وقتی سفر ایران می شود کادوی جشن فارغ التحصیلی یک ایتالیایی بنده خدا !
پسره داشته فارغ التحصیل فوق لیسانس تاریخ می شده ، مامان باباش ازش می پرسن : پسر عزیز ! واسه فارغ التحصیلی ت چه کادویی می خوای ؟ پسر عزیز جواب می ده که : می خوام یه سفر برم ایران !!!
پسر عزیز تابستون گذشته به همراه عمو آنتونیو و جمعی دیگر از پیر پاتال های میلان و حومه ، یک ماهی رو در ایران بودن و در ایران به نظر من بسیار یُبس اومدن ! حالا اما هفته ی پیش اومدن و یه سری توضیحات راجع به تاریخ ایران تو همون جلسه ی کذایی دادن و بعدش من گفتم : پسر عزیز ! من صفحه ی شما رو در فیس بوک دیده بودم ولی روم نشده بود ادت کنم . پسر عزیز گفت : روت بشه ! اد کن !
مامان بابای پسر عزیز هم در اون جلسه بودن و کللی به پسر عزیزشون افتخار می کردن و هی به من لبخند می زدن ! البته من که اون جلو داشتم چرت و پرت می گفتم ، دیدم هی یکی لبخندهای گل و گشاد به من تحویل می ده ها ! بعدش فهمیدم نگو که مامان پسر عزیزشون بوده ن ایشون !!
بعدش امروز اومده تو فیس بوک پیغام داده و گفته اگه حال و حوصله شو داری ، بعضی وختا بیا با بر و بچ ما با هم بریم بیرون !!
منم که از خدا خواسته !
حالا جوگیر نشین بگین یکی رو پیدا کردم ها ! نه بابا ! گفتم که خیلی هم به نظرم یُبس می آد ! ولی حالا شاید تو همون اکیپ بر و بچشون آدم باحال پیدا شد ! خدا رو چه دیدی !!
پی تین ایجر نوشت : حالا مثل اسکل ها هر 5 دقیقه یه بار می رم فیس بوک چک می کنم ببینم جواب داده یا نه !! دو نقطه دی !
پی خراب رفیق نوشت : اینم یه پست متفاوت نوشتم فقط محض خاظر شماهایی که هر روز می آین اینجا رو می خونین و با خوندن اوضا احوال من احتمالن خلقتون تنگ می شه ! گفتم یه کم در پنجره ها رو وا کنم یه هوایی بیاد تو ، یه نفسی بکشیم همه با هم ! بلکم این چار تا دونه مخاطب عزیزمونو از دست ندیم یه وخ به هوای این که هر وقت می آن اینجا مجبورن دپ بزنن !!
پی سپاس نوشت : بچه ها ممنون از همدردی هاتون . خیلی بهم روحیه دادین . ماااااااچ برا خانوما ، فشردن دست دوستی خیلی خیلی محکم برای آقایون !