سلام بچچه ها .

برای کسایی که مایل بودن کارهای من رو ببینن و اگه دلشون خواست تهیه کنن ، کارهام الان در تهران در یک شوی خانگی داره ارایه می شه . 

فردا و پس فردا هم هست . 

البته یه شوی فروش خانگی لباس های مارک داره و کارهای منم توش ارایه می شه .

جاش حدودن در منظقه ی شاهین شمالیه . هر کی خواست با این شماره ها تماس بگیره :

09122481861

09124708660 

اگه خواستین بگین از طرف مریم هستین .

امیدوارم بتونین برین و ببینین . خوش بگذره !


یه خواهش هم دارم : دوستایی که راه تماس دیگه ای از من دارن ، مثل تلفن یا فیس بوک یا ای میل یا این چیزا ، خواهش می کنم ، لدفن ، لدفن ، خارج از این وبلاگ از من نپرسین چی شده و هیچ اشاره ای به این چیزایی که تو وبلاگ می نویسم نداشته باشین .

ممنون می شم ازتون اگه رعایت کنین . اگه نه ، مجبور به خود سانسوری در وبلاگ می شم . ممنون .

شب خوش .

از زمستان 80 روی ماسه های ساحل نوشهر تا پاییز سال بعد توی ایتالیا

دنیای ما اندازه ی هم نیست

من عاشق بارون و گیتارم

من روزها تا ظهر میخوابم

من هر شبو تا صبح بیدارم


دنیای ما اندازه ی هم نیست

من خیلی وقتا ساکتم سردم

وقتی که میرم تو خودم شاید

پاییزِ سال بعد برگردم


دنیای ما اندازه ی هم نیست

می بوسمت اما نمی مونم

تو دائم از آینده می پرسی

من حال فردامم نمی دونم


تو فکر یه آغوش محکم باش

آغوش این دیوونه محکم نیست

صد بار گفتم باز یادت رفت

دنیای ما اندازه ی هم نیست


هیچی ! خواستم بگم شیش هفت سال هست شاعر بودن خودم رو کتمان کرده م . شیش هفت سال هست که اگه شعری هم به ذهنم بیاد ، دیگه با خودم مرورش نمی کنم یا زودی یه تیکه کاغذ پیدا نمی کنم که بنویسمش . شیش هفت سال هست که شعر رو پس می زنم . از شاعر بودنم لطمه خوردم . از بودن تو جمع شاعرا لطمه خوردم . می خواستم زندگی کنم ، اما بلد نبودم ! من فقط شاعری رو بلد بودم . مثل خیلی از دوستام . اما من می خواستم زندگی کنم . اگه می شد هر دو تاش با هم می بود ، خیلی خوب بود . ولی من ناچار به انتخاب بودم : یا شاعری ، یا زندگی . من زندگی رو انتخاب کردم . من شدم " دختر معمولی " تا بتونم خودم رو از صدمات ناشی از شاعری دور نگه دارم .

شیش هفت سال ، فقط نشستم به سال های شاعری م - به سال هایی که هنوز وقتی می خواستم شعر بگم ، تب می کردم ، می مردم و زنده می شدم تا یکی از اون غزل هام رو بگم - خندیدم . من به خودم خندیدم . اون خودی که این قدر از من دور شده الان ...

خواستم بگم ، الان ، ساعت دو نصفه شب که اتفاقن انگار هیچ اتفاقی هم نیفتاده و من تنهام و صب تا غروب هم توی آکادمی داشتم کار می کردم و با استاد زاجع به هنر می حرفیدم ، همین الان الان که امروزش خیلی خوب بودم و با بلوندی هم خوب بودم ، همین الان که دو ساعته بدون انجام هیچ کاری نشستم جلوی کامپیوتر و خیره شده م به مانیتور و ...

همین الان که رادیو " تهرانزیت " این آهنگ رستاک رو پخش کرد ، دیدم : ای دل غافل !

...

وختی که می رم تو خودم ، 

شاید ...

پاییز سال بعد 

برگردم !

...

دیدم : شعر رو کتمان کردم که زندگی کنم ؛ ولی ... 

این ترانه ی رستاک بدجور رفت زیر پوستم . همین امشب ، همین امشب که تو خودم بودم که شاید پاییز سال بعد می خواستم برگردم ، این ترانه رو گوش دادم .


من شاعر بودن خودم رو کتمان نکرده م ، من خودم رو کتمان کرده م . من این خود به درد نخوری که دنیاش اندازه ی هیشکی نیست رو کتمان کرده م !

