این جوری خارجی می شه

این خانومایی که تو فاز موسیقی فیوژن هستن ... اینایی که الان تو جریان جاز و بلوز و آلترناتیو و یا این که همه ی اینا با هم فیوژن می خونن ... فیوژن و جاز ایرانی رو می گما !

هیچی دیگه ! خواستم بگم این چه وضعشه ؟ همه شون انگار یه نفرن ! ینی به طرز بسیااااااااار بو داری ، صداهای همه شون عین همه !

من الان می خوام بدونم اگه یکی صداش مثل " مامک خادم " نباشه ، نمی تونه فیوژن بخونه ؟

یا اگه بعضی واج ها و آواها رو یه جوری خاصصی ادا نکنه یه نفر ، دیگه اون ینی جاز نمی خونه ؟

:|


آقایون فیوژن باز هم دست کمی ندارنا . همه شون اینگار رفتن کلله شونو کردن تو چاه توالت فرنگی دارن می خونن ! ولی خوب اون طرف چون یه " محسن نامجو " نامی هست که کللن حرفی درش نیست و یه آرش سبحانی - که هر چند ، خعلی وختا داره ادای لئونارد کوهن رو در می آره - که صداش متفاوته ، زیاد نمی تونم غر غر کنم !


من الان ینی حرفم راجع به کللن این موسیقی غیر از سنتی و پاپ و شیش و هشت ایرانی بود . این موسیقی ای که این سال ها داره براش تلاش می شه و خوب هم داره پیش می ره خدایی . الان نخواستم یه طبقه بندی خاصصی ارایه بدم . شما بشینین به صورت رندوم یه دو سه ساعتی اینا رو گوش کنین ، اختمالن می فهمین چی می گم !

از زمستان 80 روی ماسه های ساحل نوشهر تا پاییز سال بعد توی ایتالیا

دنیای ما اندازه ی هم نیست

من عاشق بارون و گیتارم

من روزها تا ظهر میخوابم

من هر شبو تا صبح بیدارم


دنیای ما اندازه ی هم نیست

من خیلی وقتا ساکتم سردم

وقتی که میرم تو خودم شاید

پاییزِ سال بعد برگردم


دنیای ما اندازه ی هم نیست

می بوسمت اما نمی مونم

تو دائم از آینده می پرسی

من حال فردامم نمی دونم


تو فکر یه آغوش محکم باش

آغوش این دیوونه محکم نیست

صد بار گفتم باز یادت رفت

دنیای ما اندازه ی هم نیست


هیچی ! خواستم بگم شیش هفت سال هست شاعر بودن خودم رو کتمان کرده م . شیش هفت سال هست که اگه شعری هم به ذهنم بیاد ، دیگه با خودم مرورش نمی کنم یا زودی یه تیکه کاغذ پیدا نمی کنم که بنویسمش . شیش هفت سال هست که شعر رو پس می زنم . از شاعر بودنم لطمه خوردم . از بودن تو جمع شاعرا لطمه خوردم . می خواستم زندگی کنم ، اما بلد نبودم ! من فقط شاعری رو بلد بودم . مثل خیلی از دوستام . اما من می خواستم زندگی کنم . اگه می شد هر دو تاش با هم می بود ، خیلی خوب بود . ولی من ناچار به انتخاب بودم : یا شاعری ، یا زندگی . من زندگی رو انتخاب کردم . من شدم " دختر معمولی " تا بتونم خودم رو از صدمات ناشی از شاعری دور نگه دارم .

شیش هفت سال ، فقط نشستم به سال های شاعری م - به سال هایی که هنوز وقتی می خواستم شعر بگم ، تب می کردم ، می مردم و زنده می شدم تا یکی از اون غزل هام رو بگم - خندیدم . من به خودم خندیدم . اون خودی که این قدر از من دور شده الان ...

خواستم بگم ، الان ، ساعت دو نصفه شب که اتفاقن انگار هیچ اتفاقی هم نیفتاده و من تنهام و صب تا غروب هم توی آکادمی داشتم کار می کردم و با استاد زاجع به هنر می حرفیدم ، همین الان الان که امروزش خیلی خوب بودم و با بلوندی هم خوب بودم ، همین الان که دو ساعته بدون انجام هیچ کاری نشستم جلوی کامپیوتر و خیره شده م به مانیتور و ...

همین الان که رادیو " تهرانزیت " این آهنگ رستاک رو پخش کرد ، دیدم : ای دل غافل !

