حرف هام رو از قبل پیش خودم مرور می کنم . انگار بیشتر به ساختار جمله م فکر می کنم تا مفهوم و لب کلامم . در ناخودآگاه خودم فکر می کنم وقتی دارم یه چیزی رو می گم که از نظر دستور زبان غلطه ، اون ناخودآگاه به جای این که به مفهوم جمله ی من فکر کنه ، به ایرادایی که داره فکر می کنه و حواسش نمی ره به اون چیز اصلی ای که من می خواستم بگم !

خب ! من با ذهنیت ایرانی م فکر می کنم . ذهنیت تاحدودی منتقد ... فکر می کنم اگه یه خارجی با من فارسی حرف می زد ، بیشتر غرق نوع حرف زدنش می شدم تا چیزی که می خواد بگه ! اما اون ایرانی نیست . من نمی دونم ذهنیت ایتالیایی چه شکلیه . نمی دونم یه ذهن ایتالیایی بیشتر رو چه چیزایی متمرکز می شه .

خیلی از حرفام رو می خورم . این برای منی که دوست دارم برای نزدیکام حرف بزنم ، ینی فاجعه ! حرفام رو می خورم ، چون می بینم با اون دایره ی لغاتی که من دارم ، نمی تونم اون چیزی که می خوام بگم رو درست به زبون بیارم و بنا بر این بهتره کللن نگم !

اینا رو بهش می گم ... لبخند می زنه . می گه : من برای تو کللی حوصله دارم . حوصله م سر نمی ره از این که این طوری حرف می زنی . بر عکس برام جذاب هم هست ( خدایی این یه لحظه خیلی دلم می خواست خفه ش کنم ! ) می گه : تو سعی ت رو بکن برای گفتن اون چیزی که می خوای بگی . بالاخره این قدر توضیح می دی که من می فهمم ( ینی فاتحه ی حرفام خونده می شه این جوری که ! از توضیح دادن بیزارم ! دلم می خواد یه جمله ، همون یه جمله باشه ! ) می گه : من نمی دونم ! شاید برای تو مساله ی مهمی نباشه . اما برای من مساله ی مهمیه که نمی تونم حتتا یه کلمه به زبون تو حرف بزنم . ولی این منو آزار نمی ده . بالاخره یاد می گیرم ... ( بهش می گم : خب ما تو ایران نیستیم ، تو ایتالیایی م . من باید زبانم رو بهتر کنم ... ولی ته دلم می دونم که چه قدر دلم می خواد اگه یه روزی خواست بهم ابراز علاقه کنه ، دلم می خواد بهم بگه : " دوستت دارم " نه که بگه " ti amo " . نمی دونم شنیدن تی امو به همون اندازه ی شنیدن دوستت دارم لذت بخش هست یا نه ... )

اینا رو نوشتم که بگم ، مرحله ی تازه ای از زندگی من آغاز شده گویا : مرحله ی ترس ها ... ترس هایی شاید دلپذیر ... ترس هایی که ترسناک نیستن ... ولی منو دچار سردرد ، سرگیجه و دلپیچه کرده ن ! شوخی هم ندارم !