حسابی سوخته ام ! همان موقع که داشتم به خودم فشار میاوردم تا دانه دانه نقش برجسته های تخت جمشید از دروازه ملل تا کاخ آپادانا و بعد هم نقش برجسته های نقش رستم را به آن پنج تا ایتالیایی که نه روز تمام همراهم بودند ، توضیح بدهم ؛ همان موقع کلی سوختم و همه بهم کلی خندیدند !

تازه فهمیدم چقدر سوادم کم است ! تازه فهمیدم چقدر باید کتاب بخوانم و بجورم توی همه چیز تمام آنچه را که یک توریست از ایران می خواهد . تازه فهمیدم چقدر تسلطم به زبان ایتالیایی ناچیز است ، وقتی لازم است راجع به مقرنس ها و سه کنج ها و اسلیمی ها و رسمی بندی ها توضیح بدهم و همزمان ، حواسم باشد که رستوران ناهار را رزرو کنم و اتاق آن یکی مسافر را زنگ بزنم هتل که حتما عوض کند . فهمیدم چقدر وقتی فقط پای زبان و حرف زدن در میان نیست ، و مسوولیت ها چند تا می شود ، تسلط به زبان یقه ی آدم را می گیرد !

و باز ، بین همه ی این ها تازه فهمیدم چقدر این شغل را با تمام سختی هایش دوست دارم . چقدر ساخته شده ام برای این شغل ، و چقدر از پس زیر و بمش بر می آیم !

خوشحالم که بالاخره در سی و پنج سالگی ام ، اولین قدم هایم را برای ماندن در شغلی که دوستش دارم برداشته ام . شغلی که هر آنچه می خواهم و همیشه آرزویش را داشته ام با خود دارد : سفرهای فراوان ، آدم های فراوان ، زبان خارجی مورد علاقه ام ، چالش های شخصی و فردی مورد علاقه ام ، کار زیاد و خستگی زیاد از کار ، و دیدن نتیجه ی مستقیم کار در چشمان مسافری که همراهش هستی .

...

فکر می کنم این روزها دارم خیلی بزرگ تر و پخته تر می شوم هر روز . این روزها باید ادامه داشته باشند ، تا خیلی زیاد ها !