چیزی نگفته ؟ این دوستمون راجع به " تنهایی " به تو چیزی نگفته ؟ احیانن بهت نگفته : تو این قد خوبی که همممممیشه ی خخخخخخخدا تو زندگی ت تنها می مونی ؟ بهت نگفته هیشکی اندازه ت نیس ؟

به من گفته ! واسه همین می خوام اون مشته رو حواله ش کنم ! لعنتی !

لعنتی !

لعنتی !


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی, دلتنگی های معمولی, یک هنرمند معمولی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 2:29 توسط یک دختر معمولی|

از این استاد تاریخ هنرمان خوشم می آید . یعنی یک جورهایی زنانگی اش را دوست دارم . زنانگی که می گویم ، دوست دارم که می گویم ، ینی دوست دارم این را که می داند زن است ! می داند زنانگی دارد و یک جورهای لطیفی ، یک جورهای ناخودآگاهی آن را به رخ می کشد ! 

دوست دارم که وقتی دارد خیلی جددی راجع به سوررئالیسم و ماگریت و دالی حرف می زند ، موهایش را که به طرز دلپذیری ریخته روی شانه و سینه اش ، با یک دست می گیرد و خیلی ظریف می اندازد روی آن یکی شانه اش . دوست دارم که وقتی دارد فکر می کند که یک موضوعی را بیشتر باز کند برای ما ، گردنبند بلندش را می گیرد توی هر دو تا دست هاش و باهاش بازی می کند و بعد جرفش را ادامه می دهد . 

دوست دارم این ها را ، وقتی می بینم که کلاسش پر است و بعضی ها حتتا روی زمین می نشینند یا ایستاده کلاس را دنبال می کنند . وقتی این قدر استاد خوبی است . و وقتی می داند که خوب است ، و می داند زن است ؛ که خشن نیست ، ولی جددی است ! این دانستنش را - که به نظرم می آید کمی تا قسمتی به طور ناخودآگاه است ، و خوبی ش شاید همین جاست - دوست می دارم .

همین !


*پی نوشت :

حتتا اینم عکس استادمون :

Martina Corgnati - Francesco Caraccio


*ادامه ی پی فضول نوشت : اون سوال قبلی در مورد لینک و اینا همچنان برقراره ! اعتراف کنین :D


* دختر خوبی شده م ! هممممممه ی کامنت های پست قبلی رو پاسخ دادم ! برین خوش باشین !! B:


* پی نوشت چند دقیقه بعد : همین الآن الآن فهمیدم که استاد تاریخ هنرمون دختر یه خواننده ی مشهور ایتالیاییه !!

همونی که " بلا چاو " اصلی رو به ایتالیایی خونده !

اهههههههههههههههه !



برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 15:35 توسط یک دختر معمولی|

نی نی واله دنیا اومد . دیشب حوالی ساعت هشت ، بلوندی بهم اس ام اس داد که : لئو کوچولو دنیا اومد . این قده خوشال شدمممممممممممممممممم !

از دیشب تا حالا هی دارم به واله فک می کنم . به این که قبل از بارداری ش ، یه جورایی عصبی بود ، حتتا سفر ماه عسلشون به هند رو هم نصفه کاره گذاشتن ، وسطش برگشتن . قیافه ش به قیافه ی آدمای رنجور می خورد ...

ولی از وختی خبر بارداری ش رو داد ، من هر وخ می دیدمش ، می دیدم یه حس رضایت عجیبی تو چهره شه . رضایت و آرامش ... هر دفه هم این حسسه بیشتر و بیشتر می شد ... 

