ماهیا اشک می ریزن

یادم اومد یه روزی ، با راجیف پاشا رفتیم قهوه ریو ، پاشا قهوه و قهوه جوش خرید و بعدشم رفتیم ساختمون پلاسکو ، طبقه ی زیر زمینش آکواریوم و ماهی فروشی ها رو دید زدیم . ها فکر کنم من برای ماهی گلی مرحومم غذا می خواستم . من اصلا نمی دونستم اونجا این بند و بساط ها رو می فروشن و راجیف پاشا کلی راجع به ماهیا می دونست . همون روزی بود که رفته بودیم سان لیو ، من و پاشا و صدف غذا خورده بودیم و قهوه و اونجا رو گذاشته بودیم رو سرمون ! بعدش صدف کار داشت و رفت خونه و من و دوست پسرش با هم رفتیم عتیقه فروشیای منوچهری رو دید زدیم ، قهوه خریدیم و سر آخر از زیر زمین ساختمون پلاسکو سر درآوردیم ...

حالا ، بعد از یه سر درد طولانی که هنوزم ادامه داره و یک عالمه فشار دادن محکم فک هام و حس یه چیز قلمبه وسط مری م ، که قصد پایین رفتن نداره ، بعد از یه عالمه حرص خوردن بابت بی شعوری همشهری هام که اون وسط رفته ن سیرک انگار ، بعد از یه عالمه ناراحتی برای آتشنشان های عزیز ، بعد از یه عالمه افسوس بابت سرمایه ی ملت که شب عیدی دود شد ، یاد اون بعد از ظهر بهاری و آکواریوم های ساختمون پلاسکو افتاده م . ماهیا آخه تو خاک و خل خفه می شن ! هیشکی هم به فکر نجاتشون نیست ! 

آی سرنوشت ! پاشو !

امشب را هم باید برایت بنویسم نازنین یار !

امشب که این قدر می خواهمت و این قدر بی قرارت هستم . تازگی ها یک طور دیگری دوستت دارم . یک طور تازه ای می خواهمت ‌. یک طور قشنگ تری . وقت هایی که مثل امشب با هم قشنگ حرف می زنیم و صدایت از آن طورهای خیلی مهربان تر هست ، بی قرارترت می شوم آخر ‌جان دلم !

بیشتر باش با من . بیشتر ، مهربان تر ، خوب تر ، بخواه تر باش !

نمی خواهم مثل مادر پسرجانت باشم ؛ نمی خواهم غر بشوم به جانت ‌‌. می خواهم نور باشم بر جانت که خستگی ات در برود . می دانم خسته ای . می دانم دلگیری . می دانم تنهایی . می دانم تیره ای . 

آخر خودم هم خسته ام . دلگیرم . تنهایم ‌. تیره ام .

باش برای من که باشم برایت . حتا اگر آن قدر سرت شلوغ باشد که همدیگر را این طور گهگاه ببینیم ؛ می خواهم فقط که همدیگر را گهگاه نخواهیم اگر گهگاه می بینیم . همیشه بخواهیم . همیشه باشیم ؛ حتا دور ، حتا دیر ...

تو مال منی ! این را سرنوشت باید همین امشب بنویسد . باید همین الان تمام قامت به احترام تنهایی هر دومان بایستد و این را بنویسد که ما مال همیم . هر چقدر هم دور و دیر باشد !

 

 

جناب زیتون خان

حالا آمده رفته زیر مبل خوابیده . ترس اولیه اش ریخته و آرام خوابیده ، یا چشم هایش را باز می کند و شاکی طور زل می زند به من که نزدیک مبل کنار بخاری دراز کشیده ام . وحشت نکرده . اولش کمی ترسید و دور خودش چرخید . بعدش که زیر مبل را پیدا کرد ، همانجا احساس امنیت کرد و چند تا کلمه شکایت که یعنی : اینجا کجاست که من آمده ام ؟ خانه ام اینجا نبود که ! اما بعد ساکت شد و دمش را جمع کرد و همانجا مچاله شد . 

