زنگ می زنم بهت و در شبکه موجود نیستی . زنگ می زنم بهت و آنتن نداری ...

زنگ می زنم بهت و جواب نمی دهی ... زنگ می زنم بهت و پشت خطی ات هستم . دلم تنگ‌شده . زیاد . زیاد زیاد . تا آخر آخر گوشی را نگه می دارم و همچنان پشت خطی ات هستم . دو دقیقه بعد زنگ می زنم و جواب نمی دهی . آن قدر دلم تنگ شده که این بار از جواب ندادنت دلخور شوم . بوق گوشی که قطع می شود ، دوباره بلافاصله زنگ می زنم . جواب می دهی ! صدایت می آید که آن طرف داری با یک نفر دیگر حرف می زنی و می گویی : « هلی کوپتر فردا صبح به دردم نمی خوره دیگه . نمی شه الان آمبولانس بفرستین ؟ » فقط گوش می دهم . به صدای نازنین تو که با آرامش تمام دارد کارها را رتق و فتق می کند ، گوش می دهم . بعد از چند دقیقه برمی گردی سمت من و توی گوشی می گویی : « سلام . مصدوم دارم. نمی تونم حرف بزنم . خوبم . خدافز » ...

دلم تنگ تر شده ، اما دیگر دلخور نیست . تو مهربان ترینی ! می بوسمت هزار بار !

خانه ی مامان بودم . برمی گردم خانه و بطری عرق بیدمشک را سر می کشم ! روسری ای را که هفته ی پیش بهم جایزه دادی سر می کنم ، و سومین لیوان شیرقهوه را می گذارم جلوم . ساعت دو و نیم نصفه شب گذشته ، و من دارم به لیست نگرانی های تیک خورده ام ، پرت شدن از کوه را هم اضافه می کنم ! 

راستش ، نه که نمی دانستم . گفته بودی عمر کوهنوردها کوتاه است ، دانسته بودم خودم قبلا ! اما امشب ، امروز که توریستت مصدوم شده ، بیشتر دلم رفته سمت آن دامنه های دماوند که الان هستی . سالم برگرد ! لطفا !

 

پپ.ن : پس فردا دارم می روم دلم را بزنم به زندگی عشایر . چند روزی را جور دیگری باشم . من و دلتنگی برای یار جان که تا حالا هزار بار این سفر را تجربه کرده . چقدر من حسودم به سفرهای زیادی که رفته ، به جاهای زیادی که دیده ، به دیوانگی های زیادی که ... چقدر من خوشحالم که خودم دیوانه ترینم ، حتا اگر به پای یار جان نرسم ، حتا اگر همچنان دارم پا جای پاهای شماره ی چهل و پنجش می گذارم !