...

وختی که می رم تو خودم ، 

شاید ...

پاییز سال بعد 

برگردم !

...

دیدم : شعر رو کتمان کردم که زندگی کنم ؛ ولی ... 

این ترانه ی رستاک بدجور رفت زیر پوستم . همین امشب ، همین امشب که تو خودم بودم که شاید پاییز سال بعد می خواستم برگردم ، این ترانه رو گوش دادم .


من شاعر بودن خودم رو کتمان نکرده م ، من خودم رو کتمان کرده م . من این خود به درد نخوری که دنیاش اندازه ی هیشکی نیست رو کتمان کرده م !

می دونین چیه ؟ فک نکنین حالا که به این کشف رسیده م ، دیگه دست از کتمان خودم برمی دارم . ینی واقعن فک کردین که این اولین باره که به این کشف می رسم ؟ نه خب ! برین اون تیکه ای رو بخونین که اون بالا گوشه ی سمت راست وبلاگم رو که برای اولین بار آبان دو سال پیش که اینجا رو باز کردم نوشتمش .

بدبختی این نیست که خودم رو کتمان می کنم ! بدبختی اینه که اصرار دارم به ادامه دادن به کتمان خودم .

***

آیدا ! اون دوست روزنامه نگار مشترکمونو که یادته ؟ اگه ببینمش می خوام یه مشت بکوبم تو دهنش ! یازده سال پیش تو ساحل نوشهر یه حرفی به من زده ، که روز به روز بیشتر به حقیقت حرفش - که خیلی تلخ هم بود - ایمان می آرم . لعنتی ! نمی شد تو این قد نمی فهمیدی و ته ته منو نمی دیدی که الان هی از دستت حرص بخورم ؟!

آیدا ! به تو چیزی نگفته ؟ این دوستمون راجع به " تنهایی " به تو چیزی نگفته ؟ احیانن بهت نگفته : تو این قد خوبی که همممممیشه ی خخخخخخخدا تو زندگی ت تنها می مونی ؟ بهت نگفته هیشکی اندازه ت نیس ؟

به من گفته ! واسه همین می خوام اون مشته رو حواله ش کنم ! لعنتی !

لعنتی !

لعنتی !

درد بی دردی علاجش آتش است

ماجرا از آنجا شروع نشد که برایم قصصه گفتی و با لب هایت موهایم را نوازش کردی !

ماجرا از آنجا شروع شد که تو روسری زنان سرزمینم را دستمال خواندی و تکرار کردی و من دلم برای زنان سرزمینم ، برای موهایشان ضعف رفت ! و تو نفهمیدی چه چیز با ارزشی را " دستمال " خواندی ! تو ، پارچه ای را که موهای مقدس زنان سرزمینم را ، موهای مرا ، مادرم را ، موهای خواهرم را ، آیدا را ، لاله را ، موهای عزیزانم در را خود می پیچد ، تو این پارچه را دستمالی که با آن آب دماغ را می گیرند خواندی !

و ماجرا از همینجا شروع شد : از همین تکه پارچه ای که من در عین این که ازش متنفرم ، دوستش هم می دارم ! مثل تو ! مثل تو که همزمان که ازت متنفر می شوم ، دوست ترت می دارم !

ماجرا همین است ! ماجرا آتشی است که به جان من افتاده : از هیزم تو ! از هیزم دلم ! از هیزم تناقض سنت و مدرنیته که اجبار تبارم بر جانم افکنده ! تبار آریایی مزخرفم که جانم را می ساید و می ستاند و باز هم می بالم بهش !

ماجرا همین تبار کوفتی من است . و خون من که رنگین تر از خون توست ! از تمام فشارهایی که از تبارش و بر تبارش می آید ! 

لعنت به من ! لعنت به تو ! لعنت به دین ! لعنت به تمام مرزها ! لعنت به تمام قفس ها !



پی نوشت : آتشم از زیر خاکستر دارد شعله می کشد ... دارم می سوزم ! تب ندارم ! دارم می سوزم ...

پی توضیح نوشت : تو رو خخخخخخدا نپرسید چی شده ! این قصصه ، قصصه ی امشب و دیشب نیست . این قصصه ، قصصه ی یک تاریخ سرگردانی ماست !

همین !

زن باشی و بدانی زنی !

