یکی از خاطرات کودکی من برمی گردد به یکی از روزهای آخر مهرماه سیزده سالگی ام که پدرم آن جلو دراز به دراز و سر تا پا سفید پوش خوابیده بود و من با لباس مدرسه ، سر تا پا مشکی ، مانتو و شلوار و مقنعه و کفش مشکی یعنی ، بهت زده ایستاده بودم به صف نماز میت ! که پسرعموی پدرم از بغل دستم بهم تشر زد که : هی دختر ! پس چادرت کو ؟!

ها ! من یک دختر سیزده ساله بودم که از سر کلاس ریاضی اول دبیرستان کشانده بودندش بهشت زهرا تا پشت سر پدرش نماز بخواند و یک لندهوری از فامیل ، درست از همان لحظه تصمیم گرفته بود در نبود پدرم تربیت مرا به عهده بگیرد !

ها ! نسل ما نسل دخترکانی بود که تنها دست لباس مشکی شان همان لباس مدرسه شان بود ‌. ما دخترکان همیشه عزاپوش بودیم .

پدرم هیچ وقت کادوی روز پدر نگرفت . آن زمان هنوز این قرتی بازی ها جور نشده بود . روز پدر یکی از احمقانه ترین روزهای سال است برای من ! 

* ناگهان چقدر زود دیر می شود ‌. امروز عید منه ، چون تولد استاد عزیزم قیصر امین پور هست . که چقدر زود براش دیر شد ... تولد قیصر لحظه های نوجوانی م مبارک !