خیلی راضی بودم ازش ! فک کردم : حتمن مامان خوبی می شه ... بریان کارش نقاشی ساختمونه و زمستونا زیاد کار براش نیس . خو کللن چون شغلش ثابت نیس ، یه کم ریسک درآمد داره . واله هم به همون دلایل عصبی بودن و خسته بودن و اینا ، کارش رو توی رستوران مامانش ول کرد . بعدشم که یه مددت یکی دو جای دیگه کار کرد و بعدش به خاطر بارداری کللن خونه نشست . می خوام بگم : حتمن خعلی مشکلات اقتصادی خواهند داشت واسه بزرگ کردن لئو کوچولو ؛ ولی این حسس آرامش ، این حسس رضایت ، این لبخند همیشگی و نگاه آروم و عمیق واله ، به من اطمینان رو می ده که لئو کوچولو مامان خوبی خواهد داشت ...

خوشالم واسه لئو ... لئو ، که من اونو " لوک " صدا می زنم : لاکی لوک خودمون ! 

خعلی دلم می خواد ببینمش ...

خوش به حال واله !


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 1:38 توسط یک دختر معمولی|

خدایا ! 

می خوام بغلت کنم ! سففففففففففت !

می خوام بگم خعلی خوبی ! مرسی از همه ی اتفاقای مثبتی که جلوی پام گذاشتی ! مرسی که یه راه جدید رو بهم نشون دادی !

می خوام یه دسته گل بزرگ بهت بدم خدا جون ! 

...

هر روز که می رم آکادمی ، هر روزی که بچچه ها رو می بینم که ولو شده ن تو حیاط و طرراحی می کنن ، هر روز که خسته از کار توی کارگاه دکوراسیون ، دارم برمی گردم برم سوار اتوبوس شم ، هر روز که مسیر آکادمی تا میدون ویتتوریو ( piazza vittorio ) رو پیاده می رم و نمای دور کلیسای گرن مادره ( gran madre ) رو می بینم ، هر روز خخخخخخخخخدا حالم خوب تر می شه ! خوشالم که دوباره برگشتم به فضایی که بهش تعلق دارم . 

خعلی خوشال !


پی نوشت : روز جهانی حقوق کودکان رو به همه ی نی نیا ، مامانای با نی نی ، مامانای بی نی نی ، مامانایی که خودشون هنوز نی نی ان ، باباهای با نی نی ، باباهای بی نی نی ، کللن باباها که هر چه قدم بزرگ شن بازم نی نی ان ، تبریک می گم .


پی دعا نوشت : خدایا ! دعا می کنم هیچ بچچه ای بی سقف نباشه ! هیچ بچچه ای تو زمستون سردش نباشه . هیچ بچچه ای مجبور نباشه کار کنه . 

خدایا دعا می کنم همه ی مامانا و باباها این قد خوب باشن که نی نیای بی گناهشونو کتک نزنن ! اذیت نکنن . دعا می کنم هیچ مامان و بابایی تا به اون درک بالای مادر و پدر واقعی بودن نرسیدن ، نی نی دار نشن .

خدایا دعا می کنم هیچ جنگی نباشه که بچچه های بی گناه توش کشته بشن . دعا می کنم نی نیا همیشه تو صلح و آرامش باشن تا با خنده هاشون ، خلاقیتاشون ، شیطنتاشون ، دنیای ما رو رنگی و رنگی تر کنن . تا یه کاری کنن که یادمون بره چه قده خاکستری شدیم . 

خدایا ! تو هم خدای خوب تری باش لدفن ! دعا می کنم خدای خوب تری باشی و بچچه های کوچولو رو مریض نکنی ! دعا می کنم هیچ نی نی ای تو بیمارستان نباشه . هیچ نی نی ای درد نکشه . دعا می کنم غصصه ی هیچ نی نی ای بالاتر از خواستن یه اسباب بازی یا نخواستن حموم رفتن و مسواک زدن نباشه .

خدایا ! باشه ؟ دستت درد نکنه !



برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 19:40 توسط یک دختر معمولی|

گاهی به بچچه م فک می کنم . به بچچه م ، که اگه یه روزی به دنیا بیاد ، اگه یه روزی که من و بلوندی مامان و باباش باشیم به دنیا بیاد ، می شه یه بچچه ی دو رگه ی ایرانی-ایتالیایی . می شه یه آدم دوپاره . از مامانشم دوپاره تر می شه ! دلم می لرزه . دلم نمی خواد به دنیا بیاد بعضی وختا ! 

