سلام ...

به پارسال فکر می کنم ، که حالم بد بود ، افسرده هم بودم لابد ، بعد به هر کی بر می خوردم اونم افسرده بود ؛ بعد ما می زدیم به تیپ هم ! ینی اون می زد به تیپ من ، و منم که حس و حال مدیریت روابط رو نداشتم ، بیشتر قاتی می کردم و ... خلاصه داستانی بود از برای خود که شرح ما وقع رو لابد روز به روز در وبلاگ خوندین .

بعد من فکر می کردم اینی که با هر کی هم خونه یا هم اتاق می شم ، با هم حرفمون می شه بد فرم و اینا ، مشکل منه . ینی خب مشکل من بود ، چون سر اون ماجراهایی که همه می دونن ، قاتی بودم . ولی مشکل من بود ، از این جهت که نمی تونستم دعوا رو مدیریت کنم . بس که رابطه با سینیور منو دعوایی کرده بود و بس که این رابطه ی بیمار ، منو بیمار و بی حوصله و بی سیاست کرده بود . 

ولی از طرفی ، قضیه این بود که به هر کی برمی خوردم ، طرف خودش ده برابر من افسرده و داغون بود و این اون بود که قضیه رو به اینجا کشونده بود . این ، اونجایی ثابت شد که بعد از مدتی که از ماجرا گذشت ، هر کی به نوعی اومد و از من معذرت خواهی کرد و خلاصه باقی قضایا ... 

این پارسال که می گم ، ینی همون روزای احمقانه ی آبان هشتاد و نه که از بدحالی ، این وبلاگ رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن و احتمالن دل جماعتی رو با نوشته های خودم خون کردم ! البته خیلی از اتفاقات رو تو وبلاگ نمی نوشتم و حس های خوبم رو می نوشتم و این جوری سعی می کردم حالمو بهتر کنم . ولی خراب بودم ، خراب خراب ! بعدش هم شد پارسال همین موقع ها که صحبت اومدنم به ایران شد و یه سری قرارا بین من و بر و بچ گذاشته شد و بعدش من اومدم ایران و این خانوم و این خانوم رو دیدم و با این خانوم تلفنی حرف زدم ! اون موقع هنوز خانومای دیگه رو ندیده بودم . 

بعدش که این آدما نه که مشکل نداشته باشن ها ! نه ! هر کدوم یه وری رو به دندون کشیده بودن و می کشن و ... ولی آدمن ! دستشون درد نکنه ! داغون نیستن ! قوی ن . آدم حال می کنه از این که بشینه باهاشون یه چای - دم نکشیده ، همون تی بگ اصن - بخوره ! حال می کنه باهاشون گپ بزنه و درد دل کنه و درد دل بشنوه . آدم می تونه حالش بد باشه ، داغون باشه اصن ، ولی مرض نداشته باشه . 

اینا ، کاری هم برات نکنن ، باعث می شن کم کم یادت بیاد می شه هم بهتر شد و ... بهتر شد و ... بهتر شد و ... بعدش هم شاید یادت بیاد که می شه با آدمی آشنا بشی که داغون نباشه و توی دعوا وای نسته به داد و بی داد و وحشی بازی و هر چیزی رو کش بده . یادت بیاد که می شه مدیریت کرد رابطه ها رو . 

اینا رو نوشتم که بگم : شاید دیگه مثل پارسال هر روز نمی آم بنویسم . شاید تا چند وقت پیش می اومدم اینجا می نوشتم که حالم بهتر شه ، اما حالا می خوام بگم : بزرگ ترین هدیه ای که این وبلاگ به من داد ، این نبود که با نوشتن تو اینجا حالمو بهتر می کردم ؛ این بود که با نوشتن در اینجا ، یه سری آدم با معرفت عزیز وارد زندگی م شدن ، که ناخواسته منو از جو داغون بودن دور کردن . کاری کردن که بفهمم می شه حالت بد باشه ، ولی داغون نباشی ... حالا می آم می نویسم ، که شکرگزار این هدیه باشم . ممنون دوستام !

اینا رو نوشتم که بگم : خدایا می شه وختی یکی حالش خرابه ، به جای این که سر راهش یه سری آدم داغون تر از خودش قرار بدی ، یه سری آدم باحال مثبت سبز کنی جلو پاش ، که حالشو خوب کنن عوض این که اوضاع رو داغون تر کنن ؟ می شه لطفن ؟ دستت درد نکنه !