از این استاد تاریخ هنرمان خوشم می آید . یعنی یک جورهایی زنانگی اش را دوست دارم . زنانگی که می گویم ، دوست دارم که می گویم ، ینی دوست دارم این را که می داند زن است ! می داند زنانگی دارد و یک جورهای لطیفی ، یک جورهای ناخودآگاهی آن را به رخ می کشد ! 

دوست دارم که وقتی دارد خیلی جددی راجع به سوررئالیسم و ماگریت و دالی حرف می زند ، موهایش را که به طرز دلپذیری ریخته روی شانه و سینه اش ، با یک دست می گیرد و خیلی ظریف می اندازد روی آن یکی شانه اش . دوست دارم که وقتی دارد فکر می کند که یک موضوعی را بیشتر باز کند برای ما ، گردنبند بلندش را می گیرد توی هر دو تا دست هاش و باهاش بازی می کند و بعد جرفش را ادامه می دهد . 

دوست دارم این ها را ، وقتی می بینم که کلاسش پر است و بعضی ها حتتا روی زمین می نشینند یا ایستاده کلاس را دنبال می کنند . وقتی این قدر استاد خوبی است . و وقتی می داند که خوب است ، و می داند زن است ؛ که خشن نیست ، ولی جددی است ! این دانستنش را - که به نظرم می آید کمی تا قسمتی به طور ناخودآگاه است ، و خوبی ش شاید همین جاست - دوست می دارم .

همین !


*پی نوشت :

حتتا اینم عکس استادمون :

Martina Corgnati - Francesco Caraccio


*ادامه ی پی فضول نوشت : اون سوال قبلی در مورد لینک و اینا همچنان برقراره ! اعتراف کنین :D


* دختر خوبی شده م ! هممممممه ی کامنت های پست قبلی رو پاسخ دادم ! برین خوش باشین !! B:


* پی نوشت چند دقیقه بعد : همین الآن الآن فهمیدم که استاد تاریخ هنرمون دختر یه خواننده ی مشهور ایتالیاییه !!

همونی که " بلا چاو " اصلی رو به ایتالیایی خونده !

اهههههههههههههههه !


الوعده وفا ( یا یه همچین چیزایی ! )

سلام الکم !

خب خب ! اصن حوصله نوشتن ندارم ! ولی از شرمندگی دوستانی که بهم سایت آپ لود عکس معرفی کردن ، مجبور شدم ( مجبور شدم ! می فهمین که ! ) چند تا عکس از آخرین کارام بذارم !

اینا کیفایی هستن که تو این یه هفته طراحی کردم و دوختم . نظرتون چیه ؟

1) کیف چل تیکه

2) کیف لی با تزیین چل تیکه 

3) کیف گل گلی با پاپیون بافتنی که تو این سرمای زمستون سردش نشه !

فقط امیدوارم سایتش خوب کار کنه . دستش درد نکنه .


پی فضول نوشت : کیا منو لینک کرده ن که من خبر ندارم ؟ یه آمار بدین ببینم :)


خاطره بازی با سوز کمانچه

توی دنیا اگر چند تا چیز باشند که بتوانند همزمان اشک و خنده ی مرا در بیاورند ، یکی شان حتمن کمانچه ی فرج علی پور خواهد بود ! کمانچه ی لری فرج علی پور و آوازش و سوز صدایش !

کمانچه اش را که می نوازد ، مرا می برد به سال های دور . به سال های جوانی مادرم ، که هیچ لر نبود ، ولی لری را از هر لری بهتر حرف می زد . به سال های جوانی پدرم ، که شب های جمعه با حاج جعفر می نشستند ، نی می زدند ، لری می خواندند و گاهی هم شاهنامه .

کمانچه اش مرا می برد به آن سال های دور کودکی م که تابستان ها می رفتیم " داهات " و پسرهای داهات مرا که شهری بودم و عینک می زدم و می خواستم با آنها خاک بازی کنم مسخره می کردند و من عصبانی می شدم و جیغ می زدم ! مرا می برد به خاکی پشت خانه ی عمه اعظم که صدیقه از آنجا خاک رس بر می داشت ، با آب قاتی می کرد ، یک عالمه چیزهای خوشگل باهاش می ساخت ، خشک که می شدند ، می گذاشتشان توی تنور تا بپزند ؛ و من که تمام این ها را نگاه می کردم و کیف می کردم ؛ و من که بعدش می نشستم توی ایوان چوبی خانه ی عمه ام و با اسباب بازی های گلی ساخت دختر عمه ام بازی می کردم . حالا ، من سفالگر شده ام و یک عالمه چیزهای دیگر ، و صدیقه شده مادر دو تا پسر با یک شوهر معتاد و همه ی آرزوهای قشنگ هنرمندانه ای که توی دلش زندانی شده ...

