باشه باشه !

می دونم خیلی از دستم شاکی هستین ! ولی خب چی کار کنم ؟ 

* اینترنتمون محدوده ، هنوز اینترنت اصلی وصل نشده . واسه همین زمان کمی رو می تونم پای اینترنت باشم .

* اینترنتمون نوبتیه . ینی یا من باید پای اینترنت باشم یا یویو . خب وقتی یویو پای اینترنته ، من به کارای خودم می رسم ، ولی وقتی من پای اینترنتم ، یویو حوصله ش سر می ره می آد می شینه بغل دست من به وراجی !

:(((((((

شما بگین : وقتی اینترنتت محدوده و یکی هم شعورش نمی رسه که وقتی تو پای اینترنتی این قدر باهات حرف نزنه بزاره به کارات برسی ، دیگه دل و دماغ وبلاگ خوندن و وبلاگ نوشتن برات می مونه ؟

( البته بین خودمون بمونه ! این یویوی ما انسانی است بس " کنجکاو " ! یه جوری می آد می شینه که بتونه مانیتور منو ببینه ! :((( منم یکی این که کللن رو اعصابمه یکی حواسش به کار من باشه ، یکی هم این که باباااااااا ! نمی خوام کسی سر از کار من در بیاره ! مخصوصن این وبلاگ لعنتی ! )

آخرش من مجبور شدم کامپیوتر رو جوری روی میز اتاق نشیمن بذارم که یویو هر صندلی ای رو هم انتخاب کنه ، نمی تونه مانیتور رو ببینه ، مگر این که رسمن سرک بکشه ، که البته گه گداری هم دست به این حرکت می زنه !!

راستش من چون خودم اصن آدم فضولی نیستم و کللن بمب هم بغل دست من منفجر شه ، من خبردار نمی شم . مگر این که دیگران بهم بگن ، این حرکات خیلی رو اعصابمه !

دارم چت می کنم ، در اتاق هم بسته س ، ولی یویو از اون اتاق می شنوه من چی می گم ، بعدشم می آد راجع به چیزایی که با دوستم ( چه به فارسی چه به ایتالیایی ) گفتم ، نظر می ده و سوال می پرسه !!

باور کنین می خوام یه قرار با یه دوست ایتالیایی که فقط با من دوسته و یویو رو نمی شناسه بذارم ، عزا گرفته م که چی جوری باهاش قرار بذارم که یویو کللن نفهمه ! چون احتمالن بعدش باید یه گزارش کامل در مورد : روز خود را چگونه گذراندید بهش تقدیم کنم !

اینم شد زندگی ؟ من با مامانم هم از این مشکلا نداشته م هیچ وقت که دقیقن بدونه من دارم چی کار می کنم !

مشکل اینه که این قدر یویو رو دوست دارم که نمی تونم رک بهش بگم به کار من کار نداشته باش و این قدر تو کار من کنجکاوی !! نکن ! چون می شناسمش و می دونم ناراحت می شه . می خوام به شیوه ی نرم پیش برم و کم کم یه کاری کنم که بفهمه دوست ندارم زیاد راجع به زندگی خصوصی م آمار بدم . البته اگه بشه :(

خودش احتمالن این حس رو نداره . چون به عنوان مثال زیاد از باباش حرف نمی زنه ، ولی بعضی وقتا هم حرف می زنه ، این همه هم ما رفتیم ایران و برگشتیم ، حتتا یه بار هم باباش نیومده فرودگاه . من اوایل فکر می کردم باباش فوت کرده ولی بعد دیدم گه گداری هم ازش یه چیزایی تعریف می کنه . ولی خدایی تا حالا یه بارم نپرسیدم قضیه ی بابات مشکوک می زنه . بشین بگو ببینم مشکلت با بابات چیه . نپرسیدم چون ، یک : به من ربطی نداره . من با یویو دوستم نه با باباش . دو : اگه می خواست بگه ، خودش می گفت . این قدر پنهان کاری نمی کرد .

اههههه !

چه قدر غر زدم !

راستش حالا هم که دارم می نویسم یویو رفته بیرون و من صب یه کم حالم خوب نبود موندم خونه که دارم با خیال راحت می نویسم . 

اصن یه وضی ! همه ی کلاسامون با همه ، من فقط یه کلاس بیشتر دارم . هر روز با هم از خونه می ریم بیرون ، با هم برمی گردیم ، خرید با هم می ریم ... خلاصه ، احساس می کنم تو این خونه اصن پرایوسی ندارم ! بابااااااا ! هم جنس گراها هم که با هم زندگی می کنن ، یه وقتایی مال خودشونن !! :))))))

خب ! می بینم که بازم غر زدم !

حالا دو تا خبر :

یک ) فردا پیش نمایش فیلم جدایی نادر از سیمینه ! اینجا تو میلان . خود اصغز فرهادی هم هست ! هورااااااا ! منم می رم ! ینی البته معلومه دیگه ! ما هم می ریم : من و یویو !!



دو : جمعه تا یکشنبه می ریم توسکانی ( خب معلومه دیگه ! بازم من و یویو با هم !! ) می ریم فلورانس و یه شهر قشنگ کوچیکی به نام لوککا . یه سفر دانشجوییه . 

خلاصه این چند روز ، گور بابای دنیا ! تففففففففرییییییییییییییح !!

زیاد حرف زدم . حالا دیگه برین استراحت کنین تا من بیام !



پی نوشت : فکر کنم این نوشته " پر علامت تعجب دار ترین " نوشته ی عمرم بود !

پی بابا نوشت : امروز ، درست هفده سال می شه که معلوم نیست رفتی کجا . می دونی من هنوزم فکر می کنم که برمی گردی و منو می نشونی رو پاهات ؟ 
پدر بی معرفت تر از تو ندیدم که هفده سال سراغ دخترشو نگیره ... اون ورا خوش می گذره بی معرفت عزیز من ؟