حسرت کال

حساسیت بهاری هیچ وقت این قدر مرا اذیت نکرده بود که حالا ! اصلن هیچ چیز هیچ وقت این قدر مرا اذیت نکرده بود که حالا ! اصلن من هیچ وقت این قدر " جیز " نبوده م که حالا !

دوستم نوشته بود که رفته " پائولا" ی آلنده را خوانده و من هم که هیچ وقت این قدر حسود نبوده م که حالا ! زودی پائولا را دانلود کردم و نشستم به خواندن . کمی روی مانیتور و کمی پرینت ... من هیچ وقت خواندن یک کتاب را آن قدر طول نداده بودم که حالا ! یک ماهی می شود که دارم پائولا می خوانم ! این برای من یک چیزی است در حد آسمان به زمین آمدن ! من که دزیره را دو روزه خواندم و راز داوینچی را از روی مانیتور یک روز و نیمه ! من که - بحث از رئالیسم جادویی دور نشود - بارون درخت نشین را یک بعد از ظهری نشستم خواندم ... من عوض شده ام ! خیلی ! وسط پائولا خواندن سری به اینترنت می زنم تا راجع به سالوادر آلنده بیشتر بدانم و بیشتر به پینوشه بد و بیراه بگویم و یک دفعه وسطش به خودم بیایم ببینم دارم مطلبی راجع به ژنرال فرانکو و جنگ های داخلی اسپانیا می خوانم . یا یک دفعه یادم می آید ته و توی ماجرای تبعید نرودا به جزیره ای در جنوب ایتالیا ( آن جور که در فیلم پستچی می گفت ) را در بیاورم ؛ که البته هیچی تهش پیدا نمی کنم !

و این می شود که پائولا خواندن من هی طولانی و طولانی تر می شود .

وای خدا ! دارم از سر درد و دماغ درد می میرم ! لب هایم و پره های دماغم می سوزند ! این حساسیت کی این جور شد ؟ چشمم دارد می ترکد ! اما منتظرم دانلود این فیلم " چه رویاهایی می آیند " تمام شود . با این سرعت احمقانه ی اینترنت ما ! یک دفعه ای بعد از چند سال دلم خواست این فیلم را دوباره ببینم . این بار بی سانسور . چه قدر این آقای رابین ویلیامز را دوست دارم . چه قدر دیالوگ های این فیلم را دوست دارم . چه قدر یک عالمه چیزهای مختلف دوست دارم . 

چه قدر این آلرژی دارد حال به هم زن می شود ! چه قدر خود من هم حال به هم زن شده ام !

دلم می خواهد یک باره واقعیت زندگی م برود توی فاز رئالیسم جادویی ! چه می شد مثلن یک دفعه من تصمیم بگیرم یک کیک گرد 25 سانتی متری را درسته قورت بدهم و بشود و کیف هم کنم ؟ چه می شد مثلن من نگاه کنم و ببینم وقتی جایی غرفه دارم ، اسکناس ها بال بال می زنند و می روند توی کیف پول من لالا می کنند ؟ چه می شد مثلن هر جا می روم جلوی پایم را شاخه های درختان جارو می کنند و باران که می آید آسمان نارنجی تند تند می شود و جنگل ها را که بو می کشم ، شوری دریای خزر توی گلویم بیاید ؟

چه می شد اگر یک دفعه زندگی ام می رفت توی فاز رئالیسم جادویی و من همین دختر بودم ولی یک دختر کمی عاقل تر در یک خانواده ی کمی پولدار تر و ایتالیا همین کشور بود ولی در یک فضای کمی منظم تر و کمی درست درمان تر و بلوندی هم بلوندی بود ولی با قابلیت درک کمی بالاتر و ایران همین ایران بود ولی همین بغل گوش ایتالیا و چه می شد استرالیا هم همین استرالیا بود ولی می آمد می چسبید بغل دست ایران و ایتالیا و چه می شد اصلن پدرم همچنان مرده بود ولی هر وقت صدایش می زدم می آمد می نشست ور دل من و سبیلش را برایم تاب می داد و پزش را می داد و چه می شد اگر مامانم دوباره جوان می شد مثل عکس عروسی خواهرم و مثل آن موقع که هنوز پدرم زنده بود و مادرم جوان بود و زندگی جوان بود و اصلن همه چیز مزه ی کال جوانی را می داد ؟

دارم از سر درد می میرم . دارم از سر درد دردسر می میرم . کجاست گوشه ی پنهانی که من آرام برای خودم بمیرم ؟ 


پی نوشت : ببخشید ! ولی من خوب نیستم این روزها ! اصلن خوب نیستم . و به طرز خودخواهانه ای می خواهم این خوب نبودنم را برای خودم - فقط برای خود خودم - نگه دارم ! نمی توانم بنویسم . من خوب نیستم ؛ شما خوب باشید ! لطفن !

