من الان یک عدد دخدر معمولی خنگ هستم که اصن مرض دارد حتتا !

نشسته م و دارم عکسای پارسال همین موقعا رو نیگا می کنم . وختایی که قلقلی هنوز نمی دونست غدده داره و باید جراحی بشه و بعدشم یه عالم رادیوتراپی ... وختایی که شپی هنوز نمی دونست سرطان داره و باید قشنگ ترین ماه های عمرش رو برگرده ایران و تو بیمارستانا اسیر پیدا کردن داروی شیمی درمانی ش باشه .... وختایی که مامان بلوندی هنوز نمی دونست دخدر معمولی و بلوندی با هم مشکل دارن ... وختایی که دخدر معمولی خوشال و خندون می رفت آکادمی و فک می کرد دیگه راه زندگی ش رو پیدا کرده و همه ش انرزی می گرفت از دانشگاه رفتن ... عکسای تولد بلوندی رو می بینم که می خندیم ... عکسای امتحان کارگاه دکورارسیون رو می بینم که استادا دارن کارم رو نیگا می کنن و می خندیم ... عکسای ولنتاین رو می بینم که با برو بچ ایرانی همه جفت جفت رفته بودیم پیتزا فروشی سیا و می خندیم ... عکسای رژ لب قرمزم رو می بینم ... رژ لب بنفشم ... کلاه شاپو م رو ... کلاه حصیریم رو ... عکسای موهای بلند خرگوشی بسته شده در دو طرف سرم رو ... 

چه می دونستم قلقلی سرطان می گیره ؟ چه می دونستم شپی سرطان می گیره ؟ چه می دونستم زندگی م سرطان می گیره ؟ چه می دونستم راه تازه ی خوشگلی که پیدا کردم یه دفه با یه بهمن سنگین مدفون می شه ؟ چه می دونستم همه چی به هم می ریزه ؟

چه می دونستم آدم این قدر بدبخته که از هیچی و هیچ جا خبر نداره ؟

چه می دونستم ؟ و الا این همه عکس نمی گرفتم ! از هیچ دوره ای تو زندگی م این قدر عکس ندارم که از این یکی دو سال اخیر ! 

دلم نمی آد دیلیتشون کنم و دلم هم نمی خواد ببینمشون ! این عکسا شده ن یه عالم گیگ اضافی که حافظه ی لپ تاپ رو پر کرده ن . مثل همه ی اون روزای گذشته ... مثل اصن همه ی زندگی من :(