کمانچه اش مرا می برد به آن سال های دور نوجوانی ام که عیدها و بعضی تابستان ها می رفتیم خرم آباد ، خانه ی مادرشوهر خواهر جان ... که شب ها پسرهای مادرشوهر ، برایمان کمانچه و ضرب ( تمبک ) بزنند و بخوانند و ما کیف کنیم و من که تمام دلخوشی م از سفرهای خرم آباد همین بود و آن گوشه ی کوچک اتاق که تعدادی کتاب بود ، یک سری کتاب های احمقانه از قبیل فهیمه رحیمی و دوستان البته ! ولی خب ! به هر حال کتاب بود دیگر ! کتاب ! و من که کتاب به دست می نشستم و اخم می کردم تا مبادا خواهر شوهر کوچک خواهرم ، که یک سالی از من کوچک تر بود فقط ، ولی دنیایش دنیای دیگری بود و بد پیله ای هم بود ، گیر بدهد که پاشو برویم پسر دید بزنیم !!

کمانچه اش مرا می برد به همه ی آن عروسی های قشنگی که تویشان نه از شام سلف سرویس خبری بود ، نه از اشانتیون عکس عروس و داماد به مهمان ها ، نه از سالن های بالای شهر ، نه از ارکستر و دی جی ... به همه ی آن عروسی های قشنگی که زمان جنگ و سال های اول بعد از آن ، تمام دلخوشی خانواده ها بودند . عروسی هایی که مردم گله گله جیک تو جیک هم می نشستند توی یک سالن 70 متری و سالن کیپ تا کیپ پر بود و فقط یک تکه جا آن وسط خالی بود که مردم یکی یکی یا دو به دو بیایند وسط و برقصند و شاباش بگیرند و من که همیشه ی خدا پا درد داشتم توی این عروسی ها از دو زانو نشستن و رقص بلد نبودن ! 

کمانچه اش مرا می برد به عروسی خواهرم ، به عروسی برادرم ، که شب که از سالن بر می گشتیم خانه ، تازه جشن شروع می شد . مردم می ریختند وسط و " چوپی " می گرفتند و پدرم که دو متر قد داشت " سر چوپی " می شد و دستمال می چرخاند و من کیف می کردم از دیدن این رقص ... کیف می کردم ...

کمانچه اش مرا می برد به سال هایی که پدرم دیگر پیش ما نبود و ما یک تلویزیون 16 اینچ رنگی گراندیک داشتیم و یک رادیو ضبط دو کاسته ی کنترل دار سونی ، که پدرم چند ماهی قبل از مرگش ، به مناسبت عروسی برادرم ،  برای خانه خریده بود تا صدای ضبط ، محله را بترکاند . تا همه بدانند و بیایند که : عروسی پسر معمار است ! کمانچه اش را با مامان می گذاشتیم توی ضبط و مامان با سوز فرج علی پور هم خوانی می کرد و گریه می کرد و من بق می کردم گوشه ی اتاق . آن موقع ها ، آن موقع ها این جور نبودم . زرتی نمی زدم زیر گریه . آن موقع ها یک جور دیگری بودم . گریه را ننگ می دانستم . برای مرگ پدرم و بعد از مرگش و برای همه ی آن چیزهایی که باید ، گریه نکردم . گریه هایم را همه نگه داشتم ، تا اینجا ، توی این شهر کوچک ییلاقی این گوشه ی شمال ایتالیا ، همه شان را هر روز و هر ساعت ببارم . آن موقع ها ، آن موقع ها که کمتر از پانزده سال داشتم ، گریه نمی کردم ! بق می کردم ! چشم های موربم را می دوختم به آن گوشه ای که عکس پدرم بود - و من نگذاشته بودم که گوشه اش آن روبان کوفتی سیاه را که روال آن سال ها بود بچسبانند - و سوز ساز فرج علی پور که مادرم باهاش هم خوانی می کرد را مرور می کردم ...

گفتم که ! کمانچه اش بدجور مرا می گریاند و می خنداند !



