زنگ می زنم به تو که آن بالاها داری راه می روی و می لرزی . می گویم : « امروز دقیقا یک ماه از روزی که منو بردی تو اون مرده شور خونه و ماچم کردی می گذره » می خندی و می گویی : « جووووون ! برگردم پایین بازم می برمت اونجا ماچت می کنم ! » با خنده بهت می گویم که خیلی بی شعوری و می گویم دوستت دارم و می گویی که مراقب خودم باشم تا تو برگردی و اینجوری ماهگرد اولین بوسه مان را جشن می گیریم !

امروز کلی یاد میدان امیرچخماق یزد بودم و آن اولین برخوردمان که آمده بودی چک کنی یک وقت آن مسافرهای ننه مرده بدون راهنما نباشند . و من که پشت سرت به راننده گفته بودم این هم از همکارهای فضول ما !

بعدترش که آن سمت میدان دوباره جلوی اتوبوس مسافرانت دیدمت و همچنان که من داشتم با چشم مسافرهام‌ را توی آن شلوغی جلوی ادویه فروشی ها دنبال می کردم ، چند دقیقه ای گپ زدیم و خودت را معرفی کردی و من تازه شناختمت ! 

وبعدترترش که صبح کله سحر مسافرها را برده بودم چهلستون و بازدید ما که تمام شده بود سر و کله ی تو و مسافرهات پیدا شد و مرا برای همان شب به هتل عباسی برای یک نشست خودمانی با همکارها دعوت کردی که من خجالت کشیدم و نیامدم . 

و بعدترها چت هایی که ادامه پیدا کرد و از نمی دانم کی ، شکلشان عوض شد و تو زنگ می زدی و دلبری می کردی و من هنوز بهت می گفتم « شما » و دیدارهای گهگاه روی تور که بودیم . دیدارهای اتفاقی و قرار هتل عباسی با همکارها که برای من یک جزوه راجع به مسجد عتیق به زبان ایتالیایی آورده بودی از برای دلبری . و من که تمام این ها را گذاشته بودم گوشه ی دلم و باهاش کیف می کردم ؛ ولی نمی گذاشتم از آن گوشه جلوتر بیایند . حتا یک بار هم به خودم هم نگفتم چقدر صدات را دوست دارم و چقدر باهات خوش می گذرد بهم . آخر قرارم با خودم این بود که تنها بمانم ...

اما ... اما ... سر آخر آن بوسه توی مرده شورخانه کار خودش را کرد . هیچ قراری بینمان نبود و من آمدم به مهمانی تو در آن روستای بهشتی و تو دست مرا گرفتی و من خسته ی سفر بودم و هیچ نمی فهمیدم تا آن بوسه ی نیمه شب توی مرده شورخانه ی روستا !

از دو تا دیوانه انتظار فضای رمانتیک تری نمی رفت خب !

و حالا از همه ی این قضایا ، از اول اولش دو ماه و خرده ای گذشته و من هر روزم را با شادی و سرخوشی گذرانده ام . حتا اگر دلخوری ای بوده ، حتا اگر نگرانی ای بوده ، من تمام این یک ماه بعد از بوسه را خوشبخت بوده ام . آن قدر خوب ، که اگر همین الان الان هم تمام شود ، خدای را شاکرم که تو آمده ای و در اتاق تنهایی مرا باز کرده ای و مرا برده ای وسط طبیعت بکر !

و خیلی ممنونم از الهام و آن سفر یکهویی که پیش آمد و علاوه بر دستمزد و تجربه و اینها ، یک دانه جایزه هم داشت ، که تو بودی !

تو جایزه ی منی ! من برده امت ؛ حتا اگر مثل جام جهانی چند وقت دیگر کس دیگری بیاید و تو را ازم بگیرد !

تو جایزه ی منی مهربان !