از خودم بدم اومد وختی ازش پرسیدم : بیماری بابات چیه ؟ و گفت : سرطان کبد . از خودم بدم اومد ، واسه این که بعدش ، چند لحظه ای طول کشید تا بگم : ایشالا خدا شفاشون می ده . از خودم بدم اومد ، چون یه دختری که دلش گرفته بود ، زنگ زده بود به من و داشت از غصه هاش می گفت و من ، این قدر ایمان نداشتم که وختی بیماری باباشو می گه ، بدون هیچ مکثی بهش قوت قلب بدم که خوب می شه ... من ، ضایع بودم ! ضایع ! 

حالا ، ده دوازده روز از اون تماس تلفنی بیشتر نمی گذره . نازنین برگشت ایران . بابای نازنین رفت پیش خدا . من دلم گرفته ! من نمی تونم بگم حسش رو می فهمم . چون بابای من ، وختی سیزده ساله م بود و با یه تصادف مزخرف از بین رفت . من همیشه - هنوز هم - فکر می کردم که بابام برمی گرده ، حتتا اگه مرده باشه . من ِ سیزده ساله همه چی رو می فهمیدم . بچچه نبودم . بچچه نیستم . ولی چون پدرم رو بیمار ندیدم ، چون پدرم یک صبح پاییزی پاشو از خونه بیرون گذاشت و به من خدافز گفت و من حتتا به خودم زحمت ندادم از زیر پتو بیام بیرون و جوابشو بدم ، چون باور داشتم پدرم برمی گرده ، هنوزم فکر می کنم یه روزی برمی گرده . پس من نمی تونم بگم حس نازنین رو می فهمم .

من برادر عزیز دردونه م رو یه سال از قبل از پدرم از دست ندادم . من پدرم رو روی تخت ندیدم و درد کشیدنش رو نفهمیدم . من نمی تونم بگم : نازنین جان ! تسلیت می گم ! می فهمم چی می کشی ! من نمی تونم اینا رو بگم . لعنت به هر کسی هم که بگه ! چون هیشکی نمی فهمه ! هیشکی نمی فهمه لعنتی !

من فقط همینجا ، شونه هامو تقدیم نازنین می کنم . تقدیم دختری که " زندگی یعنی همین " رو می نویسه . من ، اشک هام رو بهش پیشکش می کنم . نازنین ! من نمی فهمم چی می کشی ! ولی اگه دلت خواست سرتو روی شونه ی کسی بذاری ، اگه دلت خواست اشک هات با اشک های کس دیگه ای قاتی شه ، تا نفهمی از بین این همه اشک ، چه قدرشو تو گریه کردی ، من اینجام . چه تو ایتالیا ببینمت ، چه تو تهران ببینمت ، من هستم . 

من اینجام نازنین . حتتا اگه می دونم تو این روزا ، آخرین کاری که نمی کنی ، وبلاگ خوندنه . 

صبور باش ... مثل تمام زن های کشورم صبور باش . به خاطر مادرت ، به خاطر همسرت ، که تو یه خاک دیگه انتظارت رو می کشه ...