خیلی دلم به حال خودم سوخت ، وختی بعد از یه دعوای خیلی بد ، از زور بی کس و کاری ، به خونه ی مامان بلوندی پناه بردم و شب رو اونجا گذروندم ...

خیلی دلم به حال خودم سوخت که از دست بلوندی و خودم ، به مامان بلوندی پناه بردم ...

خیلی دلم به حال خودم سوخت که وختی ساعت ده و نیم شب رفتم خونه ی مامانش ، مامانش این قدر مهربون منو بغل کرد و نوازشم کرد و باهام حرف زد و برام چای درست کرد ...

... و من تنها بودم ! خیلی !

:(

..........

این روزها هم می گذرند ! این روزها هم می گذرند و من و بلوندی دوباره با هم خوشحال و خندون خواهیم بود ! مطمئنم !