شبی در سایه ی سنگین اسم سینیور
سلام ...
یکم :سیزدهتون به در شد حسابی ؟
من که سیزده خوبی رو به در کردم خدا رو شکر ! بولونیا خوب بود هوا عالی ...
دوم : امشب عمو آنتونیو یه برنامه ای ترتیب داده بود تو شهرداری ویمودرونه vimodrone که یه شهر خیلی کوچیکیه نزدیک میلان و شهر پولداریه . برنامه ای برای آشنایی مردم با ایران . منم دعوت کرده بود که برم به سوالای مردم جواب بدم . مرده بودم از خنده ! فکر کن ! من برم با این زبان الکنم هی تته پته کنم ! ولی در کل از عهده ش بر اومدم :)
از اون طرف دایی مازی و ادی هم اومده بودن ( دایی و زن دایی سینیور ملعون ) کللی ماچ و بوس کردیم و کللی از ترشی و مربایی که من دو هفته پیش براشون برده بودم تعریف کردن و قرار شد ادی بیاد از من ترشی انداختن رو یاد بگیره ! دو نقطه دی !
به قول ایتالیایی ها : alla faccia di quel signore !! ( الا فَچچا دی کوئل سینیوره ) ینی که به کوری چشم اون سینیور ، من کللی با فامیلش خوبم و دوستم . و این هیچ ربطی به گهی که اون خورده نداره . هر چند که دایی ش هر وقت منو می بینه ، کللی معلومه ناراحته و شرمنده ...
از اون یکی طرف ، عمو آنتونیو که منو با ماشین رسوند تا دم خونه ، برگشته می گه : من به خاطر تو سینیور رو دعوت نکردم ها . گفتم شاید ناراحت شی . منم گفتم : برای من مهم نیست . من می تونم باهاش سلام علیک کنم و به روی خودم نیارم . ولی مطمئنم که اون نمی اومد اگه می دونست منم هستم !
از یه طرف های دیگه ، رییس دفتر ایران ایر اینجا که با ماها دوسته هم اومده بود و از من سراغ سینیور رو می گیره ! منم سعی می کنم یه ماسکی به چهره م بزنم و خیلی عادی بگم ازش خبر ندارم و اونم سعی می کنه به روی خودش نیاره و حرفو کش نده !
سوم : من مونده م خدایی ، با همه ی این اوصاف ، تو چی جوری فکر کردی وقتی دروغ به اووووووون گنده گی رو به اون دختره ی بیچاره بگی که من و تو با هم یه رابطه ی دوستانه ی معمولی داشتیم و خبری از نامزدی نبوده ، و این بی جنبه گی من بوده و می خواستم خودمو به تو ( که ماشالا تو هفت آسمون یه پاپاسی نداری ) قالب کنم ، همه باور می کنن و همه هم لابد خوابن دیگه ؟ تو دوست معمولی من بودی که هر کی از راه می رسه و نمی رسه ، حال احوال منو از تو می پرسه و حال احوال تو رو از من !! جلل الخالق !
چهارم : بعدش من ساعت دوازده نصفه شب مجبور شدم به یه موعظه ی بلند بالا از عمو آنتونیو گوش بدم که با ذکر مثال هایی از قددیس آگوستین و جبران خلیل جبران و اینا ، سعی داشت به من بفهمونه که قدر خودمو بدونم و سعی کنم خودمو رها کنم در جامعه و زندگی ادامه داره و من خیلی از سر سینیور زیادی بودم و چه می دونم اینا !
پنجم : ای کاش یه کاری نمی کردی که من شرمنده ی ایتالیایی و ایرانی و خودی و غیر خودی بشم و وقتی حرف تو پیش می آد ، هیچ دفاعی نتونم ازت بکنم ! ای کاش یه کاری نمی کردی که مجبور شم واسه همه یه سری توضیحات مسخره ردیف کنم که چی بود و چی شد . همه ای که من و تو رو دوست داشتن و من و تو رو با هم می دیدن و شاید با هم می خواستن ...
شیشم : یه آرزوی مسخره ! دلم می خواد یه روزی ( چه دور ، چه نزدیک ) با یه آقای مودب باشعور با تربیت که چه بهتر می شه اگه پولدار هم باشه و البته خوش قیافه و قد بلند و همه ی اینا با هم ! پاشم بیام خونه یا مغازه ی دایی مازی یا دایی رضا و اونو به عنوان شوهرم بهشون معرفی کنم . کللی با هم هی دوست باشیم و بریم و بیاییم و چه باحال می شه که هی تو هم اونجاها باشی و هی من خیلی عادی برخورد کنم و حتا اون آقا با حاله رو که شوهرمه هی جلوی تو ببوسم !
آی دلم خنک می شه !!

هفتم : ای خواب های پریشان ... دور شیییییییییییییییییییین ... دوووووووووووووووووووووور شیییییییییییین ! بابا به خدا من درس و مشق دارم ... منو راحت بذارین که شبا بخوابم و صبا بتونم برم مدرسه ! ای بابا !
هشتم : قبول نیست ! من قالبمو می خوام ! هر کی سایت پیچکو هک کرده ایشالا به زمین گرم بشینه ! شمارشگر وبلاگم رو اون یکی قالب بود ! من قالب خودمو می خواااااااااااااااام !
پی کلاه قرمزی نوشت : ای بابا ! حالا دیگه من چی رو ببینم که حالمو بیاره سر جاش ؟ بهم بگه : تولد عید شما مبارک ؟ دهه ! من کلاه قرمزی می خوااااااااااااااااام !