* چه خوشبختی ای از این بالاتر ، که وقتی سرماخوردی و حالت دااااااااااغونه ، هم خونه ای ایرانی ت برات سوپ جو خوشمزه درست کنه ، هم خونه ایتالیایی ت همه ی ظرفات رو بشوره و هم خونه ی اسپانیایی ت بره برات شیر بخره ؟!

چه خوشبختی ای از این بالاتر ، که تو بلاد کفر و غربت ، سه تا هم خونه ای داشته باشی که مرتب ازت حالتو بپرسن و درجه بذارن ببینن تبت قطع شده یا نه ؟! که هم اتاقی ت کامپیوترشو برداره بره تو آشپزخونه و تمام روز اونجا باشه تا تو بتونی راحت و با چراغ خاموش تمام بعد از ظهر و عصر رو بخوابی ؟ که هم اتاقی ت با این که نمی خواد صبح زود بلند شه ، ساعت هشت صبح پاشه و بهت بگه باید قرص بخوری ؟ که ...

خدایا ! من مریضم ! حالم خرابه ! هم روحی ، هم جسمی ! ولی کور شم اگه ناشکری کنم ، با این همه خوشبختی های کوچیک و قشنگی که دم دست من گذاشتی ! خدایا حتا مرسی !


** بله دوستان عزیز ! همون طور که فهمیدین ، دلیل غیبت بنده نه خواب چهار فصل ، که سرماخوردگی بی پدر مادر بود ! خدایی اصلن حالشو ندارم کامنت هاتون رو جواب بدم ! امروز تازه تونستم از رختخواب پاشم . پس منو ببخشین حضرت عباسی !


*** بعدش امروز پاشی یه لوبیاپلو مشتی درست کنی و بشینی تنهایی بخوری ش ، غافل از این که بقیه ی دوستان از هر ملیتی که هستن به باقی مونده ی غذات توی قابلمه حمله ور می شن و نمی ذارن چیزی برای فردات بمونه ! خدایی فکر کنم همه شون خواستن با خوردن لوبیاپلو هه منو از خجالت الطاف پرستارانه شون دربیارن ! نامردا ! 

تازه ! یه چند قاشقی هنوز ته قابلمه مونده بود که اونم بهی و کارمن بدون این که از من بپرسن که دیگه نمی خوای و اینا ، با هم نصف کردن و خوردن !!

داستان حمله ور شدن دوستان هم از اونجایی شروع شد که من غذا رو کشیدم تو بشقاب و اومدم نشستم تو تختم که بخورمش که یه دفه ماریا با قیافه ای شگفت زده اومد بالای سرم و هی گفت : به به ! عجب غذاییه ! ( نه کارمن و نه ماریا تا حالا لوبیاپلو نخورده بودن ) و من مجبور شدم بگم بفرما برو آشپزخونه بکش برای خودت ! خدایی فکر می کردم اینا پیش خودشون فکر می کنن این دختره سرماخورده و بهتره از غذاش نخوریم . منم هر چی گفتم بچه های عزیز باید بگم که من چند تا عطسه ی درست و حسابی تو قابلمه کرده بودم ، اینا به خوردنشون ادامه دادن و گفتن : اشکال نداره ! مهم اینه که خیلی خوشمزه س !!


**** داشتم به این فکر می کردم که ... اگه با این شرایط روحی ای که الان دارم ، تو خوابگاه قبلی و با هم اتاقی قبلی دپرسم بودم ، احتمالن تا الان با خاک یکسان شده بودم ! ولی سرزنده گی و مهربونی این بچه ها ، خدا رو شکر الان خیلی داره بهم کمک می کنه ! 


***** پریشب کللی با کارمن درد دل کردم . برام خیلی جالب بود که این همه هم زبون رو ول کنم و بشینم دو ساعت درد دل ایتالیایی کنم و هی کارمن باهام هم دردی کنه و اونم سر درد دلش باز شه و اینا ! 

کللن روزگار جالبی رو می گذرونم !


****** حال من خوب است 

            اما تو باور نکن !