مثلن فک می کنم : من وختی مامان بشم ، با حال و هوای خودم با بچچه م حرف می زنم . 

مثلن می گم : نی نی جونم ! اگه گفتی جوجه چی می گهههههههههههه ؟ بعد به نی نی که نمی دونه ، یاد می دم که جوجه می گه : جیییییییک ! جیییییییییک ! بعد نی نی من ، می ره با نی نیای دیگه بازی می کنه ، بعد می بینه مامانای اون نی نیا بهشون یاد دادن که جوجه می گه : پیو پیو (pio pio ) * ! بعد خب نی نی من گنا داره ! داغون می شه خو ! قاتی می کنه بچچه م ! 

ای داد بیداد ! من اصن نمی خوام بچچه م قاتی کنه !

:((

بچچه می خوام چی کار اصن !

والا !


* زبون حیوونا تو هر زبونی فرق داره واسه مردمان اون زبون . مثلن جوجوی ایتالیایی می گه : پیو پیو ... هاپوشونم می گه : بائو بائو ! مسسسسسسخره ها !


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی, دلتنگی های معمولی
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 20:47 توسط یک دختر معمولی|

موهام که قرمز نشد ، رفتم یه جفت چکمه ی قرمز خریدم به جاش !

* من نخریدم ! بلوندی خرید ! اونم واسه خاطر این که رفتیم واسه چتری ( نامزد قلقلی که برادر بلوندی می باشد ) کادوی تولد خریدیم ( که از یه هفته قبل جناب قلقلی اعلام کرده بودن که هفته ی بعد تولدشونه که ینی : یادتون باشه کادو بخرید ! ) منم بعدش رفتم تو مغازه ی چکمه فروشی ( قصد داشتم چکمه ی مشکی بدون پاشنه تا بالای زانو بخرم ) ولی اون مدل رو پیدا نکردم ، به جاش چکمه ی قرمز با پاشنه ی چهار پنج انگشت که یه کم پایین زانوم هست انتخاب کردم ! بعدشم به بلوندی گفتم : تو برام بخر ! دو نقطه دی !

اصن از روی حسادت نبوداااااااااااااااااااااااااا !!


** کللن از چتری دل زیاد خوشی ندارم ! تازه تولد منم هیش کدومشون بهم تبریک نگفتن ( حالا درسته که هم من هم بلوندی ایران بودیم ، ولی تلفن که بود ) فقط همین چتری یه تبریک خشک و خالی تو فیس.بوک گفته بود که به درد شوهر عمه ی بی غیرت من می خورد اونم ! والا !

البته این تخصیر بلوندیه که بلد نیس مثل قلقلی تولد دوس دخترشو جار بزنه تا همه تبریک بگن و کادو بخرن ! فک کنم احتمالن جمعه ای که همه واسه تولد چتری دور هم جمع می شن ( دقت کنین که ایشون تو شهر خودشون که صد کیلومتر با اینجا فاصله داره و مامان بابا و برادر و ایناشون اونجا تشریف دارن جشن نمی گیرن ! بلکه می آن اینجا جشن می گیرن !! ) یه تیککه ای چیزی بپپرونم ! خدا کنه بتونم جلوی زبونمو بگیرم ! 

والا !


*** مگه چیه ؟ من یه دختر معمولی ام ! می تونم بعضی وختام این جوری بشم . اونایی که دوس دارن ، اسمشو بذارن " خاله زنک " ولی من از این اصطلاح متنفرم . پس همون می گم " این جوری " ! همینه که هست ! خیلی هم " روشن فکر مآب " !! بودن زیر دل آدمو می زنه !


**** الان چکمه ها رو پوشیده م ، لم دادم رو کاناپه و دارم خدمت شما عزیزان می نویسم ! خو چیه ؟ دفه اولمه که چکمه پاشنه بلند می خرم ! خیلی سخته ! باید این قده تو خونه بپوشمشون که بهشون عادت کنم .


