فک کنم این بار دهمیه که تو این چن ساله ، مامانم به من می گه : واااااا ! مگه تو ایتالیا هم پرتقال خونی پیدا می شه ؟ و بعد من می گم : بععلللله ! تازه آبمیوه پاکتی پرتقال خونی هم هست که خعلی هم خوشمزه س ! و مامانم کللی هیجان زده می شه و به دور دست ها خیره می شه و با خودش مززه ی آب پرتقال خونی پاکتی رو مزمزه می کنه !

مدیونید اگه فک کنید تو این ده باری که این دیالوگ بین ما رد و بدل شده ، از کیفیت دیالوگ و از کیفیت حال مامانم ذرره ای کم شده باشه !

مطمئنم بازم اتفاق می فته ! بازم مامانم یادش می ره تو ایتالیا پرتقال خونی هست و بازم من پز آب پرتقال خونی رو می دم و بازم مامانم اون قیافه هه رو به خودش می گیره که در حال تصورکردن مززه ی آب پرتقال خونی هست :))


این بود انشای یک دختر معمولی سرما خورده که خودش رو بسته به آب پرتقال !

من سرما خورده می باشم و بستری در خانه و نرفته به سر کار و استرس از برای فردا که باید برم سر کار و غرغرهای رییس رو تحمل کنم :|

عهههههه !