من نمی دونستم اینایی که آقاهاشون سیبیل نمی ذارن و ریش بلننننننند دارن و خانوماشون کلاه سرشون می کنن و لباساشون ساده س و اینااااا ، اسمشون " آمیش " هست و یک عالم ادا اصول دارن و این قد " ضد مدرنیته " هستن . حالا چه برسه به این که بدونم اینا یه عالمه شون تو اوهایو آمریکا زندگی می کنن .

خب امشب بالاخره هفت هشت صفحه ی آخر کتاب " خندیدن بدون لهجه " مال " فیروزه جزایری " رو خوندم . کللن باسه اولین بار بود که اسم " آمیش " به گوشم می خورد و صادقانه بگم که اولش فک کردم منظور مترجم " آقا میشه " بوده ! بعد از اونجایی که خانوم مترجم ( که کللن ریده بود به متن با اون ترجمه ی رو اعصابش ) هیچ پانویسی برای این واژه ارایه نداده بود ، مجبور شدم دوباره دو صفحه ی آخر رو ول کنم برم سری به این صفحه ی ویکی پدیا بزنم و کللی اطلاعات با حال کسب کنم . 

البت که نمونه ی اینا رو تو سریال گریز آناتومی دیده بودمااااا . ولی کللن نمدونستم ماجرا چیه و اسم قومشون چه می باشه !

حالا اینا به کنار ! من الان یه مشکل بزرگ دارم : من باید برم اوهایو !

بعد از این که کللی آه کشیدم که من باید برم اوهایو و روستای آمیش ها رو از نزدیک ببینم و حس زندگی در قرن هیجده نوزده رو تجربه کنم و از اون صنایع دستیاشون بخرم ، برگشتم به مامانم گفتم : اه ! چه معنی داره که ما باسه رفتن به آمریکا ویزا لازم داریم ؟ حالا من چی کار کنم که می خوام برم اوهایو ؟

حقیقتن عرض کنم دوستان ! کللن به این موضوع فکر نکردم که مشکل اصلی ویزا نیست و مشکل پول پرواز تا عرض موعوده و باقی مسایل مالی سفر !

بععععععله !