" عکدمی " گوگوش و اعصاب خورد ما !

تو رو خخخخخخخدا یکی بیاد این کیان رو از این " عککدمی گوگوش " بندازه بیرون ! 

اعصاب ندارماااااااااا !

:|

ینی اون وختی که چشاشو می بنده سرشو کج می کنه و با یه لبخند احمقانه شروع می کنه به همچنان فالش خوندن ، می خوام سرمو بکوبونم به دیوار !

بقیه ی اطوارهاش که دیگه به کنار !


پی نوشت : اینم نوشتم که بگم این پست های موسیقی بازی ما سر دراااااااااااز دارد ! من از پای نخواهم نشست ! والا ! نمدونم چرا سوزنم رو موسیقی گیر کرده ! 

جزوه هاتونو در بیارین ، درس جدید !

خب بچچه های عزیز !

غیبت بنده رو ببخشید ! این چند روزه همچنان درگیر گوش دادن یه عالمه آهنگ از همون انواعی که در پست قبل ذکر خیرشون رفت بودم !

اهم اهم ! در ادامه ی بحث های قبلی مون در زمینه ی موسیقی ، باید اعلام کنم که بنده به موفقیت بزرگی دست پیدا کردم و این خانوم رو کشفیدم :

" صنم عبد العظیم زاده "

جاز-بلوز می خونن و تبریزی هستن و خعلی خوب می خونن . واقعن !

البته تازه کاره و قطعات زیادی بیرون نداده . ولی همینا هم خعلی قابل توجه بودن . 

اکیدن توصیه می کنم این دو تا آهنگ رو ازش گوش کنین : قصصه ی ما دو تا و Sevgilim


به وارونه ی عزیزم : من نمی تونم برات کامنت بذارم نمدونم چرا ! سایت تهرانزیت یه وختایی قاتی می کنه . تو ساعتای مختلف روز امتحان کن و ریفرش کن .


پی نوشن : فک نکنین من خعلی بی کارم و هیش مشکلی ندارم جز کشف کردن خواننده ها و اینا ! ینی اتفاقن بر عکس :| ولی خببببببببببببب ! همینه که هس ! زندگی خعلی موجود گهیه ! بخخخخخخخدا !

می آم می نویسم .

از اون هفته تا این هفته

* خب خب ! دوستان عزیز ! بنده اون شب تنهایی رفتم :( ینی بلوندی منو رسوند تا دم در لوکال و بعدش خودش رففففففففففففت ! :((

خعععععععععععععععلی گهه ! بخخخخخخخخخخدااااااااا ! 

الانم در حال الان الانش ، با هم خعلی خوبیم !! ولی واقعنی ش با هم خوب نیستیم اصن ! همه ش دعوا ، همه ش بحث ! :|

توضیح اضافه م ندارم ! همبنه که هس !


** شما حدود سی تا آدم بین سی تا چهل ساله رو در نظر بگیرین که خععععععععععلی آدمای با کلاس و وجیهی می باشند . بعدش ، این سی تا آدم خعلی قشنگ مثل سی تا آدم سی تا چهل ساله ی خوب با کلاس می شینن تو رستوران شام می خورن و گپ می زنن . بعدش ... شام که تموم می شه ... این سی تا آدم با کلاس میز شام رو ترک می کنن و به سمت زیر زمین لوکال که یه فضای بدون میز هست با چند تا نیمکت سرازیر می شن ... بعدش این سی تا آدم با کلاس ، یه دفه تبدیل می شن به سی تا آدم خز و خیل ! شوخی هم ندارن ! یکی دو نفر از این کلاهای برق برقی می ذارن سرشون . یکی شون یه گردنبند پر سرخابی می ندازه گردنش . یکی شون کلاه دلقک ، یکی شون عینک مسخره ... 

