چند بار دست به سمت موبایل بردم تا یه زنگی ، اس ام اسی ، چیزی بزنم . اما زودی موبایل رو کنار گذاشتم . با خودم مبارزه می کنم تا بهت زنگ نزنم . به مهمونی خونه ی معمار فکر می کنم که پارسال چقدر خوش گذشت و امسال حتمن تو رفتی و چن تا از دوستاتم با خودت بردی لابد . نمی دونم شایدم نرفته باشی . ولی تنهام ... و نمی تونم دست از افکار احمقانه بردارم ! شب سال نو ، من تنها دارم ویگن گوش می دم و گوشی موبایل رو انداخته م یه گوشه ای و سعی می کنم به هر گونه تماسی با تو فکر نکنم . سعی می کنم جلوی هم خونه ایم که می آد و ازم می پرسه که می آی بریم فلان خوابگاه مهمونی ، قیافه مو عادی نشون بدم . ولی تنها جوابی که از دهنم در می آد اینه : نه مرسی ! تو تنها برو . حوصله ندارم !

بدبختی ش اینه که هم خونه ایم هم می گه تنهایی حال ندارم برم . تو نمی آی منم نمی رم ! ای کاش بره . می خوام یه دل سیر دور خودم بچرخم . این قدر بچرخم که سرم گیج بره و گروپی بخورم زمین . شایدم گریه کنم . یه جوری خالی کنم این تنهایی خودمو . سعی می کنم به مهمونی پارسال خونه ی معماری فکر نکنم . به مهمونی یکشنبه ی خونه ی دایی ت که گفتی نمی رم و رفتی و منو با خودت نبردی فکر نکنم . به همه ی مربا هویج هایی که واسه دایی ت پخته م فکر نکنم . به کیک سال نو و کریسمس مخصوص ایتالیا که امسال نخوردم فکر نکنم . به هیچی فکر نکنم . سعی می کنم به توی لعنتی فکر نکنم . به توی لعنتی که تو این لحظه می خوام خفه ت کنم فکر نکنم .

به امتحانای ماه آینده فکر می کنم . به 6 تا درس لعنتی که باید پاسشون کنم . به 6 تا درس لعنتی که هیچی ازشون نخوندم و حالم بد می شه از فکر کردن بهشون ... حالم بد می شه از فکر کردن ...

موبایلو برمی دارم . یه اس ام اس کاملن بی ربط تایپ می کنم و تو قسمت گیرنده شماره ی تو رو می ذارم . چند لحظه بهش نیگا می کنم . همه رو پاک می کنم و موبایل رو می ذارم سر جاش . می دونم اگه این اس ام اس رو بفرستم هم تو نمی فهمی من امشب چه قدر تنهام . نمی فرستم ... دستمو می کشم رو صورتمو می آم و اینجا می نویسم . اینجا ، که تو نمی خونی ش و چه قدر هم خوب ...

صدای ویگن رو بلند می کنم . هر چی باشه ، این عید اصلن عید ماها نیست ... عید ویگنه . بذار بلند بلند بخونه واسه خودش . دل تنگی مو می ریزم تو صدای ویگن و گوش می دم ... گوش می دم ... گوش می دم ... 

صبر می کنم تا عید نوروز ... نمی دونم تا اون موقع اوضاع چه جوریه . ولی دست کم ، یه اندوه رو حواله دادم به چند ماه دیگه ... دلمو خوش می کنم به نوروز ، که شاید تنها نباشم . که شاید همه ی این روزای بد نباشن ... که شاید من این دختر ضعیف بی غیرت این روزها نباشم ... 

دلم گرفته از این روزها ...


شیش ساعت و نیم بعد :

پی بعدن نوشت : این قدر هم خونه ایم اصرار کرد که پاشدم باهاش رفتم بیرون . کللی خوش تیپ کردم و حتا بعد از مدت ها آرایش کردم یه کم . رفتم مرکز شهر و گوش هامو از صدای انفجار ترقه و نارنجک پر کردم و تا می تونستم داد و بیداد کردم ... الان گلوم درد می کنه و گوشام هنوز یه کم توشون سر و صداس ... تازه ! وقتی برگشتم دیدم انگشت شست پام هم از شدت سرما یخ زده ! داشت سیاه می شد از شددت سرما ! ولی خوب بود . درسته دور خودم نچرخیدم و گریه هم نکردم ؛ ولی تنهایی م خالی شد . الان اون قدر خسته هستم که نمی تونم به هیچی فکر کنم . حتا به خفه کردن سینیور هم فکر نمی کنم . به هیچی فکر نمی کنم ، جز فردا ، که قراره دو تا از بهترین دوستام برای شام بیان پیشم و بهم سوغاتی کوچولویی رو که از آلمان آوردن بدن ... 

پی بعدن نوشت 2 : خوشحالم که چیز میزای استرس زا و اضطراب آور و اندوهبار و تنهایی و این خزعبلات دور و ورم این قدر داره موج می زنه که می خواد خفه م کنه ... ولی نمی تونه ! خوشحالم که با همه ی اینا ، با همه ی این که یه دختر در حال حاضر ضعیف بی غیرت هستم ، خدا رو شکر افسرده نیستم و با هیچ بادی هم به سمت افسردگی نمی رم ...

زنده باد من ! زنده باد من بی غیرت غمگین غیر افسرده !


* راستی ! تنظیم ساعت نوشته های اینجا بر اساس ساعت اینجاس !