یک تانگوی چند نفره زیر باران
خودمونیما !
یواشکی که به وبلاگ خودم نیگا می کنم ، می بینم عجب غمنامه ای شده این روزام !
تصمیم دارم یه پیچ تند به نوشته هام بدم و بی خیال این غم نویسی بشم ! البته بی حرف پیش و بی پیش اومدن هر گونه اتفاق نابهنجار شدید اللحنی !
البته اینی که می نویسم ، نه این باشه که اوضاع خوبه ها ! نهههههه ! هم اتاقی عزیز در طی سه روز گذشته جد و آباد اعصاب روان من و بهی رو با هم یکی کرده خدا رو شکر ! احوالات عاشقی و تاهل و تعهد ما همچنان بر مدار مزخرف سابق می چرخه گوش شیطون کر ! و الباقی عناصر موجود در زندگی بنده هم بر همان منوال قبل به خوبی و خوشی دارن دهن منو سرویس می کنن !
ولی امشب دیگه شهرام شب پره رو استاد کردم و هی دارم ساعت های متمادی به حضرت شهرام ( که در زمینه ی موسیقی دامبول دیمبول بنده احترام خاصی براش قایلم و کللی سرش غیرت دارم ) گوش می دم ! ایییییییییی حالی می دهههههههههههه !
جمعه شب پرواز دارم . ایران ایر جا نداشت و بنده تن به این خفت دادم که با هواپیمایی آذربایجان پرواز کنم ! واسه همین باید یه چهار ساعتی رو در فرودگاه ترک های شمالی سر کنم ( اونم دم صبحی که می گن باکو سرمای سگی داره ! ) و اگه هواپیما نیفته و ترک ها با ترک بازی شون منو سر به نیست نکنن و خلبان حواسش جمع باشه و اینا ، به امید خدا شنبه ظهر تهرانم . الان تنها چیزی که می خوام بغل کردن مامانمه ! باورم نمی شه این قدر دلم براش تنگ شده باشه . راستش همچین هم خیلی وقت نیست که ندیدمش . پنج ماه پیش دیدمش . ولی دلم خیلی تنگ شده براش . من راستش آدمی نیستم که خیلی وابسته به خانواده باشم . حتا دفعه ی اولی که داشتم می اومدم اینجا ، هیچ احساسی از ترک ایران نداشتم . من که داشتم می اومدم ، هیشکی گریه نکرد . واسه رفتن من گریه قدغن بود ! دفعه ی اولی هم که به ایران برگشتم ، وقتی دیدم مامانم برام گل آورده فرودگاه ، کللی دعواش کردم ( راستش آخه قبلش که هنوز مامانم اینا نرسیده بودن ، داشتیم با یویو هی بقیه ی مللت رو که خانواده هاشون براشون گل آورده بودن مسخره می کردیم ، بعد که دیدم واسه منم گل آوردن ، کللی ضایع شدم ! )
ولی انگار هر چی بیشتر می گذره ، بیشتر مامانمو می خوام ! فقطم مامانمو . خواهر و برادر و دوست و فامیل رو بی خیال ! خسته می شم اگه دلم واسه همه شون تنگ شه ! فقط مامانم ! یه کم هم سحر دوستم که عااااااااشقشم و این قدر مهربونه که اصن امکان نداره بتونم دلم براش تنگ نشه !
دلم می خواست کار و بارم خوب می شد و مامانو ور می داشتم می آوردم اینجا . ینی اگه یه روزی اون قدری پول داشته باشم که یه خونه ی یه اتاقه ی مستقل واسه خودم بتونم اجاره کنم ، حتمن مامانو می آرم . یه چند وقت بمونه اینجا و هر وقت دلش بخواد برگرده پیش رفیقاش ! بعد دوباره بیارمش ...
راستش مامانم واسه سفر هم نمی آد ! می گه به من چه ! من وقتی می آم که بتونی منو ببری رم و فلورانس و پیزا و ونیز و دست کم فرانسه رو ببینم ! خب من راستش همچین پولی ندارم ! خودشم می دونه ! واسه همین فقط من می رم ...
خیلی وراجی کردم . فکر کنم استارت پیچ تنده رو زدم به یاری خدا !
همینا !
پی نوشت :
یه جایی خونده بودم :
و زندگی انتظار تمام شدن طوفان نیست ؛ این است که یاد بگیریم چگونه زیر باران برقصیم..
پی عکس نوشت :
زیر بارون می رقصیم ! یا علی !