***** فک کنم الان دیگه با همین چکمه ها برم رو تخت لالا ! باید حسسابی بهشون عادت کنم خو !

خل نیستم ! دهه !

شب به خیر !


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 0:31 توسط یک دختر معمولی|

* موهامو اومدم قرمز کنم ، نشد ! مثل همیشه که موهام خیلی بد رنگ می گیره ، این بارم نشد اونی که می خواستم . موهام هم مثل خودم لجباز هستن . حالا موهام شدن یه " مشکی متمایل به قرمز وحشی " کللن همه چیزم یه جورایی فقط " متمایل " هستن به چیزایی که می خوام ! موهام هم قاتی بقیه ی چیزا !

دهه !


** دو تا پست دارم که سیو درفت کردم و مونده تو بایگانی . ولی الان اصن دلم نمی خواد پابلیکشون کنم . الان کللن همون " متمایل " هم نیستم !


*** دوستان عزیز ، خانومای محترم ! یه وخ فک نکنین مرد اروپایی خیلی خوبه و مرد اروپایی اخ نیست و اینا ! مرد اروپایی هم مثل مردای دیگه بسیار " اخ " می باشد ! البته حالا شاید بشه گفت یه مقدار زیادی " متمایل " هست به " اخ " بودن !

راس می گم بخخخخخخخخخخخخدا !

اونام ته ته اعماق وجودشون فک می کنن وظایف زن و مرد از قبل تعیین شده . وظایف مادر و پدر هم : مادر بچچه بزاد و ک.و.نشو بشوره ، پدر خرجی شو بده !

اگه جلوی شما این جوری وانمود می کنن که این جور فکر نمی کنن ، سعی کنین گول نخورین ! چون بالاخره یه روزی از دهنشون در می ره !

دیده م که می گم !


**** آره ! من عصبانی ام . من بی حوصله ام . من خسته ام . ولی این دلیل نمی شه که نگم یه روز و نیم بودن با دوستای خوبم چه قدددددددددددددددددددد تو روحیه م تاثیر داشت و چه قدددددددددددددد دلم می خواس بپپرم لپ هر دو تاشونو بکشم بس که دوسشون داشتم !!

بعدشم دلیل نمی شه که نگم دیروز سالگرد آشنایی من با بلوندی بود . یه سال گذشت . یه سال پر از عشق و خنده و خوشی و صد البته جر و بحث و دعوا و اعصاب خوردی و خیلی چیزای خوب و بد دیگه !

من یه سال خیلی خیلی معمولی در کنار یه آدم خیلی معمولی تر از خودم گذروندم . از این یه سال راضی نیستم ، ولی بهش افتخار می کنم ! چون من تو این یه سال واقعن " خودم " بودم .


پی نوشت : کادوی سالگرد آشنایی ، سفر پاریسه . هفته ی دیگه . ولی شما شلوغش نکنین . اون قدرام قضیه رمانتیک نیست ! همین الان که دارم اینا رو می نویسم ، من این ور کاناپه ام و بلوندی اون ور کاناپه نشسته داره فیلم می بینه . 

لازمه بگم دعوا کردیم خب ؟


همینا !


برچسب‌ها: دلتنگی های دختر معمولی, یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1391ساعت 23:42 توسط یک دختر معمولی|

اومده تا جلوی در ، از پشت نرده ها نیگام می کنه . بهش می گم : پاشو واستا . زیر چشمی نیگام می کنه و برمی گرده و آلت.تنا.سلی ش را با تمام دم دستگاه بهم نشون می ده ! هر چی صداش می کنم جواب نمی ده . فقط به پشت دراز کشیده و یه پاشم تو هوا نیگه داشته و زیر چشمی نیگام می کنه . آخرش یه تلنگر به در آهنی می زنم . پا می شه روی دو پاش وا می سته و با چشاش بهم می خنده !

مردک دیوانه ! این مدلو تازه یاد گرفته فک کنم !

