از چالش های یک عدد روشن فکر مآب با یک عدد برادرزاده ی عاشق مرفه بی درد بودن !

- عمممممه ! فلانی دوستم ، این قدررررررررر پولداره که نگوووو !

- عمممممه ! دوستم بهمانی ، این قدر خوشششششگله که نگوووو !


دوستای کیم کیم هیش وخ جور دیگه ای به من معرفی نمی شن :/


** مشغول فستیول سن رمو دیدن و خمیازه کشیدنیم ! این داستان یک هفته ای ادامه خواهد داشت !

من یک چشم خیلی بزرگم که خیلی می بینم ؛ اما کسی مرا نمی بیند !

با خودم و حس گه پریودی و روز گند ولنتاین تنها بودم ... فکر می کردم : بروم کجا که پسرها را ببینم و پسرها مرا ببینند ؟ کجا که پسرهایی که از بودن با آن ها لذت می برم باشند و کجا که از بودن در آنجا لذت می برم باشند ... فکر می کردم : برنامه بریزم یک روزهایی ، یک غروب هایی بروم " خودم را نشان بدهم " به جماعت ! از این سوراخی که تویش خزیده ام و یک سرش خانه است و یک سرش دفتر ، بیرون بیایم ... 

فکرهایم تا امروز غروب کشیده شدند و امروز غروب که آن کوچه ی پهن و تاریک همیشگی از سر خیابان تا دم خانه را پیاده می آمدم ، یک دفعه یاد فیلم " A little closer " افتادم که دو سال پیش در جشنواره ی فیلم تورینو دیده بودم . که آدم هایی بودند توی فیلم و زنی هم بود که تنها بود و مادر دو تا پسر . که زن هر آخر هفته - خسته از کار و زندگی - خودش را آرایش می کرد و لباس خوب می پوشید و می رفت توی یک بار می نشست و چشمش را و گردنش را و تنش را و جانش را می چرخاند سمت مردهای تنها و کسی را می جست که از تنهایی درش بیاورد ... زن تنها بود و غمگین و این تنهایی و غمگینی اش اشک آدم را در می آورد ...

شده ام شبیه زن توی فیلم . بی که مادر باشم ... بی که ماشینی داشته باشم که با آن آخر هفته ها بروم شب نشینی توی بار ... تنها و غمگینم شاید !!

شعر که از تنت برود ، از جانت برود ، خودت هم یادت می رود ... یادت می روی ...

الان من یک عدد دخدر معمولی برگشته به ده سال پیش می باشم !

یکی از صفحات ف.ی.س.ب.و.ک یکی از شعرای زمان جوونی من رو با یه تصویر گرافیکی گذاشته بود ( البته با اسم من زیرش / البته که با اسمی که اون موقعا منو باهاش می شناختن ) ...

بعد من الان هی می رم شعره رو نیگا می کنم ، هی می گم : هععععععععی ! شاعر بودما !

بعد آخه نکته ش اینه که 300-400 نفر هم تو این یه ساعتی که شعره به اشتراک گذاشته شده ، لایک زده ن . 22 بار هم share شده . بعد من الان عذاب وجدان گرفته م که چرا دیگه شعر نمی گم ...

هااااااا !

نکته ی اصلی ش اینه که یکی از دوستان منو تو کامنتا منشن کرده بود که : فلانی ، اینو دیدی ؟ بعد من نشستم دارم شعره رو - شعر خودم رو ها - می خونم ، بعد هی می گم : عه ! این شعره چه قدر آشناس ! این مال کی بود ؟ یکی از بچچه های ما اینو گفته بودااااااا :))))))) 

خلاعصه ! تا رسیدم به اسم خودم و بعد می گم : هااااااا ! اینو خود خرم گفته بودم :)))))

وقتی پرتقال خونی تبدیل به یکی از مهم ترین چالش های من و مامانم بشود

فک کنم این بار دهمیه که تو این چن ساله ، مامانم به من می گه : واااااا ! مگه تو ایتالیا هم پرتقال خونی پیدا می شه ؟ و بعد من می گم : بععلللله ! تازه آبمیوه پاکتی پرتقال خونی هم هست که خعلی هم خوشمزه س ! و مامانم کللی هیجان زده می شه و به دور دست ها خیره می شه و با خودش مززه ی آب پرتقال خونی پاکتی رو مزمزه می کنه !

