این روزها ، این شب ها ، دارم آرشیو خوانی می کنم . یک وبلاگی هست که با خواندن هر پستش تنم به لرز می آید . می میرم و زنده می شوم و ...

شوهرش پارانویا دارد . به هر چیزی گیر می دهد . و زن ، سرشار زنیت است و یک چیز خوبی است اصلن . مثل یک قناری است که اول توی قفسش کرده باشند و بعد هم تازه زیر پا لهش کرده باشند . اما قناری هنوز آواز خواندن یادش باشد ...

وای ! وای !

یاد خودم می افتم . یاد سینیور ! سینیور هم پارانویا داشت . هر سلامی از طرف جنس مخالف لرزه بر تن من می انداخت . هر ای میلی را باید جواب می دادم که چی بود و چی شد . شماره ی پسرها را سیو نمی کردم . استاد دانشگاه اگر مرد بود و کمکم می کرد ، حتمن به من نظر داشت ! بهترین دوستانم آمدند میلان و من پیچاندمشان و ندیدمشان ... 

چه بر من رفت ... لرزیدم ، ترسیدم ، له شدم ، خرد شدم ، مردم ، مردم ، مردم ... من مردم ! من از دست سینیور مردم ! من هنوز هم مرده ام . خودم می دانم که یکی از مهم ترین دلایل مشکلاتم با بلوندی ، همین مرده بودن من است . به شددت عصبی م . هر حرکتی از بلوندی که می تواند نشانه ای از پارانویا باشد – ولو این که نباشد – برای من بزرگ می شود ، خیلی بزرگ ... و من می ترسم که بلوندی برای من بشود سینیوری دیگر ! 

من اغراق می کنم در واکنش هام . من واکنش سریع نشان می دهم به هر چیزی که می گوید ، هر سو ظنی که دارد ، هر شکی که دارد – ولو این که بلوندی من کم هم گیر ندهد به هر چیزی ، اما پارانوییک دیده ام و می دانم که بلوندی هر چه باشد پارانوییک نیست – من می ترسم . و این ترس ها پدر مرا در می آورد .

من مرده ام ، می ترسم و زندگی همیشه به کام من زهر خواهد بود .

لعنت به سینیور ! لعنت به آن دختری که پاک کن " دوستم دارد " گرفته بود دستش و می کشید به همه ی رفتارهای بی شرمانه ی سینیور ...

همین !