پی نوشت : بنده هیچ گونه اصالت خرم آبادی یا هر شهر دیگه ی لرستان ندارم . پدر بنده اهل یک روستایی بودن در یکی از استان های ایران که در اون روستا به یکی از لهجه های لری - به صورت خیلی خفیف شده - صحبت می شد .


پی نوشت 2 : یه بنده خدایی پیدا می شه به من یه سایت خوب آپ لود عکس معرفی کنه که تو ایران فیل.تر نباشه و عکساشم زود پاک نشه ؟ خیلی ممنان !

از اون هفته تا این هفته

* خب خب ! دوستان عزیز ! بنده اون شب تنهایی رفتم :( ینی بلوندی منو رسوند تا دم در لوکال و بعدش خودش رففففففففففففت ! :((

خعععععععععععععععلی گهه ! بخخخخخخخخخخدااااااااا ! 

الانم در حال الان الانش ، با هم خعلی خوبیم !! ولی واقعنی ش با هم خوب نیستیم اصن ! همه ش دعوا ، همه ش بحث ! :|

توضیح اضافه م ندارم ! همبنه که هس !


** شما حدود سی تا آدم بین سی تا چهل ساله رو در نظر بگیرین که خععععععععععلی آدمای با کلاس و وجیهی می باشند . بعدش ، این سی تا آدم خعلی قشنگ مثل سی تا آدم سی تا چهل ساله ی خوب با کلاس می شینن تو رستوران شام می خورن و گپ می زنن . بعدش ... شام که تموم می شه ... این سی تا آدم با کلاس میز شام رو ترک می کنن و به سمت زیر زمین لوکال که یه فضای بدون میز هست با چند تا نیمکت سرازیر می شن ... بعدش این سی تا آدم با کلاس ، یه دفه تبدیل می شن به سی تا آدم خز و خیل ! شوخی هم ندارن ! یکی دو نفر از این کلاهای برق برقی می ذارن سرشون . یکی شون یه گردنبند پر سرخابی می ندازه گردنش . یکی شون کلاه دلقک ، یکی شون عینک مسخره ... 

خلاصه ی ماجرا این بود که : هر کی یه چیزی رو کادو کرده بود و آورده بود . لئو و لوچیا به هر کادو یه شماره اختصاص دادن و شماره های قرعه کشی رو ریختن توی یه دونه پوشک نی نی شون !! بعد هر کی می رفت یه دونه شماره از توی این پوشک در می آورد که اون ، شماره ی کادویی بود که بهش می دادن . من خودم یه جامدادی رو میزی خعععععععععععلی ضایع که روش دو تا از این قلبا که چش و دهن دارن بود برده بودم . چیزی هم که به اصطلاح برنده شدم ، یه شطرنج شیشه ای بود که خدایی چیز شیکی نبود ، ولی ضایه هم نبود ! تازه شم فرداش نشستم با بلوندی یه دست شطرنج زدیم ، مساوی هم شدیم ! 

ولی بقیه ی کادوها خعععععععلی ضایه بودن . ینی بیشترشون . از سردیس بودا که گچی بود ولی رنگش سرخابی متالیک بود بگیییییییر تا گوشواره هایی که عکس پاپ بندیکت روش چاپ شده بود !!

بعدش که همه ی کادوها تقسیم شد ، بین کادوها دو به دو رای گیری شد و به همین شکل به صورت حذفی رسیدیم به کادویی که فینال رو برد که همین گوشواره های پاپ بودن !

خععععععععععععلی شب خوبی بود . ینی می تونست باشه . چون من با این که کلللللللی خندیدم ، کللن شب برام کوفت زهرمار بود با اون کاری که بلوندی کرد ! 

:(


*** فینگر فود هم : با همون خمیر هزار لا توی قالب مافین درست کردم . ینی خمیر رو گرد گرد بریدم و انداختم تو قالب مافین . توش رو یه سری با سبزیجات و یه سری با گوشت پر کردم ، پنیر هلندی روش گذاشتم ، یه تیکه از خود خمیر روش گذاشتم ، کنجد پاشیدم و تو فر پختم . عااااااااااااااالی بودن !

یه سری هم یادتونه گفته بودم " کرپ قارچ و اسفناج " ؟ از همونا درست کردم . منتها کرپ ها رو نازک لوله کردم و به طول حدود پنج سانت بریدم ، روش پنیر پارمزان ریختم و حدود پنج دقیقه گذاشتم تو فر . اینا هم که معععععععععرکه بودن . 


