یک تکه ی پولدار از بهشت + یک بهی نادم
مهمون داشتم چند روزی . یک دوست عزیز که هفت سال بود ندیده بودمش ، از سوییس اومده بود پیشم . کللی با هم میلان رو پیاده گز کردیم . یکشنبه هم رفتیم کومو como یه شهری در یه ساعتی میلان و نزدیک مرز سوییس که از اونجا هم یه واگن کوچولو بود که می بردمون به دهکده ای در بالای کوه ، شاید یه تیکه ی گمشده از بهشت که خدا این حوالی جاش گذاشته !
دهکده اسمش بروناته brunate هست و از این لینک می تونین سلامتی بهش کنین ! اسم اون واگنه هم فونیکولاره funicolare هست .
پیاده کللی دهکده رو گشتیم . کوچه پس کوچه های خاکی ، آسفالت و سنگفرششو گز کردیم و از خودمون گفتیم . از هفت سالی که گذشته بود . از هفت سالی که منو به میلان و سارا رو به دهکده ای سوییسی در مرز اتریش کشونده بود . خوش گذشت . هواپیمای شخصی دیدیم که از منطقه ای نه چندان دور بلند شد . ویلاهای درندشت با باغ های قشنگ دیدیم . خانوم ها و آقایون شیک پوش پولدار صاحب ویلاها رو دیدیم . فراری و لامبورگینی دیدیم که صاحباشون باهاشون از کوچه پس کوچه های بروناته رد می شدن ! از بوی اقاقیا مست شدیم . از بوی درخت ها مست شدیم . از منظره ی زیبایی که پایین پامون بود گیج شدیم . ما در دهکده ای پولدار در یکی از شمالی ترین نقاط ایتالیا در ارتفاعات آلپ بودیم . همه ش یاد کارتون های زمان بچگی مون می افتادیم . همه ش یاد یه عالمه چیزای خوب می افتادیم . خیلی خوب بود ! خیلی ! تازه بعد از گشت و گذار در دهکده بود که فهمیدیم چرا اون شاعر بلغاریه که اسمشو نمی تونم تلفظ کنم ! و خونه شو در بروناته حفظ کرده بودن و مجسمه شو گذاشته بودن تو یه پارکی ، رفته اونجا اقامت کرده و همونجام مرده .
خدایی من همین طور که قدم می زدم هی چش چش کردم ببینم پسر خوش تیپ که سنش مناسب باشه اهل بروناته پیدا نمی کنم باهاش ازدواج کنم !! بس که همه شون پولدار بودن و بس که بروناته قشنگ بود !!
بعد حالا این وسط ما خسته شدیم رو یه نیمکتی نشستیم ، یه آقایی با سیبیل همچین درست و حسابی می آد سمت نیمکت بغلی ما که دو تا دختر روش نشستن ، دوربین فیلم برداری عهد دقیانوس چه می دونم 8 میلی متری شو می ده دستشون و ازشون می خواد که ازش فیلم بگیرن ! بعد یه هو با لهجه ی غلیظ جنوب ایتالیایی و با لحن خیلی خنده داری ( شما تصور کنین لحن یکی که داره تو تلویزیون باهاش مصاحبه می شه - مثلن برنامه ی درشهر - و ازش راجع به محله شون و مشکلاتشون و اینا می پرسن ! نه ! شایدم با لحن کسی که داره می نویسه : اگر از احوالات من جویا باشید ، ملالی نیست جز دوری شما ! ) شروع می کنه :
سلام ! امروز خیلی روز قشنگیه ! ما اومدیم کومو . چون هوا خیلی خوب بود ! خیلی داره بهم خوش می گذره . از همین جا به همه ی خانواده سلام می رسونم و جای همه تون خالیه ( این وسط از یه چند نفری هم اسم برد ) ! امیدوارم شما هم بیاین اینجا ! من خیلی دارم خوش می گذرونم و الانم دو تا دختر خوشگل ازم دارن فیلم می گیرن و امیدوارم زودتر شماها رو ببینم که این فیلم رو بدم بهتون !!
البته به همین سادگی ها هم نبود ! یکی دو باری تمرین کرد و یه بارم که برنامه رو ضبط کردن ، دوربین کللن خاموش بود و دوباره گرفتن !