چیچو رو می گم . سگ یک ساله ی آقای همسایه رو به رویی که اولا که منو می دید این قدر پارس می کرد که روانی می شدم ! الان خیلی وخته که دیگه باهام دوسته و اون جوری پارس نمی کنه . تا منو می بینه که از در می آم بیرون ، می پره می آد از پشت نرده ها باهام احوال پرسی می کنه . وختی هم که راه می افتم برم ، تا اون سر نرده ها پا به پام می آد و بدرقه م می کنه . بعضی وختا ولی به شکم دراز می کشه و از زیر در نیگام ( ینی احتمالن فقط کفشامو ) می کنه و دمشو تکون می ده . بعد فقط وختی که بهش بگم : خب باشه من دیگه رفتم . تو که منو نیگا نمی کنی ، پا می شه و پنگولشو می آره جلو که باهام دست بده ! امروز ولی نمی دونم چی شد برام حرکات ژانگولر در آورد !

خدا شفا بده !

از کل همسایه ها ، فقط افتخار آشنایی با این آقای " چیچو " رو داریم و صاحبش که فقط باهاش سلام علیک می کنیم و من بهش می گم " صاحاب چیچو " و اون بهم می گه " دوست چیچو " ! ینی آخر ارتباطاتیم ما !


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 19:49 توسط یک دختر معمولی|

من اصلن نیامده بودم که این ها را بنویسم دیشب ! من اصلن نمی خواستم عصبانی باشم . من اصلن نمی خواستم تمام روز سردرد داشته باشم ... من نمی خواستم ... من نمی خواستم ...

من آمده بودم بنویسم که :

***

" خواهرها " و " برادرها " را نگاه می کنم که با آن لباس های قهوه ای بلند که یک کلاه مثلثلی دراز از پشتشان آویزان است و بندی کنفی از وسطشان رد شده ، دست انداخته اند دور بازوی هم و دارند وسط خیابان جلوی کلیسا می رقصند ! یک " خواهر " و دو " برادر " نقش رهبری گروه را به عهده دارند . لبخندی بر لب دارند و می خوانند و کف می زنند و خودشان را تکان تکان می دهند . جمعیت زیادی جمع شده . کم کم خواهرها و برادرها از مردم دیگر هم دعوت می کنند به رقص . همه بازو در بازوی هم می اندازند و بالا پایین می پرند ! این ها ، راهب های کلیسای مسیحی فرانچسکن هستند که جشنی در خیابان دارند و مردم را به کلیسا دعوت می کنند . این ها مذهبی هایی هستند که از این موج دین گریزی مردم ترسیده اند و دست به دامن موزیک ، رقص ، غرفه های مواد غذایی ، غرفه های کارهای دستی و هنری ( که من هم جزو شرکت کنندگانش هستم ) و آکربات و این داستان ها شده اند ، تا مردم را به " ملاقات با او " دعوت کنند . یک لحظه چشمانم را می بندم و چنین داستانی را در تهران تصور می کنم . مغزم می پکد از بس تصور غیر قابل باوری ست ! 

اینجا مردم تنها " دین گریز " هستند نه " دین ستیز " و کلیسا از دین گریزی می ترسد . از گریز مردم از کلیساهای تاریک و ساکت می ترسد . پس کلیساهایی هستند که مردم را با آواز به سوی " او " فرا می خوانند . کلیساهایی شاد که راهبانش با رقص و لبخند تو را بر می دارند می برند توی " خانه ی خدا " تا " زندگی ت عوض شود " !

در شهر من ، مردم " دین ستیز " شده اند از بس با باتوم و ریش تا ناف و چشم های هیز و سخنان درشت به سوی " او " دعوت شده اند . در شهر من مردم را به زور چماق می خواهند بفرستند بهشت . در شهر من اگر کسی بخواند و برقصد و شاد باشد ، می شود خاری در چشم کسانی که با " او " رابطه ی مستقیم دارند ؛ که آنان " او " را خدایی وحشتناک و جبار و تاریک می بینند که چشم ندارد بندگانش به جز عبادت در سکوت و سکون جور دیگری او را دوست بدارند . 

