بعدشم می گه من پیر شده م ، فارسی یادم رفته !!
قهوه برای خودم دم می کنم . آخرین بسته ی اسپرسوی ایتالیایی مارک ورنینو Vergnano صد در صد عربیک ، که به نظر من بهترین اسپرسویی هست که می شه خورد رو باز می کنم . قهوه که دم کشید ، یه دونه caffè lungo که ینی قهوه ی بلند ، که ینی قهوه ای که ارتفاعش تو فنجون تقریبن دو برابر یه دونه اسپرسوی معمولی هست ، که ینی خعلی قوی هست ، برای خودم می ریزم با دو تا قاشق شکر ...
صفحه ی رادیو تهرانزیت رو باز می کنم و می زنم کانال کافه تهرانزیت که جاز و بلوز می ذاره . خعلی عجیبه که تهرانزیت فیل تر نیس . فک کنم هنوز عزیزان کشفش نکردن !
می شینم پای لپ تاپ . با بوی اسپرسوی تازه دم و صدای موسیقی جوون ایرانی ... دلم می خواد بنویسم ... از این روزهام بنویسم ... مثل قدیما ، از روزهام بنویسم ...
...
دیروز خونه ی مامان بزرگ مادریم بودیم : " مادر " . این مادر من ، خعلی موجود خنده داریه / بود ... بود ... تا یکی دو سال پیش که دو تا از دایی هام که سنشون بالا بود ولی مجرد بودن ، به فاصله ی یکسال مردن . و هر دو هم با سکته . و مادر تلخ شد ... و مادر تصمیم گرفت پیر بشه و مادر تصمیم گرفت فارسی رو فراموش کنه و فقد ترکی حرف بزنه ! اما ، بعضی وختا که یادش می ره تلخ باشه ، مادر همون مادره ! همون مادری که می اومد خونه ی ما و کتابای منو کش می رفت و می برد خونه شون که بخونه و دیگه هم پس نمی داد ؛ و وختی من می گفتم : مادر ! ئه ! این کتابه مال منه هااااااا ! عصبانی می شد و می گفت : نخخخخخیر ! این مال خاله ته ! تو مال خودتو گم کردی ! مگه من چشمم به کتابای توئه !!
بعععععله ! اون موقعا که هنوز چشمای مادر خوب می دید و مادر هنوز کرم کتاب بود ، هر وخ مادر اینا می اومدن خونه ی ما ، من چار ستون بدنم می لرزید و همه ش یه چشمم به کتابخونه م بود که یه وخ مادر نره سر وخت کتابام :))
حالا دیروز ، مادر - که مثلن فارسی یادش رفته - شروع کرد دوباره ترکی حرف زدن . من هیچ ترکی بلد نیستم . خونواده ی مادریم از اقوام آذری بسیار رقیق شده ی طرفای آوج هستن و حتتا خودشون هم با خودشون بیشتر وختا فارسی حرف می زنن . چه برسه به ماها که تازه نصفمون فقد آذریه ( اونم به قول خودم از نوع پلاستیکی ش :)) ) باسه همین ماها کللن از زبون مادری شاید بیشتر از ده تا کلمه بلد نباشیم . این شد که مادر که شروع کرد ترکی حرف زدن ، من با پررویی کامل برگشتم گفتم : خو مادر ! حالا اینایی که گفتی رو ترجمه کن !! و مادر هم خعلی جددی همه ی حرفاش رو دوباره به فارسی گفت !
:))
ینی داستانی بودااااااا ! مادر هی به ترکی حرف می زد و من هی می گفتم ترجمه کن و اونم هی همه رو به طور کامل ترجمه می کرد !! آخرش خسته شد ، گفت : اه ! برو ترکی یاد بگیر دیگه ! خسته شدم از بس ترجمه کردم !!
...
قهوه رو خورده م و حالا دارم پفک می خورم با صدای رعنا فرخان از رادیو تهرانزیت ... برم ... برم که امروز کللی کار دارم ... چه خوب بود نوشتن ، بعد از این همه ...
خدافز !