رقصیدم . با دختر و پسر رقصیدم . ساعت های زیادی رقصیدم . موقع تحویل سال رقصیدم . توی صف شام رقصیدم . موقع گپ زدن با دوستان رقصیدم .

می دونی ؟ منی که هیچ وقت نمی رقصم ، دیشب این همه رقصیدم . دیشب اولین باری بود که سال تحویل رو کنار خونواده نبودم . اولین سالی که سال تحویل ، به جای خوندن حول حالنا ، یا به جای گرفتن فال حافظ ، رقصیدم !

فکر می کردم بهم خوش نگذره . ولی گذشت . بماند که تو صورت همه ، تو رو می دیدم . بماند که با جوراب شلواری و کفشی که تو برام خریده بودی ، داشتم با بقیه می رقصیدم . بماند که بعدش ...

...

عیدتون مبارک . دیشب برای اولین بار رفتم یه مهمونی سال نو با یه عالمه ایرانی ساکن میلان و اطراف . یه پونصد ششصد نفری بودیم . خوردیم و خندیدیم و رقصیدیم . برای من عجیب بود . برای منی که از جماعت ایرانی دور و ورم خوشم نمی آد ... هر کی منو می دید ، تعجب می کرد که دو ساله اینجام . بس که اینویزیبلم ماشالا . من فقط با یه عده از دوستام که تعدادشون از انگشتای دست بیشتر نیست می گردم . اونام تقریبن همین طورن . ولی دیشب با کللی آدم گپ زدم و رقصیدم . با خیلیاشون فکر کنم دیگه تا آخر عمرم حرف نزنم . نظرم راجع به جماعت دور و ورم هنوز همونه . ولی دیشب فرق داشت : شب عید بود !

...

ناهار هم مهمون داشتم . عمو آنتونیو و همسرش . جاتون خالی میرزا قاسمی و قلیه ماهی و زرشک پلو با مرغ پختم . کارمن و بهی و ماریا هم بودن . تو آشپزخونه ی کوچیکمون جای سوزن انداختن نبود . برای اولین بار بود که میرزا قاسمی می پختم . ولی معرکه ای شده بود که نگو ! همه کللی از غذاها به به و چه جه کردن و حالشو بردن . اونام برام گل و کیک خونگی و شامپاین آورده بودن . دیروز از معدود روزای عمرم بود که الکل خوردم . 

کللن این روز آخر سال 89 رو تصمیم گرفتم خیلی غلطایی که تا حالا نکرده بودم یا خیلی کم کرده بودم ، انچام بدم . خوش گذروندم . می خواستم به خودم ثابت کنم که خوشی های زندگی من دست هیچ عوضی ای نیست . می خواستم به خودم خیلی چیزا رو ثابت کنم . خیلی هم خوشحالم !

...

ممنون از همه ی بچه هایی که هی دلشون برام تنگ می شه . منم دلم براتون تنگ می شه . ولی این روزا وقتم خیلی کم بود . از طرفی درگیر چمدون بودم و مجبور شدم یه روز دیگه وقتمو بذارم برای رفتن به فرودگاه و گرفتن چمدون . از طرف دیگه تا رسیدم ، با حجم انبوهی از کلاس ها مواجه شدم ! لامصبا از روز اول آنچنان به تاخت درس دادن که نگو و نپرس . از یه طرف دیگه با مهمونی عید درگیر بودم . من دیگه گه بخورم میرزا قاسمی درست کنم ! بس که وقت گیره !

سعی می کنم تند تند بیام بنویسم از این بعد . نوشتن در حد فجیعی یهم فاز می ده !


دو تا پی نوشت :

1) آیدا و کفشدوزک عزیزم رو باید به طرز ویژه ای بغل کنم و محکم فشار بدم و عید رو بهشون تبریک بگم و اینا ... زن بابای خوب مهربون رو هم باید دو تا ماچ سقت از لپ هاشون بکنم و عید رو تبریک بگم . در مورد بقیه ی دوستان هم : دیگه انتظار ندارین با همه ی صدهزار نفر تماشاگر استادیوم آزادی دست بدم که ؟ دوستان دور و نزدیک ! جمیعن عیدتون مبارک !


2) قصه ی من و سینیور ، یه قصه ی بی آخر بود ! مثه یه کتاب که از وسط پاره شده باشه و نه جلد داشته باشه و نه آخرش معلوم باشه . دلم خیلی گرفته . ولی هیچ معلوم نیست ! هیشکی ابرای روی دلمو نمی بینه . مگه کسایی که از ماجرا خبر دارن . یه چیزایی روی دلم سنگینی می کنه . یه چیزای ناجوری . تا نذارمشون زمین ، سبک نمی شم . منتظر یه فرصتم . یه فرصت مناسب که بار دلمو سبک کنم . شاید اون وقت بشینم یه فصل درست و حسابی گریه کنم و دلم باز شه !

هر چی هست ، قصه ی من با سینیور بی آخر موند . پرنده ها از رو شاخه پریدن و تو آسمون گم شدن . ایشالا شما پرنده هاتون همیشه رو شاخه ی دلتون بمونن و آواز عاشقانه بخونن !