سر درد داشتم . سر درد دارم . درد سر دارم حتا ! موبایل را پرت می کنم . می خورد به پایه ی میز و دهنش سرویس می شود . روشنش که می کنی یک سری خط و خطوط روی مانیتور می آید و همین . به همه می گویم از روی میز آشپزخانه افتاده پایین . به تو هم . راستش ، این روزها تو برایم جزیی از " همه " شده ای . غریبه شده ای . غریبه شده ای از چند روز پیش و از دیشب بیشتر که سردرد داشتم و قرص های مسکنی که تو باید می خریدی ، از قرص ماه هم دورتر بودند ...

بعد حالا من در مهمانی کوچک امشب آرام می نشینم پهلوی تو و خیلی عادی مثل " همه " باهات برخورد می کنم . اما سر درد دارم و اخم هام چسبیده اند به هم . بعد تو هی مرتب اخم مرا به رخ می کشی ... و من می خندم و می گویم : سردرد دارم . و به چشم های تو خیره می شوم که ساعت ده دیشب بهم گفته بودند با اتوبوس می روی از داروخانه ی شبانه روزی برای خودت قرص فلان را می خری ... و خجالت نکشیده بودند از ... بعد من به تمام آنهایی که تا می شنیدی صدایشان گرفته می رفتی و از این سر شهر تا آن سر شهر برایشان قرص می خریدی می بردی ، فکر کردم و موبایل را پرت کردم تا برود قاتی باقالی ها و دهنش سرویس شود ...

اصلن بعضی وقت ها دلم می خواهد عصبی شوم . دلم می خواهد همه چیز را به گه بکشم . دلم می خواهد داد بزنم . بمیرم ... بمیرم برای خودم ، برای دل خودم که سرش درد می کند ...


پی خشمگین نوشت : عزیزم ! عصبانی بودن با عصبی بودن فرق می کند . این قدر به من نگو عصبی . من عصبی نیستم ! عصبانی ام ! آن هم اگر تو این قدر جلوی جمع نمی گفتی چقدر عصبانی هستی یا عصبی هستی ، کسی نمی فهمید ! فردا می آیی می گویی من همه جا جار زده ام که با تو دعوایم شده ... تابلو !


پی بی ربط نوشت : اون سیستم پاسخ دادن به کامنت های رفقا ، دوباره برقراره ! ببخشید اگه یه مدت بی جواب گذاشته بودمتون خب !