خلاصه ی ماجرا این بود که : هر کی یه چیزی رو کادو کرده بود و آورده بود . لئو و لوچیا به هر کادو یه شماره اختصاص دادن و شماره های قرعه کشی رو ریختن توی یه دونه پوشک نی نی شون !! بعد هر کی می رفت یه دونه شماره از توی این پوشک در می آورد که اون ، شماره ی کادویی بود که بهش می دادن . من خودم یه جامدادی رو میزی خعععععععععععلی ضایع که روش دو تا از این قلبا که چش و دهن دارن بود برده بودم . چیزی هم که به اصطلاح برنده شدم ، یه شطرنج شیشه ای بود که خدایی چیز شیکی نبود ، ولی ضایه هم نبود ! تازه شم فرداش نشستم با بلوندی یه دست شطرنج زدیم ، مساوی هم شدیم ! 

ولی بقیه ی کادوها خعععععععلی ضایه بودن . ینی بیشترشون . از سردیس بودا که گچی بود ولی رنگش سرخابی متالیک بود بگیییییییر تا گوشواره هایی که عکس پاپ بندیکت روش چاپ شده بود !!

بعدش که همه ی کادوها تقسیم شد ، بین کادوها دو به دو رای گیری شد و به همین شکل به صورت حذفی رسیدیم به کادویی که فینال رو برد که همین گوشواره های پاپ بودن !

خععععععععععععلی شب خوبی بود . ینی می تونست باشه . چون من با این که کلللللللی خندیدم ، کللن شب برام کوفت زهرمار بود با اون کاری که بلوندی کرد ! 

:(


*** فینگر فود هم : با همون خمیر هزار لا توی قالب مافین درست کردم . ینی خمیر رو گرد گرد بریدم و انداختم تو قالب مافین . توش رو یه سری با سبزیجات و یه سری با گوشت پر کردم ، پنیر هلندی روش گذاشتم ، یه تیکه از خود خمیر روش گذاشتم ، کنجد پاشیدم و تو فر پختم . عااااااااااااااالی بودن !

یه سری هم یادتونه گفته بودم " کرپ قارچ و اسفناج " ؟ از همونا درست کردم . منتها کرپ ها رو نازک لوله کردم و به طول حدود پنج سانت بریدم ، روش پنیر پارمزان ریختم و حدود پنج دقیقه گذاشتم تو فر . اینا هم که معععععععععرکه بودن . 


**** شب سال نومون خعلی معمولی بود . من که این قد خورده بودم که داشتم می ترکیدم ! واقعنی ها !

نوشتنی زیاد دارم . یه کم تمبلم مثه همیشه . ولی تند تند می نویسم . خدا رو شکر که تعطیلات تموم شد و بلوندی دوباره از دیروز می ره سر کار . خسته شدم از بسسسسس هی همه ش دو تتایی خونه بودیم ! 

آها ! دیروز اولین محصول چرخ خیاطی م اومد بیرون :) یه دونه کیف رو دوشی چل تیکه . خوشگل شده :)

همینا ! از خودتون مواظب باشین :دی !

کریسمس اونا و جوات بازی ما

برای کریسمس ( که اینجا بهش می گن : ناتاله ، ینی همون میلاد ) رفتیم یه شهر دیگه . ینی جایی که قلقلی و چتری زندگی می کنن و یه ساعتی با اینجا فاصله داره . مامان چتری هم بود . طبق معمول یه خروار خوردیم و یه خروار کادو باز کردیم . خب بلوندی که به من چرخ خیاطی داد ؛ مامان بلوندی برام یه ژاکت آستین کوتاه خوشگل گرفته بود با یه یقه اسکی واسه زیرش و یه دونه هم رژ لب قرررررررررررررررررمززززززززززز ! خعلی واسه رژ لبه ذوققیدم ! مامان چتری یه شال گردن رنگی رنگی با نمک و چتری و قلقلی هم یه دونه جعبه ی بسسسسسسسیااااااااااار کوچولوی لوازم آرایش از یه مارکی که نمی شناختم و یه سری رنگای ماستی خیلی خیلی روشن ! :| 

امشبم قراره بریم یه جشنی که هر ساله بین دوستان برگزار می شه . معمولن روز بعد از کریسمس دوستای بلوندی دور هم جم می شن و به هم کادو می دن . اما نه از اون کادوها هاااااااااااا ! این شب ، شب " کادوی خز و خیل " هست ! ینی هر کی می گرده یه چیز خیلی ضایه از توی انباری ش پیدا می کنه ، کادوش می کنه و با خودش می آره . بعد به صورت رندوم این کادوها بین دوستان رد و بدل می شه . آخرشم ضایه ترین و جوات ترین کادو به عنوان برنده انتخاب می شه . به نظر من که ایده ی عالی ایه ! من دفه اولمه می رم ( اگه بریم البته :| ) چون پارسال سیمونه تازه دنیا اومده بود و جشن برگزار نشد . سیمونه همون نی نی خوبه س که نی نی لئو و لوچیاس . لئو هم بنیان گزار این جشن هست که حالا به صورت یه سننت بین دوستان در اومده . 