میگرنم عود کرده و این وسط دارم فکر می کنم می شود اعتماد کرد و تنهایش گذاشت تا بروم پت شاپ ؟ نگران فرش تازه ام هستم که یک وقت جناب " زیتون " خان رویش جیش نکند ! نگران این هستم که عادت کند بهم و بعد من با این همه سفر ، آخر چه کنم خب ؟

همین دیشب یار جانمان داشت می گفت : " می بینم که گربه دار شدی ! یه وخ نیاری ش تو ! مامانت طلاقت می ده ! " و گفتم: " نه . مامان که تا وقتی گربه تو خونه زندگی خودش نباشه کاری نداره . حیوونا رو دوست داره . ولی من با این شغلم نمی تونم بیارمش تو . گناه داره آخه . بعدش تنها می مونه ! " 

حالا آمده و لم داده زیر مبل . وحشت نکرده ، ولی آنجا احساس امنیت می کند . جایش گرم است و تاریک و دوست دارد . گربه ی باهوش و مودب و مهربان و آرامی ست . 

اما آیا این قدر شعورش می رسد روی فرش من جیش نکند ؟ الان من چطور پاشم تو این ترافیک بروم پت شاپ برایش خاک بخرم ؟ میگرن چه می گوید این وسط ؟ 

هوا را از من بگیر ، خنده ات را نه !

 به عکس لبخندت جلوی کیک تولد چهل سالگی ت نگاه می کنم و تمام اعصاب خوردی ام بابت تاخیر پنجاه دقیقه ای راننده ی اسنپ دود می شود می رود هوا . لبخند تو خلاصه ی خوبی هاست ... دلم غش می رود برای خنده ات و لبخند می شوم خودم هم . دلم غش می رود برای ذوق تو موقع دیدن کیک و کادوهات . نگاهم می لغزد روی دست هات ؛ دست های بزرگ کوهنوردانه ات ، که حتا برای یک قد ۱۸۵ سانتی هم خیلی بزرگ اند . و من چقدر با دست ها حکایت دارم همیشه . یادم میفتد به پنجشنبه که بعد از آن تلفن از پشت عینک دودی اشک ریخته بودی و مثلا من نفهمیده باشم ، و سعی می کردم با چرت و پرت بافتن ذهنت را از موضوع منحرف کنم و تو که سکوت را کش داده بودی و بعد .. بعد ... دست چپت را دیده باشم که رد دندان هایت رویش افتاده . مردم آن لحظه مهربان ‌. لرزیدم از اندوه سنگینی که توی دلت بود و از شدتش دستت را گاز گرفته بودی که حرصت از دندان هایت کمی‌ بزند بیرون ، شاید که بارش سبک تر شود ...

دستت را گرفته بودم توی دستم و جای گاز را تا خود کرج نوازش کردم . انگار که پاک کن گرفته باشم دستم که پاک کنمش . و تو تا خود کرج یک دستی رانندگی کردی ، انگار که نوازش من کمی زیر شعله ی آن آتش را کم کند ... و سر آخر خندیدی ، دوباره همان خنده ی شیرین معرکه که قند توی دل آدم آب می‌کند ...

یاد ماه های آخر توی ایتالیا بودنم افتادم که از شدت حرص و اندوه ، دستم‌ را گاز می گرفتم و اواخر چون از بس محکم بود ، جایش می ماند ، تا بالای ساعد و بازویم را گاز می گرفتم و لباس آستین بلند می پوشیدم که کسی نبیند . 

برایت این را که گفتم ، یک نرمی ای توی نگاهت لغزید که : یک نفر هست که این گاز گرفتن ها را زندگی کرده ‌. که شبیهیم در تحمل دردها ... 

دلم گرفته امشب دوباره از دیدن دست های بزرگت توی عکس تولد چهل سالگی ات ‌...

می دانم هیچ جای این قصه تقصیر من نیست . اما حالا منم که می توانم رنجی به رنج هایت اضافه نکنم مهربانم ‌. نمی دانستم‌ این قدر اذیت هستی . نمی دانستم آن خانم آن طور دارد از بچه استفاده می‌کند برای تیغ زدن تو و کشیدن تو سمت خودش ... مرا ببخش اگر با غر غرها و اشک هایم ، رنجت را بیشتر کردم . دیگر نمی کنم ‌. قول قول قول .

نازنین ترینی آخر تو !

جهان به اعتبار خنده ی تو زیباست

عاشقت بودن چه راحت تر می شود وقتی کمی ، فقط کمی بدقلقی را کنار می گذاری و پای تلفن که بهت می گویم : " اگه هم می خوای دعوام کن ، ولی دلم خیلی برات تنگ شده " ، در جواب از دهنت می پرد که : " جان دل منی تو ! نه ! دعوات نمی کنم . دل منم تنگ شده " ...