در آن شهرم که مرا فاصله ای ست دیر و دور با آن ، دین یعنی گریه و سکون . در شهر دیگرم که اینجا مرا در آغوش کشیده ، دین یعنی خنده و رقص . 

من نه دین ستیزم ، نه دین گریز . اینجا اگر کسی از مذهبم بپرسد ، گاه مستقیم می گویم : بله ! مسلمانم ؛ گاه با کمی حوصله می گویم : مسلمان زاده ام ، ولی اعتقاد خودم تنها به خدا است و بس ، که تمام دین ها در اصل یکی بوده اند و برای وصل کردن آمده بودند ؛ ولی در فرع شده اند وسیله ای برای فصل کردن ... اما راستش را بخواهید ، من دیروز و پریروز که در جمع این " مذهبی " ها بودم و دو روز تمام جلوی در کلیسایی غرفه داشتم و چهره های شادشان را دیدم ، من که مسلمانم یا مسلمان زاده ، دلم خواست بروم توی آن کلیسا و " او " را در آغوش بکشم و با " او " بخوانم و برقصم . 

چقدر دلم برای همچین خدایی تنگ شده بود ...

***

من آمده بودم که این ها را بنویسم و خیلی چیزهای دیگر را :

می خواستم از خانم پیری بنویسم که برای یک گردنبند بهش کمی تخفیف دادم و انگشتری را که روز پیشش از من خریده بود با یکی دیگر عوض کردم و قفل گردنبند شکسته اش را تعمیر کردم ، و او ساعتی بعد با یک گردنبند مشکی خوشگل برگشت که : " اگه ناراحت نمی شی ، اینو می خوام بهت کادو بدم . چون با من خیلی مهربون بودی ! " و بعد از ظهرش پیرمردش که داشت رد می شد ، با آن لپ های گرد و قرمز و لبخند خوشگلش به من گفت : " می خواستم ازت تشکر کنم . خیلی با همسر من مهربون بودی . خیلی کارت ارزشمند بود ! " و من که الان هم که این ها را می نویسم ، پره ی بینی ام می لرزد و چشم هایم نمناک می شود از تنهایی و دلپاکی این دو تا . از این که چه قدر شاد کردن دو تا آدم ساده است و ما هی یادمان می رود . ما زود یادمان می رود ...


.....................

من آمده بودم که چیزهایی در این مایه ها بنویسم . اما خیلی خسته ام . خیلی خسته ام ... خیلی خسته تر برای ادامه دادن این داستان های احمقانه وقتی می بینم از دیشب تا حالا 500 تومان دیگر هم رفته روی قیمت یورو !


پی نوشت : این که از قیمت یورو می نویسم ، نه که بخوام بنالم از وضع خارج نشین بودن ! نه ! ما که دیگه کللن پولی تو ایران نداریم که بخوان برامون بفرستن ! دلم خونه از بدبختی مملکتمون . دلم خونه از همه ی اون چه که داره اتفاق می افته . دلم خونه از این که وختی جلوی بلوندی فحش رو می کشم به احمدی نژاد و آمریکا و اتحادیه ی اروپا ، بلوندی صداش در می آد که " به اتحادیه ی اروپا چه ! اونا می خوان یه کاری کنن که احمدی نژاد بمب اتم نسازه ! من ینی بمیرم که نمی تونم به اینا حالی کنم که این گه خوریا هیچ دخلی به بمب اتم نداره . با خون مردم تو شیشه کردن کار درست نمی شه ! من از قیمت یورو نمی نویسم ! من از همه ی اینا می نویسم ! من خسته ام ... خسته از همه ی این دل خونی ها ... و ... می نویسم !


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1391ساعت 23:24 توسط یک دختر معمولی|

این درست نیست که من سرما بخورم ! اونم واسه خاطر این که بلوندی یادش رفته بود پنجره ی اتاق خواب رو ببنده !