گفتم اگه بریم ؛ چون که بلوندی بازی ش گرفته و می گه نمی آم . بعدش تازه شم من باید اصاب نداشته باشماااااااااااا ! خودش یه گهی می خوره ، خودش پیشو می گیره که پس نیوفته الاغ ! الان خعلی عصبانی ام از دستش ! حقشه هر چی بهش فش بدم . بخخخخخخخخخخخدااااااا !


حالم همچنان خوب نیست . زندگی در جریانه و من راکد ... همین !

من هلاک این فهم و درک بالاشم !

سلام .

* احساس می‌کنم شبیه ایزی شدم تو گری ز آناتومی ! اون وختی که حالش بد بود و هی‌ مافین درس میکرد ! هی‌ مافین درس میکرد  ! هی‌ ... !

حالم خوب نیست و هی‌ دارم آشپزی می‌کنم . یه خروار بیسکویت درس کردم تا حالا . همه ش هم خورده شده البته ! هی‌ غذاهای جدید امتحان می‌کنم ... حالم خوب نیست و خودمو تو آشپزی گم می‌کنم !


** از بد حالی‌ م نمی‌‌نویسم . از بسسس که یه سری دخترای خوب اومدن  برام نوشتن که با خوندن وبلاگ من حال بدشون بهتر می‌شه ! از بسسسس که سمبل خوشبختی‌ شدم ، اونم یه آدمی‌ که یه سال و نیم - دو سال پیش خیییییییییییییلی بد بخت بود ! احساس گناه می‌‌کنم اگه از حال بدم بنویسم و اونا نا امید بشن ! از حال بدم نمی‌نویسم و فقط آشپزی می‌کنم !


*** جملاتی که در زیر میان ، همگی‌ گوینده شون من بودم و شنونده شون بلوندی . زمانشون هم از دو ماه پیش به این ور بوده :

- هییییییییییییییی !‌ای کاش پول داشتم یه چرخ خیاطی می‌خریدم . کلی‌ کارام جلو می‌‌افتاد .

- اینجا رو ببییییییییییییییییییین ! تواین این کاتالوگه یه چرخ خیاطی ارزون هسسسسسسست !

- راستی‌ این فروشگاهه یه چرخ سینگر گذشته حراج . از ۱۶۰ یورو شده ۱۰۰ یورو !

- سر این کیف کلی‌ وقت گذاشتم . آخه آسترشو با دست دوختم طول کشید . هییییییییییییی !‌ای کاش یه چرخ خیاطی دشتممممممم !

- ( تو سوپر مارکت ) بیا بریم قسمت چرخ خیاطی‌ها رو ببینیم ...


خوب ! دوستان عزیز ! باید بگم اگه فک می‌کنین که بلوندی فهمید که باید واسه کریسمس واسه من چرخ خیاطی کادو بگیره ، باید بگم هنوز بلوندی جان منو نشناختییییییییییییییییییییییییییییین !

نه خیر ! ایشون میخواستن برن واسه من یک عدد پالتو قرمز بخرن ( من خودم دو تا پالتو دارم ) ولی‌ من در یک حرکت متهورانه فمیدم و این قضیه رو در نطفه خفه کردم ! بخخخخخخدااااااا !

یعنی‌ گفتم : اون چیزی که من لازم دارم ، خییییییییییلی سنگینه !

یعنی‌ الان شما فک می‌کنین بلوندی فهمید ؟ واقعا که ! نه که نفهمید !

روز بعدش گفتم : بابا جووووووووووووون ! واسه من لباس نخریاااااااااااااااا ! من یه چیزی لازم دارم که به درد کارم می‌خوره !

خبببببببب ! در اینجا بلوندی به فکر فرو رفت شدیییییییییییید ! و در یک لحظه طلایی چشم هاش یه برقی زد و گفت : آهااا ! فههههههههههههههههمیدممممممممممممم ! تو چرخ خیاطی می‌‌خوااااااییییییییییییییی !! 

