درد بی دردی علاجش آتش است
ماجرا از آنجا شروع نشد که برایم قصصه گفتی و با لب هایت موهایم را نوازش کردی !
ماجرا از آنجا شروع شد که تو روسری زنان سرزمینم را دستمال خواندی و تکرار کردی و من دلم برای زنان سرزمینم ، برای موهایشان ضعف رفت ! و تو نفهمیدی چه چیز با ارزشی را " دستمال " خواندی ! تو ، پارچه ای را که موهای مقدس زنان سرزمینم را ، موهای مرا ، مادرم را ، موهای خواهرم را ، آیدا را ، لاله را ، موهای عزیزانم در را خود می پیچد ، تو این پارچه را دستمالی که با آن آب دماغ را می گیرند خواندی !
و ماجرا از همینجا شروع شد : از همین تکه پارچه ای که من در عین این که ازش متنفرم ، دوستش هم می دارم ! مثل تو ! مثل تو که همزمان که ازت متنفر می شوم ، دوست ترت می دارم !
ماجرا همین است ! ماجرا آتشی است که به جان من افتاده : از هیزم تو ! از هیزم دلم ! از هیزم تناقض سنت و مدرنیته که اجبار تبارم بر جانم افکنده ! تبار آریایی مزخرفم که جانم را می ساید و می ستاند و باز هم می بالم بهش !
ماجرا همین تبار کوفتی من است . و خون من که رنگین تر از خون توست ! از تمام فشارهایی که از تبارش و بر تبارش می آید !
لعنت به من ! لعنت به تو ! لعنت به دین ! لعنت به تمام مرزها ! لعنت به تمام قفس ها !
پی نوشت : آتشم از زیر خاکستر دارد شعله می کشد ... دارم می سوزم ! تب ندارم ! دارم می سوزم ...
پی توضیح نوشت : تو رو خخخخخخدا نپرسید چی شده ! این قصصه ، قصصه ی امشب و دیشب نیست . این قصصه ، قصصه ی یک تاریخ سرگردانی ماست !
همین !