مدیونید اگه فک کنید تو این ده باری که این دیالوگ بین ما رد و بدل شده ، از کیفیت دیالوگ و از کیفیت حال مامانم ذرره ای کم شده باشه !

مطمئنم بازم اتفاق می فته ! بازم مامانم یادش می ره تو ایتالیا پرتقال خونی هست و بازم من پز آب پرتقال خونی رو می دم و بازم مامانم اون قیافه هه رو به خودش می گیره که در حال تصورکردن مززه ی آب پرتقال خونی هست :))


این بود انشای یک دختر معمولی سرما خورده که خودش رو بسته به آب پرتقال !

من سرما خورده می باشم و بستری در خانه و نرفته به سر کار و استرس از برای فردا که باید برم سر کار و غرغرهای رییس رو تحمل کنم :|

عهههههه !

هشدار:این نوشته پر از سه نقطه و علامت سوال و تعجبه.اگر ناراحتی قلبی، روانی یا چشمی دارید،نخوانید

من الان یک عدد دخدر معمولی خنگ هستم که اصن مرض دارد حتتا !

نشسته م و دارم عکسای پارسال همین موقعا رو نیگا می کنم . وختایی که قلقلی هنوز نمی دونست غدده داره و باید جراحی بشه و بعدشم یه عالم رادیوتراپی ... وختایی که شپی هنوز نمی دونست سرطان داره و باید قشنگ ترین ماه های عمرش رو برگرده ایران و تو بیمارستانا اسیر پیدا کردن داروی شیمی درمانی ش باشه .... وختایی که مامان بلوندی هنوز نمی دونست دخدر معمولی و بلوندی با هم مشکل دارن ... وختایی که دخدر معمولی خوشال و خندون می رفت آکادمی و فک می کرد دیگه راه زندگی ش رو پیدا کرده و همه ش انرزی می گرفت از دانشگاه رفتن ... عکسای تولد بلوندی رو می بینم که می خندیم ... عکسای امتحان کارگاه دکورارسیون رو می بینم که استادا دارن کارم رو نیگا می کنن و می خندیم ... عکسای ولنتاین رو می بینم که با برو بچ ایرانی همه جفت جفت رفته بودیم پیتزا فروشی سیا و می خندیم ... عکسای رژ لب قرمزم رو می بینم ... رژ لب بنفشم ... کلاه شاپو م رو ... کلاه حصیریم رو ... عکسای موهای بلند خرگوشی بسته شده در دو طرف سرم رو ... 

چه می دونستم قلقلی سرطان می گیره ؟ چه می دونستم شپی سرطان می گیره ؟ چه می دونستم زندگی م سرطان می گیره ؟ چه می دونستم راه تازه ی خوشگلی که پیدا کردم یه دفه با یه بهمن سنگین مدفون می شه ؟ چه می دونستم همه چی به هم می ریزه ؟

چه می دونستم آدم این قدر بدبخته که از هیچی و هیچ جا خبر نداره ؟

چه می دونستم ؟ و الا این همه عکس نمی گرفتم ! از هیچ دوره ای تو زندگی م این قدر عکس ندارم که از این یکی دو سال اخیر ! 

دلم نمی آد دیلیتشون کنم و دلم هم نمی خواد ببینمشون ! این عکسا شده ن یه عالم گیگ اضافی که حافظه ی لپ تاپ رو پر کرده ن . مثل همه ی اون روزای گذشته ... مثل اصن همه ی زندگی من :(

سلامم را تو پاسخ گوووووووووووووووی

سلااااااااااام !