بله دوستان و یاران همراه ! این گونه بود که الان بلوندی ممکنه ( بله ! ممکنه ! شاید هم نه‌ ! ) که برای کریسمس برای من چرخ خیاطی بخره . 

:)



پی بعدن نوشت : این نوشته رو دو روز پیش تایپ کردم ولی پابلیش نکردم . دیروز رفتیم چرخ خیاطی رو خریدیم ! هوررررررررررررررررراااااااااااااا !


پی همین جوری نوشت : یه آمار بدین ببینم کیا بیسکوییتا رو درست کردن ؟

راستی ! من یه دفه با مارگارین درست کردم اصن خوب نشد ! یادتون باشه ! طعم بیسکوییتا رو فدای سلامتی و اینا نکنین ! بخخخخخخخخخخخدااااااااااااا !


ای روز که با کلله پاچه شروع می شوی ! دستت درد نکند !

واسه ساعت دوازده ظهر رزرو کرده بودیم . با ماشین که از جلوش رد می شیم ، بیشتر یه take away خیلی معمولی می آد تا رستوران . بعدش که ولی وارد می شیم ، فضای درونی ش حسس خوبی بهمون می ده . چند دقه بعد ، ظرف کلله پاچه جلومونه و ما داریم خرکی کیف می کنیم !

اینجا رستورن پرشین فود تو تورین بود که یکشنبه یه برنامه ی کلله پاچه خورون گذاشته بود . 

خب در واقع این کلله پاچه هه بسی لازم بود از برای ماراتنی که بعدش قرار بود راه بندازیم !

جشنواره ی فیلم تورین می باشد و بلوندی جان ما از ما بدتر سینما می دوستد !

تمام بعد از ظهر تا شب رو هی فیلم دیدیم ! هی فیلم دیدیم !

این فیلم مال خانوم کارگردان 27 ساله ی اهل شیلی رو دیدیم ...

بعدش این یکی فیلم رو دیدیم که فرانسوی بود و من سردرد گرفتم از بسسسسسس بهش فک کردم ! خعلی فیلم خوب و در عین حال سنگینی بود !

یه چی هم بگم : وختی فیلم به زبون اسپانیایی یا فرانسوی باشه ، بعد تو هی گردن دراز کنی تا بتونی زیرنویس ایتالیایی ش رو بخونی، خب فیلمه سنگینم نباشه خو سردرد می گیری خو !

والا !

آخر سر هم رفتیم این یکی فیلم رو دیدیم که وطنی بود و به زبان شیرین پارسی سخن می راندند و دیگه لازم نبود خودمو جر بدم واسه خوندن زیرنویسا !

خب ! فیلما رو برین ببینین ! همه شون خوب بودن . هالی موتورز اصن یه چیز وحشتناکی بود اصن ! " پنجشنبه تا یکشنبه " هم ریتمش یه کم آهسته بود ، ولی خوش ساخت بود و شخصیت دختر بچه منو خعلی درگیر خودش کرد . 

یک خانواده ی محترم هم که کللن به آرمانی های یک مللتی خیانت کرده بود ( =)) ) و خوب بود حتتا . 

همین !


راستی ! اینم بگم : وختی روزتو با کلله پاچه شرو کنی و آخر شبم بخوای فیلم ایرانی ببینی ، طبیعیه که وختی شب قبل از فیلم می خوای دم در سینما یه قهوه بزنی به بدن ، سر از یه کافه ای در بیاری که صاحابش یه ایرانی خوش اخلاق باشه خو !

:)

ساعت ده شب بود . آقاهه داشت کافه رو می بست ( یه کافه ی خیلی خوشگل خوش استایل بود ) . ولی دید ما اونجایی م ( نفهمیده بود من ایرانی ام ) گفت : اگه چیزی می خواین بفرمایین ! اشکال نداره ! بعدشم به ایتالیایی گفت : خوش به حالتون ! حتمن دارین می رین این فیلم ایرانیه رو ببینین ! من خودم ایرانی ام ؛ اما این قد کار دارم هنوز که نمی تونم برم ببینمش !

و اینجا بود که ما آشنایی دادیم و خلاصه یه گپی قبل از فیلم زدیم . ایشون هم پول قهوه و آب معدنی رو نگرفت ! ما هم جلوی بلوندی باد انداختیم تو غبغبمون که : بععععععععععله ! ایرانی ها اینن !


روز خوبی بود ! واقعنی !