یک جشنی به نام اپیفانیا
دیروز ( پنجشنبه ) جشن اپیفانیا بود . برای این که بدونین اپیفانیا دیگه چه ماجراییه ، بد نیست نگاهی به این لینک بندازین . من از طرف عمو آنتونیو ( عموم نیست ، ولی هم من هم عمو و زنش عاشق همدیگه ایم ) دعوت شده بودم به صرف ناهار در منزل و بعد هم شرکت توی مراسم . خیلی خوش گذشت . ناهار من و آنی بودیم و عمو و زنشو پسرشون لوکا ، که بدمصب خیلی خوشگل بود ( ما تا حالا ندیده بودیمش ) ولی افسوس و صد افسوس که جناب لوکا خان یک فقره زن داشتن و البته دیروز نیومده بود . خدایی من اگه یه روز بی خیال سینیور بشم ، ممکنه برم تو کار این لوکا و مجبورش کنم زنشو طلاق بده !!
بعد از ناهار رفتیم به محل مراسم ( خونه ی عمو تو یه شهر کوچیکی نزدیک میلانه ) و چند تا از دوستان ایرانی به همراه یه خونواده ای ( مامان و بابا و دخترشون که سال دیگه قراره بیاد اینجا ) که اومده بودن ایتالیا واسه تعطیلات به ما ملحق شدن . چشمتون روز بد نبینه ! از اینایی که از سفر اروپا فقط مشروب و خرید و موی فر بیرون ریختن و دیسکو و اینا براشون مهمه ! هر سه تاشون یه ان هایی بودن که نگو ! بیچاره عمو که برای ما وقت گذاشته بود و دونه دونه نکات مراسم رو توضیح می داد و بیچاره من که مجبور بودم همه شو ترجمه کنم ! اگه ذره ای در ترجمه درنگ می کردم ، عمو با غیظ نیگام می کرد ...
القصه ! اینا که کللن یه ساعتی دیر اومدن چون رفته بودن مرکز شهر واسه خرید و باعث شدن ما یه قسمت خیلی باحال جشن رو از دست بدیم . بعدشم از کل مراسم خوششون نیومد و سردشون بود و اینا و این قدر گه بازی درآوردن که ما مجبور شدیم خیلی زود برگردیم . نگو می خواستن برن به ادامه ی خریدشون برسن . من می خواستم بمونم راستش . ولی دیدم همه دارن می رن ، به عمو گفتم اگه اجازه بدین منم برم که دست کم شما به کار ماراتون برسین . طفلک عمو که می خواست همه رو قهوه مهمون کنه ( عااااااااااشقشم ! ) هیچی دیگه ! برگشتیم و منم هی از عمو معذرت خواهی کردم .
حالا هم هی در طول روز اینا هیچ حواسشون به توضیحات عمو و ترجمه ی من نبود و فقط فرت فرت عکس می گرفتن و عمو هم هی به من می گفت چرا اینا این طوری ان ، منم هی می گفتم والا من بی تقصیرم ! من اولین باره اینا رو می بینم .
بعدش هم خودمو موظف دونستم تا نکته ای رو در مورد گروهی از هم وطنان عزیزم ( که شامل این خونواده هم می شد ) به عرض عمو جان برسونم . گفتم عمو جان شما خودشو ناراحت نکن ! یه نکته ای هست اونم این که گروهی از هم وطنان عزیز من وقتی می رن سفر ، تنها دو تا چیز براشون خیلی مهمه : یکی عکس یادگاری گرفتن در هر زمان و هر مکان . یکی هم تا خرخره خرید کردن ! این خانواده هم جزو همین دسته هستن ! عمو هم نچ نچی کرد و دیگه هیچی نگفت !
راستشو بخواین اگه هر کس دیگه ای جز عمو آنتونیو بود ، من این طوری راجع به اینا بد نمی گفتم ! چون صد در صد اعتقاد دارم جلوی خارجی جماعت همیشه باید طرف هم وطن خودتو بگیری . ولی خب ! عمو جان فرق داره . ایشون تابستون یه سفری به ایران داشت و از اون موقع نظرش راجع به ایران و ایرانی به طرز معجزه واری حدود 250 درصد مثبت هست ! به طوری که وقتی تو یه جمع راجع به ایران بحث می شه و کسی یه چیز بدی راجع به ایران می گه ، به طوری که حتا منم نمی تونم کتمان کنم و مجبور می شم بگم که آره این حقیقته ، عمو جان امکان نداره از موضع مثبتش کوتاه بیاد و مدام می گه : نه به نظر من که درست نیست ! وقتی هم که بقیه برمی گردن می گن بابا این دختره خودش داره می گه حقیقت داره ، عمو یه جور خشمگینی منو نیگا می کنه که من مجبور می شم بگم : نه غلط کردم ! اینایی که می گین اصلن حقیقت نداره !!
همینا !
* پی نوشت : این روزا ، تلفنی حرف زدن باهات خوشحالم نمی کنه که هیچ ، بعد از قطع کردن احساس غم زیادی توی چشمام و شونه هام می کنم ! اون وقت فال که می گیرم ، حافظ بشارتم می ده به روزهای خوب ...
ای روزهای خوب که در راهید ... بابا زودتر بیاید ! دهن من سرویس شده از این روزهای بد ت خ م ی !
* پی دوباره نوشت : دوستان من در این دومین جشنواره ی عکسلاگ شرکت کرده م . هر کی دوس داره ، جون مادرش بره به من رای بده ! ثواب داره ! به بقیه هم بگین بی زحمت . اشکال نداره !!! عکس من اون پایین هاست . از آخر عکسای 13 و چهارده فکر کنم . پایینش اسم وبلاگم نوشته شده . دستتون درد نکنه !
اینم یه بار دیگه آدرس : http://axlog.mihanblog.com/post/5