توی دنیا اگر چند تا چیز باشند که بتوانند همزمان اشک و خنده ی مرا در بیاورند ، یکی شان حتمن کمانچه ی فرج علی پور خواهد بود ! کمانچه ی لری فرج علی پور و آوازش و سوز صدایش !

کمانچه اش را که می نوازد ، مرا می برد به سال های دور . به سال های جوانی مادرم ، که هیچ لر نبود ، ولی لری را از هر لری بهتر حرف می زد . به سال های جوانی پدرم ، که شب های جمعه با حاج جعفر می نشستند ، نی می زدند ، لری می خواندند و گاهی هم شاهنامه .

کمانچه اش مرا می برد به آن سال های دور کودکی م که تابستان ها می رفتیم " داهات " و پسرهای داهات مرا که شهری بودم و عینک می زدم و می خواستم با آنها خاک بازی کنم مسخره می کردند و من عصبانی می شدم و جیغ می زدم ! مرا می برد به خاکی پشت خانه ی عمه اعظم که صدیقه از آنجا خاک رس بر می داشت ، با آب قاتی می کرد ، یک عالمه چیزهای خوشگل باهاش می ساخت ، خشک که می شدند ، می گذاشتشان توی تنور تا بپزند ؛ و من که تمام این ها را نگاه می کردم و کیف می کردم ؛ و من که بعدش می نشستم توی ایوان چوبی خانه ی عمه ام و با اسباب بازی های گلی ساخت دختر عمه ام بازی می کردم . حالا ، من سفالگر شده ام و یک عالمه چیزهای دیگر ، و صدیقه شده مادر دو تا پسر با یک شوهر معتاد و همه ی آرزوهای قشنگ هنرمندانه ای که توی دلش زندانی شده ...

کمانچه اش مرا می برد به آن سال های دور نوجوانی ام که عیدها و بعضی تابستان ها می رفتیم خرم آباد ، خانه ی مادرشوهر خواهر جان ... که شب ها پسرهای مادرشوهر ، برایمان کمانچه و ضرب ( تمبک ) بزنند و بخوانند و ما کیف کنیم و من که تمام دلخوشی م از سفرهای خرم آباد همین بود و آن گوشه ی کوچک اتاق که تعدادی کتاب بود ، یک سری کتاب های احمقانه از قبیل فهیمه رحیمی و دوستان البته ! ولی خب ! به هر حال کتاب بود دیگر ! کتاب ! و من که کتاب به دست می نشستم و اخم می کردم تا مبادا خواهر شوهر کوچک خواهرم ، که یک سالی از من کوچک تر بود فقط ، ولی دنیایش دنیای دیگری بود و بد پیله ای هم بود ، گیر بدهد که پاشو برویم پسر دید بزنیم !!

کمانچه اش مرا می برد به همه ی آن عروسی های قشنگی که تویشان نه از شام سلف سرویس خبری بود ، نه از اشانتیون عکس عروس و داماد به مهمان ها ، نه از سالن های بالای شهر ، نه از ارکستر و دی جی ... به همه ی آن عروسی های قشنگی که زمان جنگ و سال های اول بعد از آن ، تمام دلخوشی خانواده ها بودند . عروسی هایی که مردم گله گله جیک تو جیک هم می نشستند توی یک سالن 70 متری و سالن کیپ تا کیپ پر بود و فقط یک تکه جا آن وسط خالی بود که مردم یکی یکی یا دو به دو بیایند وسط و برقصند و شاباش بگیرند و من که همیشه ی خدا پا درد داشتم توی این عروسی ها از دو زانو نشستن و رقص بلد نبودن ! 

کمانچه اش مرا می برد به عروسی خواهرم ، به عروسی برادرم ، که شب که از سالن بر می گشتیم خانه ، تازه جشن شروع می شد . مردم می ریختند وسط و " چوپی " می گرفتند و پدرم که دو متر قد داشت " سر چوپی " می شد و دستمال می چرخاند و من کیف می کردم از دیدن این رقص ... کیف می کردم ...

کمانچه اش مرا می برد به سال هایی که پدرم دیگر پیش ما نبود و ما یک تلویزیون 16 اینچ رنگی گراندیک داشتیم و یک رادیو ضبط دو کاسته ی کنترل دار سونی ، که پدرم چند ماهی قبل از مرگش ، به مناسبت عروسی برادرم ،  برای خانه خریده بود تا صدای ضبط ، محله را بترکاند . تا همه بدانند و بیایند که : عروسی پسر معمار است ! کمانچه اش را با مامان می گذاشتیم توی ضبط و مامان با سوز فرج علی پور هم خوانی می کرد و گریه می کرد و من بق می کردم گوشه ی اتاق . آن موقع ها ، آن موقع ها این جور نبودم . زرتی نمی زدم زیر گریه . آن موقع ها یک جور دیگری بودم . گریه را ننگ می دانستم . برای مرگ پدرم و بعد از مرگش و برای همه ی آن چیزهایی که باید ، گریه نکردم . گریه هایم را همه نگه داشتم ، تا اینجا ، توی این شهر کوچک ییلاقی این گوشه ی شمال ایتالیا ، همه شان را هر روز و هر ساعت ببارم . آن موقع ها ، آن موقع ها که کمتر از پانزده سال داشتم ، گریه نمی کردم ! بق می کردم ! چشم های موربم را می دوختم به آن گوشه ای که عکس پدرم بود - و من نگذاشته بودم که گوشه اش آن روبان کوفتی سیاه را که روال آن سال ها بود بچسبانند - و سوز ساز فرج علی پور که مادرم باهاش هم خوانی می کرد را مرور می کردم ...

گفتم که ! کمانچه اش بدجور مرا می گریاند و می خنداند !



پی نوشت : بنده هیچ گونه اصالت خرم آبادی یا هر شهر دیگه ی لرستان ندارم . پدر بنده اهل یک روستایی بودن در یکی از استان های ایران که در اون روستا به یکی از لهجه های لری - به صورت خیلی خفیف شده - صحبت می شد .


پی نوشت 2 : یه بنده خدایی پیدا می شه به من یه سایت خوب آپ لود عکس معرفی کنه که تو ایران فیل.تر نباشه و عکساشم زود پاک نشه ؟ خیلی ممنان !