هذیان های شبانه روزی
دیدگان خسته تر مکن ...
خسته م . خوابم نمی بره . ساعت شیش باید برم راه آهن قطار بولونیا بگیرم . سیزده به در بولونیا . نمی تونم بخوابم . از خواب می ترسم . از این که هی خواب های چرت و پرت درهم برهم ببینم . مدت ها بود که خواب آرومی داشتم . مدت ها . ینی من کللن خوابم زیاد پریشون نیست . پریشون نبود . حالا هست . توی خواب هی احساس خسته گی می کنم و خواب به جای این که خسته گی مو برطرف کنه ، بیشتر خسته م می کنه . تف تو روحت که این طوری منو بی نوا کردی . روزی هزار بار از دست خودم ، از دست تو بالا می آرم . شبی هزار تا خواب آدم با ربط و بی ربط می بینم . بعدش صبحا که پا می شم اوقاتم تلخه . صبحا که نه ! ظهرا ! کللن این مدت تقریبن همه ی کلاسای صبم رو از دست داده م . کلافه م . یه کلافه ی آروم اینویزیبل . هیشکی ، اگه پا پی ام نشه ، نمی فهمه این کلافه گی رو . ولی من حالت تهوع دارم . دوباره معده دردام برگشتن سراغم . روزی هزار بار می آد تو دهنم که نفرینت کنم . ولی من نفرین بلد نیستم . آدم نفرین نیستم . از اون ور اون قدر دوستت دارم که نمی تونم بد بهت بگم . اون قدر دوستت دارم که اگه بهی یا کس دیگه ای با لحن بدی ازت یاد کنن ، با چشمام می خورمشون ! هیشکی حق نداره بهت از گل نازک تر بگه جلوی من . حتا حالا که این نامردمی رو در حق من کردی . خاطرات یک سال و نیم از مهم ترین بخش زندگی مو که نمی تونم دور بریزم ! تو در حق من و خودت نامردمی کردی ، من نمی کنم !

پی نوشت : روزی چند بار این طوری به خودم دلداری می دم که خواست خدا بود که تو این کارو بکنی تا من ازت دل بکنم . و الا اون جوری که من دوستت دارم و اون جوری که تو منو آزار می دادی ... من هیش وخت ولت نمی کردم و هیش وخت هم باهات خوشبخت نمی شدم !
خودمو گول می زنم ! یا به خاطر دلداری ، یا به خاطر رهایی از خطر کفر گفتن به خدا !
پی نوشت 2 : گفتم که ... خسته م ! افسرده ؟ هنوز نه ! امیدوارم نه هیش وخت !