یک روزگار خسته کننده
گاز و کابینت ها رو تمیز می کنم و آشپزخونه رو تی می کشم . وسایلمم مرتب می کنم . فرش ابریشمی جناب آقای سینیورو لوله می کنم و می ذارم توی اتاق انباری . کف اتاق رو هم تمیز می کنم . کارمن امروز صب اومد . ماریا که هم اتاقی منه فردا می آد . حوصله ندارم چیزی به هم ریخته باشه وقتی می آد . من و بهی ناراحتیم ! امپراطوری ای داشتیم واسه خودمون تو این سه هفته ! یه هویی برگشتن واسه خودشون !
خسته م . ولی می خوام یه کم دیگه هم بیدار بمونم . می شینیم پای کامپیوتر . یه عالمه نوشته های خوب می خونم ، تصویرسازی های یکی از دوستامو می بینم ، پیغام یکی از هم کلاسی هامو می بینم که تعجب کرده که واسه یکی از پروژه ها ، من و هم گروهی م دست به سیاه و سفید نزدیم ! پروژه ای که تحویلش سه شنبه ی همین هفته س ! اون وقت همین هم کلاسی م اومده تو فیس بوک نظر داده و گفته به نظر ایشون من خیلی آدم موفقی ام ( از این برنامه های نظر سنجی راجع به دوستا ) خنده م می گیره ! والله !
نقاشی ها و نوشته های دیگرون رو که می بینم ، یاد همه ی دیوارایی که می تونستم رنگی کنم ، همه ی کاغذایی که می تونستم سیاه کنم ، همه ی شکلا و کلمه هایی که می تونستم خلق کنم می افتم ! من خسته م ، نه به خاطر این که زمنیو تی کشیدم و خونه رو تمیز کرده م ؛ خسته م ، به خاطر این که یه عالمه کار بود که می تونستم انجام بدم و انجام ندادم . به خاطر همه ی انرژی ها و استعدادایی که هدر دادم . به خاطر آرزوهای مادرم که هدر دادم ، به خاطر آرزوهای خودم که هدر دادم . به خاطر یه شاعری که کشتمش ، یه هنرمندی که کشتمش ، یه روزنامه نگاری که کشتمش ! کشتمشون تا یکی دیگه رو بیافرینم که " من " باشه . فقط " من " . می خواستم خودم باشم ، چون وقتی می نوشتم یا می کشیدم ، خودم نبودم . ینی فکر می کردم خودم نیستم . شدم یه دختر معمولی ، که فکر می کنه یه زندگی معمولی داره با افکار معمولی و ... من همه ی افکار غیر معمولی رو از خودم دور کردم . حالا خسته م ! از همه ی این کارایی که کردم خسته م . می خوام شروع کنم به نقاشی و نوشتن . می خوام همینی که هستم باشم + اون چیزایی که بودم . می خوام بگم ینی نمی شه آدم هم فرق داشته باشه ، هم نداشته باشه ؟

چه قدر من ضعیفم ، اگه نتونم هم زندگی معمولی خودمو داشته باشم ، هم همه ی اونایی که کشتم رو دوباره برگردونم به زندگی م ...
خسته م ... برم یه کم بخوابم . یه خواب معمولی !