لرز کرده ام . لرز بی آغوشی . لرز بی نفسی . لرز یک پله پایین تر از هر چه چاه و چاله . 

دلم تنهاست . تنهاتر از تمام زنانی که معشوقشان را خاک کرده اند و با بقچه ای خالی برمی گردند تا خانه . تنهاتر از تمام مسافرانی که اندوهشان را توی یک چمدان جا کرده اند و اسمش را گذاشته اند ره توشه . تنهاتر از تمام تنها ها . 

لرزم را درز می گیرم . برای خودم چایی می ریزم و آرام نگاهش می کنم . دلم می خواست قند بودم که توی چایی حل می شود . نه تفاله ، که روی لیوان شناور می شود و ما می گوییم یعنی که مهمانی در راه است !

مهمان کجا بود ؟ تفاله ای که تنها وسط آن همه چایی شناور است ، به مهمان چه . تفاله تنهاست ! شاید هم لرزش گرفته باشد وقتی دیده قندها توی چایی حل می شوند . دلم برای تفاله می سوزد . برای خودم هم !


بعدن نوشت : سرماخورده م . پر.یودم . ضعف دارم . دستمو چند شب پیش سوزونده م و حالا یه تاول گنده دارم . از لحاظ روحی داغونم . تو این هفته هزار تا امتحان دارم که هیچ کدومشم نخونده م . امشب بنجامین باتن دیده م و حالا هی فکرم مشغول این فیلمه س . خوابم می آد ولی نمی تونم بخوابم .

کللن امشب خیلی مورد دار شده م . در ضمن در حال حاضر حالم از خودم و کللن همه ی دنیا به هم می خوره . اینا رو هم اینجا نوشتم که بعدن بخونم و یادم بیاد تو این دوران مزخرفی که دارم می گذرونم ، همچین هم علی بی غم نبوده م ها ! 

همین !