خوشبختییییییییییییییی ت ... هنوزم آرزومه !
تو دلم آشوبه . هیشکی سر و صداشو نمی شنوه . اما خودم دارم بالا می آرم از این آشوبی که تو دلم به هم زده . بار دلمو تا یه حدی زمین گذاشتم . ولی حالم الان خیلی بدتره . از حرصم دارم محکم لبامو به هم فشار می دم . از دست عادی برخورد کردنم یه جورایی عصبانی ام . از این که نمی تونم گریه کنم . از این که نمی تونم چیزی رو بزنم بشکونم .

دلم می سوزه برای خودم . برای این همه عشقی که هنوز تو دلم دارم . این همه عشقی که داره سر می ره و هدر می ره . برای همه ی روزهایی که با هم بودیم دلم می سوزه . برای همه ی شب هایی که با هم بودیم دلم می سوزه . برای عکسایی که برای دل خودم و برای وقتایی که تو نیستی و من دلم برات تنگ می شد گرفته بودم دلم می سوزه . عکسایی که امروز مجبور شدم ازشون برای یه کار دیگه استفاده کنم . عکسایی که امروز شدن سند دروغگویی تو . دلم برای تو هم می سوزه . برای توی بی شعور که این قدر هنوز و تا همیشه دوستت دارم . برای تویی که موقعی که داشتم بار دلمو زمین می ذاشتم ، همه ش به تو فکر می کردم که چه قدر از این کارم ناراحت می شی . من طاقت دیدن ناراحتی ت رو ندارم . من دیگه اصن طاقت دیدنت رو ندارم ...
دلم برای خودم می سوزه که احمق فرض شدم . دلم برای تو می سوزه که احمق فرضم کردی . دلم برای کاف می سوزه که اونم احمق فرض شد . دلم برای کاف خیلی بیشتر می سوزه . چون می دونم تو بازم خرش می کنی و همه ی حرفایی که من زدم رو فراموش می کنه .
دلم برای همه ی خنده هایی که با هم داشتیم می سوزه . دلم برای همه ی بوسه ها ، همه ی انگشت توی هم قفل شدن ها می سوزه . دلم برای همه ی این هایی که هدر رفتن می سوزه .
الان تنها حسی که دارم دلسوزیه . اون قدر دوستت دارم و برات می میرم که نمی تونم ازت متنفر بشم . نمی تونم خوشبختی ت رو آرزو نکنم . فقط ناراحتم از این که دوست داشتنم داره به دلسوزی کشیده می شه ...
دلم خیلی برات تنگ شده . دلم برای همه ی روزها و لحظه هایی که قرار بود با هم داشته باشیم تنگ شده ...