بعدشم آقای سیبیلو ( که قیافه ش کپ راننده اتوبوس های بین شهری خودمون بود ) دوربین رو از دخترهای خوشگل گرفت و تشکر کرد و اونام رفتن و آقا سیبیلوی مهربون نشست سر جاشون رو نیمکت و از هوای عالی لذت برد و شاید به خانواده ش که در شهر کوچیکی در جنوب منتظرش بودن فکر کرد !!
** مدیونین اگه فکر کنین من در تمام این مدت در حالی که صورتمو سه رخ به سمت این ماجرا برگردونده بودم و سعی می کردم چشمام افق های دور دست رو ببینه تا یه وخ آقاهه نفهمه نیگاش می کنم ، حواسم به کلل این قضیه بود و داشتم ریز ریز می خندیدم ها ! مدیونین ینی ! چون فقط این کارو نمی کردم ! همچنان که به این برنامه ی مهیج نگاه می کردم ، داشتم واسه سارا هم ترجمه می کردم ! ( سارا تو قسمت آلمانی زبان سوییس زندگی می کنه و ایتالیایی بلد نیست )
همینا !
پی نوشت :
کارمن هم رفته مسافرت . من و بهی تنها موندیم خونه . بهی قبل از اومدن سارا یه کم با من مهربون شده بود . من خیلی معمولی باهاش برخورد کردم . راجع به دستشویی حرف زدیم و بعدشم دیدم دستمال سفره روی میزه . بعدشم که من سه روز با سارا بودم . امروز غروبی دیدم بهی سرمای ناجوری خورده . باهام سلام علیک خوبی کرد و کللن رفتار معمولی داشت . منم خیلی معمولی بهش گفتم اگه دارو می خواد بگه بهش بدم که گفت داره . بعدشم خیلی معمولی بابت آشپزخونه و ظرفاش که تلنبار شده معذرت خواهی کرد و منم خیلی معمولی در حالی که اصلن تو صورتش نیگا نمی کردم گفتم اشکال نداره . بعدش رفت تو اتاقشو و منم خیلی معمولی رفتم همه ی ظرفاشو شستم . چون دیدم گناه داره نمی تونه سرپا وایسته . بعدش یکی دو ساعت بعدش اون خیلی معمولی اومد در زد و ازم بابت شستن ظرفا تشکر کرد و گفت نباید این کارو می کردم و لظف کرده م و اینا . منم خیلی معمولی گفتم خواهش می کنم و اگه می دونستم مریضی زودتر می شستمشون . و البته خیلی معمولی رفتم دم در اتاقم وایستادم و باهاش حرف زدم و خیلی معمولی اصلن تعارف نکردم که بیاد تو ! اونم تو هر چند باری که هم رو دیدیم هی خواست حرف رو کش بده و از در دوستی وارد شه . ولی من خیلی معمولی جواب های خیلی کوتاه بهش دادم ینی که همین بسه !
من باهاش دشمنی ندارم . شستن ظرف ها رو هم از ته دل انجام دادم . فردا هم می رم براش لیمو می گیرم که نوشیدنی عسل و لیمو براش درست کنم زودتر خوب شه . ولی دیگه باهاش دوست نیستم . این کارا رو هم به خاطر این که هم خونه مه و هم وطنمه انجام می دم . کاری که اون برای من نکرد . من کینه ای نیستم و کش نمی دم . همیشه هم هر کی با من بد تا کرده ، خودش وقتی رفتار آروم منو دیده ، شرمنده شده و از در دوستی وارد شده . همیشه هم هیشکی ازم معذرت خواهی نکرده بابت رفتار بدش . منم انتظاری نداشته م . همین که به تعداد دشمنای اطرافم اضافه نشه ، برای من جای خوشحالیه .
من با بهی مدارا کردم . الانم خوب باهاش برخورد می کنم . به روی خودمم نمی آرم . ولی نمی دونم اون این ابرایی که تو ذهنم ازش دارم رو می بینه یا نه ! دیگه دوستی با بهی برام هیچ ارزشی نداره . الان که خوبم و به خودم تقریبن مسلط شده م و دوران شوک و عصبانیت و گریه های شبانه م گذشته ؟ الان می خواد باهام دوستی کنه ؟ زرشک !