کفشدوزک خال خالی خوب من

ولی من دلم گرفته !

ویزای تو اومده ، من دلم گرفته !

ینی تا من برگردم ، تو رفتی ؟

خدایا ! چرا دوست ها رو از هم این قدر دور می کنی ؟

خدایا ما چرا شدیم مللت هزارپاره ؟

چرا من باید دوستای بهتر از آب روانی داشته باشم که هرکدوم یه گوشه ای پخشن ؟ خودمم یه گوشه این ورتر !

لحظه هایی که بی من است

لحظه ای که چراغا خاموش می شن ،

معجزه اتفاق می افته .

درست تو لحظه ای که حس می کنی هیچ راهی برای فرار باقی نمونده !

مهم فقط اینه که با همه ی توانت بتونی ادامه بدی .

همه چی درست از همین جا شروع می شه !


                                                         از سکانس آخر " اینجا بدون من " 


پ.ن : تصمیم می گیرم که همه چی رو از لحظه ای که چراغا خاموش می شن ، دوباره شروع کنم ! زنده باد امشب که اینجا بدون من رو دیدم ... حتتا اگه اینجا ، بدون من هم باشه ، باز هم جای قشنگیه پر از خوشبختی و خنده !


پی نوشت : اوهوم ! 

اهم ! اهم !

زرشک !

الان داشتم نوشته های این آخری ها رو می خوندم ، دیدم خیلی به شدت آدم مزخرفی شده م این روزا ! چه حوصله ای دارین شماهام که می آین می شینین نوشته های مزخرف یه دختر معمولی رو می خونینا !

برین رد کارتون ! این قدر گیر ندین که اینجا رو این شکلی بخونین !

من تا حالم جا نیاد و نتونم یه نوشته ی معمولی باحال اینجا بذارم ، نمی نویسم ! خسته شدم از مزخرف نویسی و افسرده نویسی !

حالا شما اگه خیلی بی کارین و دلتون واسه خوندن اینجا لک می زنه ( ععععععععوققققق ) برین دعا کنین بلکم من حالم زودتری بهتر شه بیام اینجا بنویسم حالم خوب شده !

والا !

با این نونایی که تو این وبلاگ به خورد شما ملت عزیز همیشه در صحنه می دم !

خدافز !

آیا لیاقت عنوان داشتن داره این پست ؟

خیلی دلم به حال خودم سوخت ، وختی بعد از یه دعوای خیلی بد ، از زور بی کس و کاری ، به خونه ی مامان بلوندی پناه بردم و شب رو اونجا گذروندم ...

خیلی دلم به حال خودم سوخت که از دست بلوندی و خودم ، به مامان بلوندی پناه بردم ...

خیلی دلم به حال خودم سوخت که وختی ساعت ده و نیم شب رفتم خونه ی مامانش ، مامانش این قدر مهربون منو بغل کرد و نوازشم کرد و باهام حرف زد و برام چای درست کرد ...

... و من تنها بودم ! خیلی !

:(

..........

این روزها هم می گذرند ! این روزها هم می گذرند و من و بلوندی دوباره با هم خوشحال و خندون خواهیم بود ! مطمئنم !

می خواستم بمیرم !

*

ماموره خیلی شانس آورد ! اگر آن لحظه آن جا بود ، حتمن یک لگدی ، کشیده ای ، گازی ، جیغی ، فحشی ، چیزی از این قبیل نصیبش می شد ! ماموره خیلی شانس داشت که مدرکی که دو ماه پیش برایش برده بودم که بگذارد لای پرونده ی تمدید اقامتم را پرت کرده بود گوشه ای و نمی دانم کجا گمش کرده بود ، و دیروز توی اداره ی پلیس نبود که من جرش بدهم !

تمدید اجازه ی اقامتم افتاد برای یک ماه دیگر . شش ماه است که مدارکم دارد توی کمد اداره ی پلیس خاک می خورد ، و دو ماهش فقط و فقط به خاطر این بود که آقای پلیس ، روزی که من معرفی نامه ی جدیدم را بردم ، سرش خیلی شلوغ بود و نامه ی نازنین مرا ... نامه ی نازنین مرا چه کرده بود واقعن ؟ :(

می خواستم بمیرم ! می خواستم بمیرم واقعن ! چند تا فرصت خوب شغلی را فقط به خاطر این که اجازه ی اقامتم " در انتظار تمدید " است و هنوز تمدید نشده ، از دست داده ام . جیب هایم هر روز گشادتر و سوراخ تر می شود و این آقا به من قول یک ماه دیگر را می دهد ، که بعدش هم من دارم به ایران برمی گردم دوباره برای تابستان و ...

