*
ماموره خیلی شانس آورد ! اگر آن لحظه آن جا بود ، حتمن یک لگدی ، کشیده ای ، گازی ، جیغی ، فحشی ، چیزی از این قبیل نصیبش می شد ! ماموره خیلی شانس داشت که مدرکی که دو ماه پیش برایش برده بودم که بگذارد لای پرونده ی تمدید اقامتم را پرت کرده بود گوشه ای و نمی دانم کجا گمش کرده بود ، و دیروز توی اداره ی پلیس نبود که من جرش بدهم !
تمدید اجازه ی اقامتم افتاد برای یک ماه دیگر . شش ماه است که مدارکم دارد توی کمد اداره ی پلیس خاک می خورد ، و دو ماهش فقط و فقط به خاطر این بود که آقای پلیس ، روزی که من معرفی نامه ی جدیدم را بردم ، سرش خیلی شلوغ بود و نامه ی نازنین مرا ... نامه ی نازنین مرا چه کرده بود واقعن ؟ :(
می خواستم بمیرم ! می خواستم بمیرم واقعن ! چند تا فرصت خوب شغلی را فقط به خاطر این که اجازه ی اقامتم " در انتظار تمدید " است و هنوز تمدید نشده ، از دست داده ام . جیب هایم هر روز گشادتر و سوراخ تر می شود و این آقا به من قول یک ماه دیگر را می دهد ، که بعدش هم من دارم به ایران برمی گردم دوباره برای تابستان و ...
**
توی شهرداری میلان ، جای سوزن انداختن نیست . به آقای مامور دم در که شماره می دهد ، کارم را می گویم و تاکید می کنم که اجازه ی اقامتم " در انتظار تمدید " است . می گوید مشکلی نیست و با اقامت قبلی و رسید تمدید مدارکت می توانی بروی و کارت را انجام دهی . دو ساعت ، دو ساعت تمام ، دو ساعت نازنین از وقت من در این شهر شلوغ - میلان ، شهر خودم - که می توانستم خیلی کارهایم را در این دو ساعت روز جمعه ای سامان دهم ، در این شهرداری شلوغ ، صرف انتظار برای نوبتم می شود . خانم شهرداری ای ، یک لبخند گشاد تحویلم می دهد و مدارک را می گیرد و کپی رسید تمدید اقامت را بهم پس می دهد که : " کپی کم رنگ است ، برو یکی دیگه بگیر " با کپی پررنگ تر برمی گردم و خانم اسمم را وارد کامپیوتر می کند و - بعد از چیزی حدود بیست دقیقه - می گوید : " خبببببببب ! کاراتو انجام دادم ( این کارها قبلن هم انجام شده بود ) ، فقط این که اون کارتی که می خوای بگیری رو با این رسید تمدید اقامت نمی تونی بگیری ! صب کن تا اقامتت بیاااااااااااااااد !! "
می خواستم سرم را بکوبانم به شیشه ای که خانم داشت از پشتش به من آن لبخند گشاد احمقانه اش را با یک سری توضیحات احمقانه تر راجع به این که نگران نباشم و آن ها هر روز باز هستند و حتتا ! حتتا چهارشنبه - لابد باید خوشحال باشم که - تا هفت شب باز هستند و بروم حالش را ببرم !
زنگ می زنم به بلوندی و بهش می گویم می خواهم بمیرم ! می خواهم از دست آن مامور بی اعتنای پلیس بمیرم ! می خواهم از دست این مامور بی شعور شهرداری که به من گفت می توانم کارم را انجام دهم - و نمی توانستم - بمیرم ! می خواهم از دست این خانم احمق پشت شیشه که همان اولش به من نمی گوید با رسید نمی توانم و مرا روانه ی کپی کردن و این ها می کند بمیرم ! می خواهم از دست خودم بمیرم که از کشورم در رفته ام که بیایم توی این کشور خراب شده ای که از کشور خودم هم خراب شده تر است !
***
یکی از چیزهایی که وقتی خیلی حالت بد است ، می تواند حالت را جا بیاورد - منظورم در میلان است - این است که بروی اینجا و بعد از مدتی انتظار ، یک دانه از این panzerotti پنتزروتتی ها را بگیری و قدم زنان نوش جان کنی !
این ها را می گویم :
لامصب بدجور خلقت را می آورد سر جا ! یعنی که یکی از این ها را بگیری توی دستت و میدان duomo دوئومو را راه بروی و نگاه کنی . اینجا همه چیز پیدا می شود : از دوره گردهای هندی که بادکنک می فروشند یا از آن چیزهای نورانی که شب ها شوتش می کنند تو آسمان و اصلن نمی دانم به چه درد می خورند ، تا آفریقایی هایی که به زور می خواهند دستبندهای نخی بهت " کادو " بدهند و بعد هم باید بابت این کادو پولی پرداخت کنی . از توریست هایی با لبخندهای بی خیال که چلک چلک عکس می گیرند تا آدم های خسته ای مثل من که روی پله های جلوی کلیسا ولو می شوند . از جوانان هجده نوزده ساله ای که یک گوشه ی میدان را اشغال کرده اند و همه چیز و همه جا را با شعار " هنر آزاد است " رنگی می کنند ، تا خانم ها و آقایان شیک پوشی که در ادارات اطراف کار می کنند . از زن مرتاض هندی که روی هوا نشسته ، تا ... تا همه چیز ! این میدان بزرگ را دوست دارم . برای تمام آن چیزی که هست دوست دارم . برای بزرگی ش ، برای کلیسای قشنگش ، برای ساختمان های دور و برش ، برای کبوترانش ، برای آدم هایش ! این جا بهم احساس آرامش می دهد . و احساس این که همیشه دلم برای این شهر - میلان - تنگ خواهد بود !
****
میلان بودم / هستم . برای یک سری کارهای اداری - که تمام بی سرانجام ماند - و برای گشت و گذاری در شهر ، که آن هم به لطف سرماخوردگی بی موقعی که از پنجره ی طبقه ی ششم خانه ی یویو - که زمانی خانه ی من هم بود - وارد شد و مرا اسیر تخت خواب کرد ، برقرار نشد ! فردا برمی گردم ، بعد از یک صبح دیگر از اداره و اداره بازی . این زندگی ست که هدر می رود ...
پی نوشت : روی لینک اون جای خوشمزه کلیک کنین و بخش انگلیسی ش رو بخونین . از سال 1888 دارن مردم رو با این پنتزروتی هاشون خوشحال می کنن .
پی نوشت 2 : از همه معذرت می خوام بابت پست قبل ، و بابت این که مهم ترین قانون خودم برای وبلاگ نویسی رو زیر پا گذاشتم و کامنتینگ رو بستم . ببخشید ! ولی حالم خراب تر از این چیزا بود که به این چیزا فکر کنم ...
هنوزم خوب نیستم . فقط بحران سپری شده . برام دعا کنین ! دعا کنین که کم نیارم !
پی نوشت پی نوشت : حال خرابم نه به بلوندی ربط داره ، نه به رفتنم به کیه ری . طفلک بلوندی ! البته بگم که نه خیلی هم طفلک ! یه وختایی این که یه چیزایی رو درک نمی کنه ، منو به مرز جنون می کشونه ! گاهی هم مثل اون روز ، از مرز فراتر هم می رم ... :(