می دونین چیه ؟ فک نکنین حالا که به این کشف رسیده م ، دیگه دست از کتمان خودم برمی دارم . ینی واقعن فک کردین که این اولین باره که به این کشف می رسم ؟ نه خب ! برین اون تیکه ای رو بخونین که اون بالا گوشه ی سمت راست وبلاگم رو که برای اولین بار آبان دو سال پیش که اینجا رو باز کردم نوشتمش .

بدبختی این نیست که خودم رو کتمان می کنم ! بدبختی اینه که اصرار دارم به ادامه دادن به کتمان خودم .

***

آیدا ! اون دوست روزنامه نگار مشترکمونو که یادته ؟ اگه ببینمش می خوام یه مشت بکوبم تو دهنش ! یازده سال پیش تو ساحل نوشهر یه حرفی به من زده ، که روز به روز بیشتر به حقیقت حرفش - که خیلی تلخ هم بود - ایمان می آرم . لعنتی ! نمی شد تو این قد نمی فهمیدی و ته ته منو نمی دیدی که الان هی از دستت حرص بخورم ؟!

آیدا ! به تو چیزی نگفته ؟ این دوستمون راجع به " تنهایی " به تو چیزی نگفته ؟ احیانن بهت نگفته : تو این قد خوبی که همممممیشه ی خخخخخخخدا تو زندگی ت تنها می مونی ؟ بهت نگفته هیشکی اندازه ت نیس ؟

به من گفته ! واسه همین می خوام اون مشته رو حواله ش کنم ! لعنتی !

لعنتی !

لعنتی !

الوعده وفا ( یا یه همچین چیزایی ! )

سلام الکم !

خب خب ! اصن حوصله نوشتن ندارم ! ولی از شرمندگی دوستانی که بهم سایت آپ لود عکس معرفی کردن ، مجبور شدم ( مجبور شدم ! می فهمین که ! ) چند تا عکس از آخرین کارام بذارم !

اینا کیفایی هستن که تو این یه هفته طراحی کردم و دوختم . نظرتون چیه ؟

1) کیف چل تیکه

2) کیف لی با تزیین چل تیکه 

3) کیف گل گلی با پاپیون بافتنی که تو این سرمای زمستون سردش نشه !

فقط امیدوارم سایتش خوب کار کنه . دستش درد نکنه .


پی فضول نوشت : کیا منو لینک کرده ن که من خبر ندارم ؟ یه آمار بدین ببینم :)


خاطره بازی با سوز کمانچه

توی دنیا اگر چند تا چیز باشند که بتوانند همزمان اشک و خنده ی مرا در بیاورند ، یکی شان حتمن کمانچه ی فرج علی پور خواهد بود ! کمانچه ی لری فرج علی پور و آوازش و سوز صدایش !

کمانچه اش را که می نوازد ، مرا می برد به سال های دور . به سال های جوانی مادرم ، که هیچ لر نبود ، ولی لری را از هر لری بهتر حرف می زد . به سال های جوانی پدرم ، که شب های جمعه با حاج جعفر می نشستند ، نی می زدند ، لری می خواندند و گاهی هم شاهنامه .

کمانچه اش مرا می برد به آن سال های دور کودکی م که تابستان ها می رفتیم " داهات " و پسرهای داهات مرا که شهری بودم و عینک می زدم و می خواستم با آنها خاک بازی کنم مسخره می کردند و من عصبانی می شدم و جیغ می زدم ! مرا می برد به خاکی پشت خانه ی عمه اعظم که صدیقه از آنجا خاک رس بر می داشت ، با آب قاتی می کرد ، یک عالمه چیزهای خوشگل باهاش می ساخت ، خشک که می شدند ، می گذاشتشان توی تنور تا بپزند ؛ و من که تمام این ها را نگاه می کردم و کیف می کردم ؛ و من که بعدش می نشستم توی ایوان چوبی خانه ی عمه ام و با اسباب بازی های گلی ساخت دختر عمه ام بازی می کردم . حالا ، من سفالگر شده ام و یک عالمه چیزهای دیگر ، و صدیقه شده مادر دو تا پسر با یک شوهر معتاد و همه ی آرزوهای قشنگ هنرمندانه ای که توی دلش زندانی شده ...