:|

من آخه کللی کار دارم ! من خیلی طفلکی ام !


پی نوشت : هیچ خوشم نیومد که یادداشت قبلی م فقط دو تا کامنت داشت ! ایشالا کامنت دونی همه تون سرما بخوره به حق پنش تن ! 

دهه !


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 22:43 توسط یک دختر معمولی|

سلام ...

آیدا یادش بود من کی امتحان دارم . آیدا خیلی خوبه . آیدا آروم نیست ، ولی دیدنش آرومه . آیدا رو دوس دارم . امتحانم خوب بود آیدا . هر دو تا ( عملی و تئوری ) رو با هم تو یه روز دادم ! ینی استاده خفتم کرد گفت ما فردا سرمون شلوغه بیا بشین همین الان امتحان بده ! :/  بد نبود خو ! این قدر آدم خنگ تر از من اومده بودن ، که اگه قبول نشم ، باید برم دو تا بزنم تو سر خودم ( از همونا که اون روزی موقع حرف زدن با بلوندی زدم ! )


کفشدوزک رفت . خونه ی لاله همه ش به جای لاله کفشدوزک رو صدا می کردم . دلم براش تنگ بود . دلم برای آقای کفشدوزکش هم تنگ بود . بس که یه سفر کوتاه خیلی خوب باهاشون داشتم . چه قده خوش گذشت بهمون ( هر چن من هم داغون دندون درد بودم ، هم داغون قوانین گه مملکت ) حالا از این ور هم بلوندی همه ش می گه : دلم می خواد یه سفر دیگه با کفشدوزک اینا برم ! یکی نیس بگه همون استرالیا تا ایران ، یا ایتالیا تا ایرانشم زیاده ! تو دیگه نمک به زخم من نپاش ، بشینم فاصله ی استرالیا تا ایران رو حساب کنم !


شاپرک خیلی خوب بود . خیلی دوسش داشتم . آروم و متین ( بر عکس من ) با همسرش که خیلی خیلی باهامون مهربون بودن . یه دلیل دیگه یه دلتنگی هام اضافه شد حالا ! دهه !


من اینجام . اشتباهی شده انگار که من اینجام . روزی ، روزگاری که اومدم به این مملکت ، گفتم همینجا وطن منه . من اینجا رو وطن می نامم . حالا اما ، اینجا غریبه م . بی وطن شده م . ایران که از همان اولش هم اون چیزی نبود که بخوام بهش بچسبم . اینجا هم برایم " اشتباهی " شده ! من اینجام ، ولی وطنم را گم کرده م ! من وطنم را جایی میان افکار پریشانم گم کرده م . من اینجام ، به خاطر بلوندی ، نه به خاطر این که این کشور رو دوس دارم . این کشور رو هنوز هم دوس دارم . اما یک چیزی لنگیده این وسط . دلم پای رفتن کرده . نه به هیچ جای دیگری ! نه ! دلم مقصد ندارد ! دلم بی قرار شده ! یک بی قرار بی وطن !


همین ! 


پی نوشت : کسی می دونه کرپ فارچ و اسفناج خوب می شه یا نه ؟ دارم واسه شام می درستمش . اگه هم بد شه ، به من چه ! باید خورده بشه ! والا !


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی, یک دختر معمولی مسافر
نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 20:40 توسط یک دختر معمولی|

سلام .

خوبین همه ؟

ببخشید بابت این که ممکنه به نظر بسیااااااااااااااااااااااار بی وفا بیام !

ولی خیلی سرم شلوغه واقعن و واقعن خیلی خسته می باشم !

در مورد عکس کارا هم باید بگم این قدر که خسته م و وقتم کمه ، فرصت گذاشتن عکسا رو ندارم . ینی چون دوباره یه سری باید آپلودشون کنم وقت ندارم . چون فیس.بو.ک در ایران فیلتره و نمی تونم همون عکسا رو بذارم اینجا . پس ببخشید .

