پی عاشقانه نوشت : چه دست هایی ... چه دست هایی ... می دانی ؟ توی دست هات تمام حرف های عالم ذوب می شوند از بی طاقتی ! از بی طاقتی گم شدن در میان بارانی از مهربانی و نیاز ... توی دست هات ستاره ها را می بینم که ذوب شده اند و جاری اند و بر چشم هام ، موهام ، دست هام می بارند . 

بنواز مرا با دستانت عزیزترینم ... بنواز مرا ، که نوازش تو مرا ستاره باران می کند . بنواز مرا که توی دست هات ذوب شوم و نتوانم هیچ حرفی را گفتن و نتوانم هیچ صدایی را شنیدن و نه توانم هیچ نگاهی را تاب آوردن ... 

بنواز مرا ...


پی توضیح نوشت : این داستان هیچ سرنوشتی نداشت ! این داستان را باید با "پی نوشت " می نوشتم !


پی بلاگفا نوشت : تو روح اینترنت خوابگاه ! تو روح بلاگفا ، که جد و آباد متو یکی کرد و من نتونستم اون روزی وبلاگمو به روز کنم ! تو روح من ، که اگه همون دقیقه ای که حس وبلاگ نویسی دارم ، بساط اینترنت و اینام به راه نباشه ، بعدناش دیگه عمرن یادم مونده باشه که چی می خواستم بنویسم و تازه کللن حس وبلاگ نویسی م هم می پره !


پی خوابگاه نوشت : هم اتاقی عزیزمون چند روز پیش طی یک عمل محیر العقول با اهدای یک برش پیتزا به بنده ، ابراز دوستی مجدد فرمودند ! بنده هم که طبق قانون نانوشته ای ، هر وقت پر.یودم به عالم و آدم مشکوکم و البته این اشتکاک !! رو به روی احد الناسی نمی آرم ، با این که هیچ اشتهایی به خوردن پیتزا ( اونم از نوع مارگریتای سرد ! ) نداشتم ، فقره ی اهدایی رو با قیافه ای سرشار از شک و بدگمانی پذیرفتم و البته هیچ اظهار نظری در مورد این حرکت نکردم و بدین گونه بساط سکوت میان ما برچیده شد ! البته خب خدا رو شکر به بنده یه خوابگاه دیگه ای دادن که خیلی بهتره و بعد از تعطیلات آخر هفته باید برم به اونجا اسباب کشی کنم . از ظواهر امر این طور بر می آد که خوابگاه خوبی باشه و اینا ... و مهم تر این که هم اتاقی عزیز هم دیگه اونجا نیستن !


پی آخر نوشت : هر چی گشتم عکس باحالی که به فضای الانم بخوره پیدا نکردم . حال ندارم بیشتر بگردم ! والسلام !


پی بعدن نوشت : ماجرای گاو سوغاتی اسپانیا رو یادتون هست ؟ حالا یادتون هم نیست هم اشکال نداره ! پی نوشت این پست رو بخونین ! خواننده ای که شما باشی ، سینیور همون موقع رفته بوده و کل همه ی اون شهرایی که بوده رو گشته بوده و یک عدد گاو ( دقیقن همونی که می خواستم ! از اینایی که گاوه بی چاره تو مراسم لعنتی گاوبازی چن تا تیر خورده ) برام خریده بوده ! منتها اون هفته ای چون ایشون یادشون رفته بود گاوه رو تو کدوم سوراخی گذاشته و نیاورده بودش ، از ترس این که من دهنشو صاف کنم از بس بگم پس گاوم کو پس گاوم کو ، گفته بود که هیچ گاوی در اسپانیا پیدا نکرده و به جاش تی شرته رو خریده ! 

حالا ما بالاخره دیروز به مراد دلمون یعنی آقای گاو رسیدیم ! و البته که به هر حال دهن سینیور صاف شد ! چون من هر پنج دقیقه یه بار برمی گشتم می گفتم : می گم سینیور جان ! ببین ! من گاو دارم !!

از بس که ذوق کرده بودم خب !