در من مردی هست که به زن بودن دیگران حسودی می کند
یک دوستی دارم که خعلی خعلی دوستش می دارم . اما راستش برخورد من با این دوست مثل برخورد خیلی از آقایونه با خانوما . ینی می شینم نیگاش می کنم ، وختی غصصه داره براش غصصه می خورم ، وختی خوشاله ، می بینم دور و ورش شلوغه ، ولش می کنم خوشال باشه . از دور حواسم بهش هست . وختی می بینم یه دوست مهربون داره که همیشه شونه به شونه شه ، براش خوشال می شم و خیالم تخت می شه که اون یکی دوستمون هست کنارش . بعد چون خیالم راحت می شه ، بهش زنگ نمی زنم دیگه . چون می دونم یه " پشت " داره . بعد می شینم هر روز روزی n بار وبلاگش رو ریفرش می کنم ببینم چی نوشته ، با خوشی هاش کیف می کنم ، با غصصه هاش غصصه می خورم ، با بعضی نوشته هاش که خنده داره ولی یه دردی پشتشه ، درد می کشم و می خندم از درد ، ولی دیر به دیر کامنت می ذارم ، دیر به دیر زنگ می زنم و ... دوستم مریض می شه ، شبش می گم ای کاش من یه کاسه سوپ بپزم فردا ببرم براش دم خونه ش . بعد دوباره می گم ای کاش من اهل این جور مهربونیا بودم . ای کاش من " زن " بودم ! من مرد می شم تو این جور وختا ! اینه که سوپ نمی برم ، زنگ نمی زنم ، اس ام اس احوال پرسی نمی دم و فقط از دور " حواسم بهش هست "
لازمه بگم خعلی از دست خودم شاکی می شم وختی خودمو از این زاویه می بینم ؟
لازمه بگم اون دوستای دیگه م رو هم خعلی دوست می دارم ولی نمدونم چرا احساس " حواس از دور بودن به دوست " رو فقط در مورد ایشون دارم ؟
لازمه بگم هر وخ این دوستمو می بینم ، به شیوه ی " بارنی " تو " هاو آی مت یور مادر " ، می گم " آیم یور بست فرند ! آیم یور بست فرند " ! ولی واقعیت رو می دونم ! می دونم من بست فرندش نیستم . بست فرندش اونیه که موقعی که می خواد انباری شو مرتب کنه پیششه ، موقعی که مریضه و حوصله ی ظرف شستن نداره پیششه ، موقعی که شوهرش بیمارستانه پیششه ، موقعی که ... ینی کللن هر موقعی پیششه . بست فرندش اونیه که نه فقط از دور ، که از نزدیک هم حواسش بهشه . من عاشق این بست فرند هم می باشم . و البته به هر دوتاشون حسودی می کنم . ای کاش من یکی از این دو تا بودم !