همین امشب باید بنویسم . همین امشب که کلی ترجمه ریخته روی سرم و کلی سفارش های دیگه و کلی فکر برای مهمونی خورش شاه بلوط فردا !

باید بنویسم از خودم که چقدر با یک سال و نیم پیشش فرق کرده ، چقدر ازدوستاش جدا افتاده : از آیداش که حالا گلنار سفت چسبیده به بغلش ، از لاله ش که حالا کلی رو نداره دیگه ، از کفشدوزکش که حالا یک دانه تو دلی دیگه هم داره و ملودی ش هم دردانه ایه برای خودش ، از مارگزیده ش حتا ، از مارگزیده ش ... از گولو و نسیم و زن بابا و بقیه ...

باید بنویسم انگار ، که یک سو تفاهم عاطفی چه طور می تونه یک دختر معمولی رو تبدیل به یک دختر معمولی دیگه کنه : دختر معمولی ای که رشته ی دوستی های فعلی ش رو پاره می کنه ، شروع می کنه به رفوی دوستی های قدیمی ش ، و دوستی های جدیدی رو سر می ندازه .

باید بنویسم از این که امسال از سی و چهار سالگی م نترسیدم ، از نرفتن و ویزا نگرفتن نترسیدم ، از تنها بودن و تنها ماندن نترسیدم ، از خندیدن نترسیدم ، از متفاوت بودن نترسیدم ، از خل بودن نترسیدم .

بالاخره یک روزی که بین سی و سه سالگی و سی و چهار سالگی م بود ، باور کردم که معمولی نیستم ، و نترسیدم ازش . نترسیدم از این که مردم اون طوری نگاهم کنند وقتی وایستادم و با یه قوطی حلبی حرف می زنم ، یا به کفش هایم تشر می زنم که چرا باز خاکی شده اند . بالاخره یک روزی رسید که فهمیدم عاشق همین متفاوت بودن خودم هستم . عاشق همین دختر متفاوتی که هیچ کار خاصی نمی کنه و اصراری هم نداره که دنیا رو عوض کنه ، اما دوس داره ، اگه یه پسری از کلاسشون رو دوس داره ، فقط چون کفشای خوشگلی پاش می کنه و خط استخون چونه ش تیزی قشنگی داره ، بره بهش بگه . اگه یه چیزی اذیتش می کنه و بیشتر از چند ثانیه فکرشو درگیر کرده ، باهاش برخورد کنه ، اگه یه کاری خیلی خوشحالش می کنه ، سریع انجامش بده .

مثل همین پستی که الان دارم می نویسم و داره آرومم می کنه . مثل همین تغییری که تو اسم وبلاگ و اسم نویسنده می خوام بدم و خوشحالم می کنه ...

امیدوارم از این که دیگه یه دختر معمولی نیستم ناراحت نشید . چون راستشو بخواین ، برای ناراحتی تون کاری نمی تونم بکنم : من یه دختر متفاوتم ! خوش وقتم !