سلام ...

ببخشید ! این قدر این چند روزه ذهنم درگیر امتحانای جور واجور و نرم افزارهای جور واجور و بازبینی پروژه های جور واجور هست ، که دست و دلم زیاد به نوشتن نمی ره . به خوندن بر و بچ هم ! یا به خوندن می ره و به کامنت گذاشتن نمی ره ! از همین چیز میزا دیگه !

دیگه این که روز معلم رو که بود رو طبق یک کلیشه ی رایج به همه ی معلما و البته همه ی مامان باباها ( که اولین معلمامونن ) تبریک می گم و البته ی بعدی به طور اختصاصی به ایشون ها بیشتر تبریک می گم : زری خانوم جان  ، خانوم معلم سرزمین کودکی ها ، گیس طلا و بقیه ی معلمایی که من نمی دونم معلمن و بقیه ی اونایی که قبلن معلم بودن ( مثل خودم ) و بقیه ی اونایی که معلم دست کم یه دونی نی نی هستن ( مثل  مامان پارسا و صدرا و مثل شیخنا و مولانا شیخ صنعان

دیگه تر این که ماریا رفته برام از اسپانیا یه دونه بادبزن نقاشی شده با دست سوغاتی آورده و با خنده می گه : این طوری دیگه تنها سوغاتی اسپانیا برات اون گاوه نیست ( منظورش گاویه که سینیور برام آورده بود و من حالا گاهی با غضب بهش نیگا می کنم ) !

فک می کنم گاهی ما آدما به هم نزدیک تر از اون چیزی هستیم که فکر می کنیم . راستش با همه ی کدورت های کوچولو موچولو ولی یه کم زیاد پخش و پلایی که بین ماها تو این خونه هست ، ته دلم قیلی ویلی می ره از این که تو این خونه و با سه تا دختر ( گاهی بی شعور و نفهم و گاهی سرشار از درک و همدردی ) زندگی می کنم . 

البته حالا شمام جوگیر نشین ها ! گفتم گاهی ! همیشه نه !

همینا !

برین خوش باشین دیگه !