رابطه مان شده این لحظه های کوچک گرم . همینجا ، همین لحظه ، تمام رابطه های جهان را به یک دانه از این لحظه ها نمی دهم . دوستت دارم و می دانم دوستم داری . کاش فقط کمتر بدقلق بودی کچل مهربان خوش خنده که امروز چهل را پشت سر می گذاری . عجیب است که نه دلم می خواست خودم جوان تر بودم ، نه تو . این سن و سالمان را دوست دارم . عجیب است که دلم اصلا نمی خواهد در زمان دیگری و زودتر تو را می دیدم . می دانم دیر رسیده ام باز . می دانم قبل ترها عاشق تر می توانستی باشی و بودی هم . می دانم شاید شیرین تر بوده ای و ناب تر . اما ، درست همینجا ، همین لحظه دوستت دارم . که می دانم سرنوشت دنیا این بوده که من و تو ، همدیگر را الان ببینیم :

بهشت من همین دقیقه ها ، همینجاست ...

 

* مهم نیست توی این هشت ماه ، چند بار همدیگر را دیده باشیم . مهم نیست چند بار تصمیم گرفته باشم تمام کنم با تو ، یا تو تصمیم گرفته باشی . مهم این است که همان بارهایی که همدیگر را دیده ایم ، کیفیت زندگی من دست کم ، چندین درجه بالاتر رفته .

* کی بود ؟ کدام لحظه ی ناب این هشت ماه بود که از دستم در رفت و عاشقت شدم ؟ شاید درست توی یکی از همان‌ لحظه هایی که تصمیم گرفتم رهایت کنم ، خودم رها شدم ... 

* تولدت مبارک جان جان جان جانم ! خدا خیلی حالیش بوده که تو رو آفریده ، تو رو این قدر قشنگ آفریده .

 

** با تشکر از گروه پالت و قطعه ی " تمام ناتمام "

من یلدام ، شب دور از خورشید ...

اصلا آدمی نیستم که خیلی اهل جشن گرفتن مناسبت ها باشد . یعنی اگر دعوتم نکرده باشند ، اگر مجبور نباشم ، اهل مهمانی گرفتن به مناسبت خاصی نیستم . مهمانی گرفتن را دوست دارم ، ولی بی بهانه . به جز عید نوروز ، تقریبا نسبت به بقیه ی مناسبت ها بی حسم . 

امسال اما ، عطش عجیبی داشتم که جشن بگیرم : تولدم را ، یلدا را ، تولدت را که می آید ...

اما تو نیستی ، تو هیچ وقت نیستی که من دلم به جشن گرفتن خوش باشد . تو که نباشی ، دلم نمی خواهد مهمان باشم یا مهمانی داشته باشم ، مگر که مجبور باشم . 

امسال می خواهم انگار تمام جشن ها را شادی کنم برای بودن تو . تو اما هیچ وقت نیستی و سهم من از جشن یلدا یک پیام خالی " یلدات مبارک مهربون " از طرف تو و یک دانه قلب از طرف من در جواب می شود . سهم من از یلدا یک دانه تصویرسازی و شعر می شود که یک جایی در اینترنت گیر می آورم و سنجاق می کنم به اینستاگرامم و یک دانه لایک تو ، که هر بار که صفحه را باز کنم ، اسم قشنگت را بیاورد جلوی چشمم و من دلم برایت ضعف برود . 

دلم می خواهد یادم برود سی و پنج ساله ام و اگر زیاد به پایت بنشینم ، سنم قد خر پیر نمی شود و حسرت به دل نمی مانم که : پیر شدم و تنها ... دلم می خواهد با همین محکمی که دوستت دارم و به این که تو هم دوستم داری ایمان دارم ، ادامه بدهم این صبوری را ، و بدانم که یک روزی ، یک سالی ، شب چله را با هم می‌نشینیم فال حافظ می گیریم : آرزوهات مبارک ، شب یلدات مبارک ...

 

* تو شب بیدار منی ، همه جا تکرار منی ، گرچه بی من گر چه که دور ، دل من دلیار منی ...

 

... عنوان و شعر آخر از یکی از ترانه های سارا نایینی