**** شب سال نومون خعلی معمولی بود . من که این قد خورده بودم که داشتم می ترکیدم ! واقعنی ها !

نوشتنی زیاد دارم . یه کم تمبلم مثه همیشه . ولی تند تند می نویسم . خدا رو شکر که تعطیلات تموم شد و بلوندی دوباره از دیروز می ره سر کار . خسته شدم از بسسسسس هی همه ش دو تتایی خونه بودیم ! 

آها ! دیروز اولین محصول چرخ خیاطی م اومد بیرون :) یه دونه کیف رو دوشی چل تیکه . خوشگل شده :)

همینا ! از خودتون مواظب باشین :دی !

می فینگر فودیم !

باید فینگر فود درست کنم از برای فردا ( که شب سال نو باشه ) .

جریان پارسالو که یادتونه ؟ باید تورتا سالاتا درست می کردم ؟ خودتون برین لینک مطلب پارسال همین موقع رو پیدا کنین . من حالشو ندارم !!!

حالا قضیه ی فینگر فود شده . حالا من نه که تا حالا فینگر فود درست نکرده باشماااااااااا ! نههههههههههههه ! ولی خب تا حالا دققت نکرده بودم اینایی که درست می کنم فینگر فود می باشند ! بخخخخخخخخخخخخخخدااااااااااااااا !


همین ! من حالم خوب نیست و دارم ادای خوب ها را در می آرم . این یه گام به جلوهه ؟ نع ! چون یه پارو دستم گرفته م دارم باهاش گل و لای دور و برم رو پارو می زنم . قایقم به گل شکسته ... قایقم شکسته !


به آیدا : چیزی رو جا نذاشتی خوب من ! داستان قدیمی تکرار شده ! به شددت بیشتر . جایی رو هم ندارم خبر مرگم برم سرمو بذارم ، اونجا بیابونم شه ! 


پی نوشت : می آم از شب جشن کادوی خز و خیل می نویسم . بخخخخخخخخخخخخخخدااااااااا !

کریسمس اونا و جوات بازی ما

برای کریسمس ( که اینجا بهش می گن : ناتاله ، ینی همون میلاد ) رفتیم یه شهر دیگه . ینی جایی که قلقلی و چتری زندگی می کنن و یه ساعتی با اینجا فاصله داره . مامان چتری هم بود . طبق معمول یه خروار خوردیم و یه خروار کادو باز کردیم . خب بلوندی که به من چرخ خیاطی داد ؛ مامان بلوندی برام یه ژاکت آستین کوتاه خوشگل گرفته بود با یه یقه اسکی واسه زیرش و یه دونه هم رژ لب قرررررررررررررررررمززززززززززز ! خعلی واسه رژ لبه ذوققیدم ! مامان چتری یه شال گردن رنگی رنگی با نمک و چتری و قلقلی هم یه دونه جعبه ی بسسسسسسسیااااااااااار کوچولوی لوازم آرایش از یه مارکی که نمی شناختم و یه سری رنگای ماستی خیلی خیلی روشن ! :| 

امشبم قراره بریم یه جشنی که هر ساله بین دوستان برگزار می شه . معمولن روز بعد از کریسمس دوستای بلوندی دور هم جم می شن و به هم کادو می دن . اما نه از اون کادوها هاااااااااااا ! این شب ، شب " کادوی خز و خیل " هست ! ینی هر کی می گرده یه چیز خیلی ضایه از توی انباری ش پیدا می کنه ، کادوش می کنه و با خودش می آره . بعد به صورت رندوم این کادوها بین دوستان رد و بدل می شه . آخرشم ضایه ترین و جوات ترین کادو به عنوان برنده انتخاب می شه . به نظر من که ایده ی عالی ایه ! من دفه اولمه می رم ( اگه بریم البته :| ) چون پارسال سیمونه تازه دنیا اومده بود و جشن برگزار نشد . سیمونه همون نی نی خوبه س که نی نی لئو و لوچیاس . لئو هم بنیان گزار این جشن هست که حالا به صورت یه سننت بین دوستان در اومده . 

گفتم اگه بریم ؛ چون که بلوندی بازی ش گرفته و می گه نمی آم . بعدش تازه شم من باید اصاب نداشته باشماااااااااااا ! خودش یه گهی می خوره ، خودش پیشو می گیره که پس نیوفته الاغ ! الان خعلی عصبانی ام از دستش ! حقشه هر چی بهش فش بدم . بخخخخخخخخخخخدااااااا !