**

توی شهرداری میلان ، جای سوزن انداختن نیست . به آقای مامور دم در که شماره می دهد ، کارم را می گویم و تاکید می کنم که اجازه ی اقامتم " در انتظار تمدید " است . می گوید مشکلی نیست و با اقامت قبلی و رسید تمدید مدارکت می توانی بروی و کارت را انجام دهی . دو ساعت ، دو ساعت تمام ، دو ساعت نازنین از وقت من در این شهر شلوغ - میلان ، شهر خودم - که می توانستم خیلی کارهایم را در این دو ساعت روز جمعه ای سامان دهم ، در این شهرداری شلوغ ، صرف انتظار برای نوبتم می شود . خانم شهرداری ای ، یک لبخند گشاد تحویلم می دهد و مدارک را می گیرد و کپی رسید تمدید اقامت را بهم پس می دهد که : " کپی کم رنگ است ، برو یکی دیگه بگیر " با کپی پررنگ تر برمی گردم و خانم اسمم را وارد کامپیوتر می کند و - بعد از چیزی حدود بیست دقیقه - می گوید : " خبببببببب ! کاراتو انجام دادم ( این کارها قبلن هم انجام شده بود ) ، فقط این که اون کارتی که می خوای بگیری رو با این رسید تمدید اقامت نمی تونی بگیری ! صب کن تا اقامتت بیاااااااااااااااد !! " 

می خواستم سرم را بکوبانم به شیشه ای که خانم داشت از پشتش به من آن لبخند گشاد احمقانه اش را با یک سری توضیحات احمقانه تر راجع به این که نگران نباشم و آن ها هر روز باز هستند و حتتا ! حتتا چهارشنبه - لابد باید خوشحال باشم که - تا هفت شب باز هستند و بروم حالش را ببرم !

زنگ می زنم به بلوندی و بهش می گویم می خواهم بمیرم ! می خواهم از دست آن مامور بی اعتنای پلیس بمیرم ! می خواهم از دست این مامور بی شعور شهرداری که به من گفت می توانم کارم را انجام دهم - و نمی توانستم - بمیرم ! می خواهم از دست این خانم احمق پشت شیشه که همان اولش به من نمی گوید با رسید نمی توانم و مرا روانه ی کپی کردن و این ها می کند بمیرم ! می خواهم از دست خودم بمیرم که از کشورم در رفته ام که بیایم توی این کشور خراب شده ای که از کشور خودم هم خراب شده تر است !

***

یکی از چیزهایی که وقتی خیلی حالت بد است ، می تواند حالت را جا بیاورد - منظورم در میلان است - این است که بروی اینجا  و بعد از مدتی انتظار ، یک دانه از این panzerotti پنتزروتتی ها را بگیری و قدم زنان نوش جان کنی !

این ها را می گویم :

Luini: il panzerotto più buono di Milano.

لامصب بدجور خلقت را می آورد سر جا ! یعنی که یکی از این ها را بگیری توی دستت و میدان duomo دوئومو را راه بروی و نگاه کنی . اینجا همه چیز پیدا می شود : از دوره گردهای هندی که بادکنک می فروشند یا از آن چیزهای نورانی که شب ها شوتش می کنند تو آسمان و اصلن نمی دانم به چه درد می خورند ، تا آفریقایی هایی که به زور می خواهند دستبندهای نخی بهت " کادو " بدهند و بعد هم باید بابت این کادو پولی پرداخت کنی . از توریست هایی با لبخندهای بی خیال که چلک چلک عکس می گیرند تا آدم های خسته ای مثل من که روی پله های جلوی کلیسا ولو می شوند . از جوانان هجده نوزده ساله ای که یک گوشه ی میدان را اشغال کرده اند و همه چیز و همه جا را با شعار " هنر آزاد است " رنگی می کنند ، تا خانم ها و آقایان شیک پوشی که در ادارات اطراف کار می کنند . از زن مرتاض هندی که روی هوا نشسته ، تا ... تا همه چیز ! این میدان بزرگ را دوست دارم . برای تمام آن چیزی که هست دوست دارم . برای بزرگی ش ، برای کلیسای قشنگش ، برای ساختمان های دور و برش ، برای کبوترانش ، برای آدم هایش ! این جا بهم احساس آرامش می دهد . و احساس این که همیشه دلم برای این شهر - میلان - تنگ خواهد بود !