کمانچه اش مرا می برد به آن سال های دور نوجوانی ام که عیدها و بعضی تابستان ها می رفتیم خرم آباد ، خانه ی مادرشوهر خواهر جان ... که شب ها پسرهای مادرشوهر ، برایمان کمانچه و ضرب ( تمبک ) بزنند و بخوانند و ما کیف کنیم و من که تمام دلخوشی م از سفرهای خرم آباد همین بود و آن گوشه ی کوچک اتاق که تعدادی کتاب بود ، یک سری کتاب های احمقانه از قبیل فهیمه رحیمی و دوستان البته ! ولی خب ! به هر حال کتاب بود دیگر ! کتاب ! و من که کتاب به دست می نشستم و اخم می کردم تا مبادا خواهر شوهر کوچک خواهرم ، که یک سالی از من کوچک تر بود فقط ، ولی دنیایش دنیای دیگری بود و بد پیله ای هم بود ، گیر بدهد که پاشو برویم پسر دید بزنیم !!

کمانچه اش مرا می برد به همه ی آن عروسی های قشنگی که تویشان نه از شام سلف سرویس خبری بود ، نه از اشانتیون عکس عروس و داماد به مهمان ها ، نه از سالن های بالای شهر ، نه از ارکستر و دی جی ... به همه ی آن عروسی های قشنگی که زمان جنگ و سال های اول بعد از آن ، تمام دلخوشی خانواده ها بودند . عروسی هایی که مردم گله گله جیک تو جیک هم می نشستند توی یک سالن 70 متری و سالن کیپ تا کیپ پر بود و فقط یک تکه جا آن وسط خالی بود که مردم یکی یکی یا دو به دو بیایند وسط و برقصند و شاباش بگیرند و من که همیشه ی خدا پا درد داشتم توی این عروسی ها از دو زانو نشستن و رقص بلد نبودن ! 

کمانچه اش مرا می برد به عروسی خواهرم ، به عروسی برادرم ، که شب که از سالن بر می گشتیم خانه ، تازه جشن شروع می شد . مردم می ریختند وسط و " چوپی " می گرفتند و پدرم که دو متر قد داشت " سر چوپی " می شد و دستمال می چرخاند و من کیف می کردم از دیدن این رقص ... کیف می کردم ...

کمانچه اش مرا می برد به سال هایی که پدرم دیگر پیش ما نبود و ما یک تلویزیون 16 اینچ رنگی گراندیک داشتیم و یک رادیو ضبط دو کاسته ی کنترل دار سونی ، که پدرم چند ماهی قبل از مرگش ، به مناسبت عروسی برادرم ،  برای خانه خریده بود تا صدای ضبط ، محله را بترکاند . تا همه بدانند و بیایند که : عروسی پسر معمار است ! کمانچه اش را با مامان می گذاشتیم توی ضبط و مامان با سوز فرج علی پور هم خوانی می کرد و گریه می کرد و من بق می کردم گوشه ی اتاق . آن موقع ها ، آن موقع ها این جور نبودم . زرتی نمی زدم زیر گریه . آن موقع ها یک جور دیگری بودم . گریه را ننگ می دانستم . برای مرگ پدرم و بعد از مرگش و برای همه ی آن چیزهایی که باید ، گریه نکردم . گریه هایم را همه نگه داشتم ، تا اینجا ، توی این شهر کوچک ییلاقی این گوشه ی شمال ایتالیا ، همه شان را هر روز و هر ساعت ببارم . آن موقع ها ، آن موقع ها که کمتر از پانزده سال داشتم ، گریه نمی کردم ! بق می کردم ! چشم های موربم را می دوختم به آن گوشه ای که عکس پدرم بود - و من نگذاشته بودم که گوشه اش آن روبان کوفتی سیاه را که روال آن سال ها بود بچسبانند - و سوز ساز فرج علی پور که مادرم باهاش هم خوانی می کرد را مرور می کردم ...

گفتم که ! کمانچه اش بدجور مرا می گریاند و می خنداند !



پی نوشت : بنده هیچ گونه اصالت خرم آبادی یا هر شهر دیگه ی لرستان ندارم . پدر بنده اهل یک روستایی بودن در یکی از استان های ایران که در اون روستا به یکی از لهجه های لری - به صورت خیلی خفیف شده - صحبت می شد .


پی نوشت 2 : یه بنده خدایی پیدا می شه به من یه سایت خوب آپ لود عکس معرفی کنه که تو ایران فیل.تر نباشه و عکساشم زود پاک نشه ؟ خیلی ممنان !