من خوبم ! در جواب اون دوستمون هم که پرسیده بود : من چی حوری تاریخ هنر می خونم ، باید بگم : من کللن تاریخ هنر نمی خونم :)) ینی من از خرخوناش نیستم که با خوندن و خوندن و خوندن حال می کنن و اینا . اطلاعات هنری من برمی گرده به یه سری کتاب و سایت و مقاله و یه سری نمایشگاه که رفته م و می رم . باسه کنکور اینجا هم که تاریخ هنر می خوندم ، حال نمی کردم . از اون موقع هم چیزی یادم نمونده زیاد . من کللن آدم مطالعه ی تئوری و اینا نیستم :)

و اما :

پنجشنبه و جمعه ی این هفته ، در غرفه ی زیورآلات دست ساز ماریکا ، منتظرتون هستم :)

 

خودتون ، دوستاتون ، دشمناتون ، و خلاصه همه ی عالم و آدم رو بردارین بیارین اینجا :))

خیابان ولیعصر - نرسیده به پارک وی - جنب سوپر استار - مجتمع تلاش

لازم به ذکره که 50 درصد از کل فروش غرفه ی من به امور خیریه اختصاص داره . حالا تو روزای دیگه یه سری عکس از نمونه کارهام می ذارم که در جریان باشین :)


پی بعدن نوشت : همینمون مونده بود بیان خصوصی باسه مون شوماره تیلفون بذارن :)))

ای کاش زنانگی جور دیگری خودش را فریاد می زد . جور بهتری ...

گاهی هم روزهایم جلوی چشم هایم رژه می روند و یک چیزی آن ته ته های قفسه ی سینه ام هرری می ریزد پایین . انگار آوار بم باشد در سال های اول جوانی ام . انگار اصلن صدای آن همه کنسرت های خوبی باشد که در سال های اول جوانی ام می رفتم . یک دفعه یخ می کنم و می ایستم و همه چیز می ایستد و دلم می خواهد بترکد !

می گذارمش به حساب پریود و توی آینه به خود پریودی ام نگاه می کنم و می گویم : من خوبم . آن روزهای رفته ، رد شده اند و نمانده اند و همین خوب است . 

روزهای رفته ام را سوا می کنم می گذارم در سبدهای رنگی رنگی . روزهای گندیده ، روزهای آفتابی ، روزهای سفر کرده بر باد ... آفتابی هایش را دوست دارم و می گذارمشان توی یک سبد نارنجی پررنگ ، درست جلوی چشم هایم . از آن روزها همین سبد نارنجی پررنگ برای من بماند . بقیه اش را می گذارم فقط برای روزهای پریودی ام . دختر پریودی ، روزهای گذشته ی پریودی لازم دارد . روزهایی که تویش دعوا بود و داد و گریه و کاناپه ی اتاق نشیمن و لپ تاپ و اینترنت و تنهایی . دختر معمولی اما روزهای معمولی رنگی لازم دارد . روزهای سفر و گردش و موزه و سینما و رستوران و خنده و رنگ . اشکالش اینجاست که الان که دارم اینها را می نویسم ، هنوز پریود هستم و به روزهای رفته که فکر می کنم ، خنده ام زهرآگین بغض و اشک می شود . 

از پریود متنفرم . از ضعف و غصه و عصبیت و عصبانیتی که به من می دهد متنفرم . از این که این همه مرا به گذشته می برد متنفرم . از این که مرا آسیب پذیر می کند متنفرم . از این که دیشب که در هوای سرد آزادی اتوبوس رفت و برای من که دست تکان دادم صبر نکرد و من خیلی راحت گریه ام گرفت و بعد تازه رفتم سوار تاکسی شدم متنفرم . 

خوبی اش این است که در تمام این مددت حواسم هست و هر وقت امان می برم ، به خودم می گویم : " عب نداره ! پریودی ! خوب می شی . حواستو جم کن خراب ترش نکنی " 

بدی اش این است که مرتب به گذشته می روم . با کوچک ترین واژه یا تصویری که کوچک ترین ربطی به زندگی دو سال گذشته - نه اصلن چهار سال گذشته - ام داشته باشد ، می روم توی کوچه پس کوچه های میلان و تورین و کیه ری قایم می شوم . 

دلم چیزهایی را می خواهد که می داند نداشتنشان بهتر از داشتنشان است . ولی دلم می خواهدشان . سخت است . سخت است . دلم یک برف و باد تند می خواهد که پذیرای اشک ها و فریادهای من باشد . 

دلم می خواهد دیگر هیچ وقت پریود نباشم . 

همین !