یک پیچ شل
مسافر من اومده :)
ولی خب ندیدمش هنوز ! تا رسید ، رفت یه شهری همین نزدیکیا ؛ فردا می آد ... تازه وختی بهش می گم دلم می خواست ببینمت امشب ، می گه خب می اومدی فرودگاه !
عجبا !!
من خودمم صبح زود باید برم یه شهر نزدیک دیگه که امتحان انگلیسی بدم . از ترس این که صبح از قطار جا بمونم ، دم غروبی گرفتم خوابیدم تا سر شب . حالام بیدارم تا ساعت شیش و نیم بزنم بیرون .
البته اصولن فکر کنم یه پیچی هست تو بدن آدما که مربوط به تنظیم ساعت خواب و بیداریه . به اطلاع برسونم که این پیچ در بدن من شل شده متاسفانه و بنده نمی دونم چرا روزا میل شدید به خواب دارم و شبا بر عکس دلم می خواد بیدار بمونم ! هر چی هم سر نماز دست به دعا می شم که خدایا ! این پیچ ما رو سفت کن ! گوشش بدهکار نیس !
پخش و پلا می نویسم . ولی عجیب هم نیست : ذهنم درگیر امتحان صبحه . خیلی برام مهمه این امتحان متاسفانه !! دلم برای مسافرم که الان تو فاصله ی 50 کیلومتری من خوابیده تنگ شده ... با هم اتاقی م دعوام شده ... هر چی می خورم سیر نمی شم ... اینم از خواب و بیداریم دیگه !
موفق باشم !