سلام ...

زنده م . خوبم کمی تا قسمتی ( ینی به جز سردردهای وحشتناک 24 ساعته ای که گاهی می آن سراغم ، کللن خوبم ) ولی راستش یه کم گوشه ی عزلت گرفته بودم این یه هفته ای . کللن ارتباطم با دنیای بیرون در حد سر زدن به دانشگاه و چت های گاه چندین ساعته با یک دوست خوب بود ...

بی تعارف ، به وبلاگ هیچ کدومتون سر نزدم ، پس از هیشکی خبری ندارم . فکر کنم دارم میزون می شم . امیدوارم از فردا بتونم دوباره وبلاگ خونی کنم . امیدوارم .

خوبم ، تنهام ، یه اتفاقایی برام جدیدن ، یه اتفاقایی دیگه به هیچ جام نیستن ، پس من دوباره دارم می شم همون دختر معمولی قبلی ، ینی قبل از آشنایی با سینیور . این خوب نیس خیلی هم . ولی اوکیه ! اوکی ینی که زندگی م به گهی همیشگی خودش برگشته . انگار که نه خانی اومده و نه خانی رفته !

شما زیاد جددی نگیرین ! به این سادگیام نیس . ولی رویهم رفته از روند بهبود زخم راضی م ! ینی زخم به اون عمیقی ، همین که عفونت نکرده ، از سرم هم زیاده . دردشم کمتر شده . 

یه فولدر درست کردم به اسم " کثافت " گذاشتمش رو دسکتاپ و عکس های سینیور با کاف رو ریختم توش . هر چن وخ یه بار می رم فولدره رو وا می کنم و چن تا فحش آبدار می کشم به سینیور و دلم خنک می شه !! آی هم خنک می شه !

قابل توجه اونایی که به من سفارش می کنن که تا یه مددت جاهایی که با سینیور رفتم رو نرم و از چیزایی که اون به من داده استفاده نکنم ، باید بگم که شرمنده ! این در مورد من کار نمی کنه ! چون من توی میلان هر جایی که تصورش رو بکنین با سینیور رفتم و جایی نمونده که تنها رفته باشم . وسایلم هم یه عالمه شو یا با سینیور خریدیم یا سینیور برام خریده یا خودش بهم داده یا باهاشون با سینیور خاطره دارم ...

پس راهکار من این بود که این قدر تنهایی برم جاهایی که قبلن با سینیور رفته بودم که برام عاددی شه . تقریبن هم شده ... 

بعدشم ، ولی پریروزی که داشتم توی یکی از خیابونای معروف برای خرید تو میلان تنهایی قدم می زدم ( جایی که هزار بار با سینیور ازش رد شدیم و خرید کردیم ) یه هو پسرخاله ی سینیور رو دیدم که دم یه مغازه وایستاده بود و با یه دختره گپ می زد . اون منو ندید خوشبختانه . ولی من تا دیدمش سرم گیج رفت ! نمی دونم چرا ! اصن خیلی مسخره بود . چون اون دفه ای خودم رفتم دیدن دایی و زن دایی ش و خیلی راحت بود برام . ولی نمی دونم چرا پیروز رو که دیدم ، همچین حالم برگشت ! :(

اصن نمی دونم چرا نوشته م این شکلی شد . تو کلله م یه عالمه چیزای دیگه بود برای نوشتن ، ولی اینا یه هو ازش زد بیرون !

اینم یه ترانه از رضا صادقی که امشب دوستش می داشتم :

http://www.bia2.com/mp3/mp3_player.php?id=879

زودی می آم ، هم می نویسم ، هم می خونم همه تونو . خوب باشین ، یا سعی کنین خوب شین تا اون موقع !


این ادامه مطلب هم همون طوری که قبلن چن بار عرض کردم ، سر کاریه ! این قالبه نمی دونم چرا این شکلیه ! پایین همه ی مطلب ها اینو می آره . منم فعلن حال ندارم برم درستش کنم . قول می دم درستش کنم خب .

حالا شماها گول نخورین دیگه !