بابا تنبلا ! اگه تهرانید پاشین بیاین خودتون ببینین دیگهههههههههه !

حالا می آم دوباره می نویسم !

خدافز ! 


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 20:49 توسط یک دختر معمولی|

دوستان این سری نمایشگاه در منزل شخصی دایر نیست و یک عدد مزون می باشد !

از این روی من می تونم پذیرای عناصر ذکور هم باشم !

آقایون ! بپرین بیاین ! خانوما ! آقایونتونم بیارین خو !

آدرس و تاریخ و اینام که در پست پایین هست .

همین !


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1391ساعت 17:9 توسط یک دختر معمولی|

سلام ...

کللن یه طورایی م !

احساس خلا مسخره ای دارم . تنها چیزی که الان می خوام اینه که زودتر شنبه شب باشه و من ور دل مامانم باشم !

آهان ! یه چیز دیگه هم می خوام : این که تو این دو روز ، بلوندی دست از این کاراش برداره و این قدر کج خلقی نکنه ! یه سری هفته ی پیش رفتارهاشو تحمل کردم ، بعد خوب شد ! الان دوباره دو سه روز مونده به پروازم ، شروع کرده به ریدن به اعصاب من !

می خوام صد سال سیاه منو دوس نداشته باشه بسسسسسس که خودخواهه ! چشم نداره ببینه من تنهایی بیام ایران ! اههههههه !


پی نوشت : تاریخ شو یه کم جا به جا شد : 


سه شنبه ، چهارشنبه و پنجشنبه ... دهم ، یازدهم و دوازدهم مرداد ماه

ساعت 10 صبح تا 9 شب 

تهران، خیابان شریعتی، بالاتر از مترو قیطریه (پل رومی)، کوچه سینا، مجتمع پل رومی 1729، طبقه سوم، واحد 20


هم مثل سری قبل لباس هایی که از اینجا می آرم هست ، هم زیورآلات دست سازم که واقعن ( و به دور از تعصب ، چون من می سازمشون ) کارهای منحصر به فردی هستن ! هم هم یه سری از کارای تزیینی خودم و دوستان هست . بیاین ببینین و بخرین !

:)


برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت 14:3 توسط یک دختر معمولی|

راستش ،

هنوزم که هنوزه ، بعد از ظهرای آرومی که تو خونه تنهام ، یه دفه که صدای ایتالیایی حرف زدن دو تا آدم از تو کوچه می آد ، شوککه می شم !

شوککه می شم که : وااااااااا ! اینا چرا دارن ایتالیایی حرف می زنن ؟!!

ینی که هنوز عادت نکردم . ینی که هیش وخ عادت نمی کنی . 

ینی که حتتا اگه کشور جدیدت ، اون جور که من می گم ، تبدیل شه به وطن دومت ( بس که دلت اونجاس و دوسش داری ) بازم غربته . بازم یه چیزی بین تو و اون هس که نمی ذاره سفت به هم بچسبین .


پ.ن : من این حسس غربت رو تو ایران هم داشتم . ینی قبل از این که تصمیم به اومدن بگیرم هم داشتم . من کللن آدم غریبی م . 

خیلی بده !



برچسب‌ها: یک دختر خیلی معمولی
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 13:16 توسط یک دختر معمولی|


آخرين مطالب
» یک صبح پنجشنبه ی جردنی
» یک گزارش کاملن محرمانه !
» همین که دنیا از نفسات پُره ...
» آقا پلیسه بیداره . یا : سگ بزنه به این مملکت !
» سفر به تلاقی دشت ها و ابرها ، قسمت یکم : رفتن
» از حسودی بمیرید اصن !
» آینه های ناگهان *
» خونه ی ما قصصه داره ...
» هیچ عنوانی نمی تونه عمق غصصه م رو بنویسه . پس این نوشته عنوان نداره !
» روزهای قرمزی که یک نارنجی کویری می شوم و دلم یک سبز شمالی می خواهد
Design By : Pars Skin