****

میلان بودم / هستم . برای یک سری کارهای اداری - که تمام بی سرانجام ماند - و برای گشت و گذاری در شهر ، که آن هم به لطف سرماخوردگی بی موقعی که از پنجره ی طبقه ی ششم خانه ی یویو - که زمانی خانه ی من هم بود - وارد شد و مرا اسیر تخت خواب کرد ، برقرار نشد ! فردا برمی گردم ، بعد از یک صبح دیگر از اداره و اداره بازی . این زندگی ست که هدر می رود ...


پی نوشت : روی لینک اون جای خوشمزه کلیک کنین و بخش انگلیسی ش رو بخونین . از سال 1888 دارن مردم رو با این پنتزروتی هاشون خوشحال می کنن .


پی نوشت 2 : از همه معذرت می خوام بابت پست قبل ، و بابت این که مهم ترین قانون خودم برای وبلاگ نویسی رو زیر پا گذاشتم و کامنتینگ رو بستم . ببخشید ! ولی حالم خراب تر از این چیزا بود که به این چیزا فکر کنم ...

هنوزم خوب نیستم . فقط بحران سپری شده . برام دعا کنین ! دعا کنین که کم نیارم !


پی نوشت پی نوشت : حال خرابم نه به بلوندی ربط داره ، نه به رفتنم به کیه ری . طفلک بلوندی ! البته بگم که نه خیلی هم طفلک ! یه وختایی این که یه چیزایی رو درک نمی کنه ، منو به مرز جنون می کشونه ! گاهی هم مثل اون روز ، از مرز فراتر هم می رم ... :(

اوضاع عنی !

خواستم بگم :

هنوزم تو این دنیا ، آدمای خر بی شعوری مثه من پیدا می شن که فک می کنن اگه یه نفر رو دوس داشته باشن و اون یارو هم اونو دوس داشته باشه ، دیگه همه چی حله !

می خوام بگم ینی من همچین آدم بی شعور نفهم خاک تو سری هستم !

می خوام بگم ینی هیچم این طور نیست و هیچی حل نمی شه و همه چی همیشه قمر در عقربه و وختی یکی سقف تنهایی ش کوتاه باشه ، بعد تازه سقفه سوراخ هم باشه ، بعد تازه جیبای طرف گشاد هم باشن ، بعد تازه اون جیب گشادها سوراخ هم باشن ... می خوام بگم کللن زندگی م سوراخ سوراخه ! اون وخ من چسبیده م به وصله پینه ی عشق ، که کارا رو ساده تر که نمی کنه هیچ ، پیچیده تر هم می کنه ...

اینه که می گم بی شعورم ، ینی که منی که شاعر و نویسنده و روزنامه نگار بودم یه زمانی واسه خودم ، هنوز نفهمیدم این چرت و پرتایی که راجع به عشق گفتن ، چرندیات محضه ! ینی هنو نمی خوام به این حرف خودم ایمان بیارم که : " شاعرا دروغ گو ترین آدما هستن ! " که ینی این شعرایی که می خونی ، داستانایی که می خونی ، همه شون دروغ محضه ! هنو چسبیده م به این عقیده که یکی باشه که کنارت باشه ، همه چی حلله !

تف تو روح و جسم و نفس و حلق این آدم بی شعور عوضی کنن که بعد سی و یک سال ، هنوز همون خاک توسریه که بود !

:|


پی نوشت : اومدم از شام جمعه شب بنویسم ، که خیلی خیلی خوش گذشت و همه چی عالی بود و اینا ، که دیدم در این اوضاع و احوال گلاب به روتون عنی ما ، مثل حرف زدن از بشقاب لابستر و خاویاره در کشورهای آفریقایی دچار سو تغذیه ...


کامنت دونی بسته س ! با تشکر !