حالم همچنان خوب نیست . زندگی در جریانه و من راکد ... همین !

من هلاک این فهم و درک بالاشم !

سلام .

* احساس می‌کنم شبیه ایزی شدم تو گری ز آناتومی ! اون وختی که حالش بد بود و هی‌ مافین درس میکرد ! هی‌ مافین درس میکرد  ! هی‌ ... !

حالم خوب نیست و هی‌ دارم آشپزی می‌کنم . یه خروار بیسکویت درس کردم تا حالا . همه ش هم خورده شده البته ! هی‌ غذاهای جدید امتحان می‌کنم ... حالم خوب نیست و خودمو تو آشپزی گم می‌کنم !


** از بد حالی‌ م نمی‌‌نویسم . از بسسس که یه سری دخترای خوب اومدن  برام نوشتن که با خوندن وبلاگ من حال بدشون بهتر می‌شه ! از بسسسس که سمبل خوشبختی‌ شدم ، اونم یه آدمی‌ که یه سال و نیم - دو سال پیش خیییییییییییییلی بد بخت بود ! احساس گناه می‌‌کنم اگه از حال بدم بنویسم و اونا نا امید بشن ! از حال بدم نمی‌نویسم و فقط آشپزی می‌کنم !


*** جملاتی که در زیر میان ، همگی‌ گوینده شون من بودم و شنونده شون بلوندی . زمانشون هم از دو ماه پیش به این ور بوده :

- هییییییییییییییی !‌ای کاش پول داشتم یه چرخ خیاطی می‌خریدم . کلی‌ کارام جلو می‌‌افتاد .

- اینجا رو ببییییییییییییییییییین ! تواین این کاتالوگه یه چرخ خیاطی ارزون هسسسسسسست !

- راستی‌ این فروشگاهه یه چرخ سینگر گذشته حراج . از ۱۶۰ یورو شده ۱۰۰ یورو !

- سر این کیف کلی‌ وقت گذاشتم . آخه آسترشو با دست دوختم طول کشید . هییییییییییییی !‌ای کاش یه چرخ خیاطی دشتممممممم !

- ( تو سوپر مارکت ) بیا بریم قسمت چرخ خیاطی‌ها رو ببینیم ...


خوب ! دوستان عزیز ! باید بگم اگه فک می‌کنین که بلوندی فهمید که باید واسه کریسمس واسه من چرخ خیاطی کادو بگیره ، باید بگم هنوز بلوندی جان منو نشناختییییییییییییییییییییییییییییین !

نه خیر ! ایشون میخواستن برن واسه من یک عدد پالتو قرمز بخرن ( من خودم دو تا پالتو دارم ) ولی‌ من در یک حرکت متهورانه فمیدم و این قضیه رو در نطفه خفه کردم ! بخخخخخخدااااااا !

یعنی‌ گفتم : اون چیزی که من لازم دارم ، خییییییییییلی سنگینه !

یعنی‌ الان شما فک می‌کنین بلوندی فهمید ؟ واقعا که ! نه که نفهمید !

روز بعدش گفتم : بابا جووووووووووووون ! واسه من لباس نخریاااااااااااااااا ! من یه چیزی لازم دارم که به درد کارم می‌خوره !

خبببببببب ! در اینجا بلوندی به فکر فرو رفت شدیییییییییییید ! و در یک لحظه طلایی چشم هاش یه برقی زد و گفت : آهااا ! فههههههههههههههههمیدممممممممممممم ! تو چرخ خیاطی می‌‌خوااااااییییییییییییییی !! 

بله دوستان و یاران همراه ! این گونه بود که الان بلوندی ممکنه ( بله ! ممکنه ! شاید هم نه‌ ! ) که برای کریسمس برای من چرخ خیاطی بخره . 

:)



پی بعدن نوشت : این نوشته رو دو روز پیش تایپ کردم ولی پابلیش نکردم . دیروز رفتیم چرخ خیاطی رو خریدیم ! هوررررررررررررررررراااااااااااااا !


پی همین جوری نوشت : یه آمار بدین ببینم کیا بیسکوییتا رو درست کردن ؟

راستی ! من یه دفه با مارگارین درست کردم اصن خوب نشد ! یادتون باشه ! طعم بیسکوییتا رو فدای سلامتی و اینا نکنین ! بخخخخخخخخخخخدااااااااااااا !