* الان یکی از مهم ترین چالش های زندگی من اینه که :

چرا تو کللللللل خانواده ی پدری اینجانب - و ایضن مادری اینجانب حتتا - فقط خانواده ی ماست که پول و پله نداره و در واقع می تونم بگم زیر خط فقر محسوب می شه ؟

اون وخ در راستای همین چالش ، چرا خانواده ی ما دارای بیشترین افراد تحصیل کرده و زبونم لال روشن فکره ؟

چرا اون وخ ؟


** یکی دیگه از مهم ترین چالش های زندگی من اینه که :

چرا هر چی من می گم هیشکی به ...ش هم حساب نمی کنه ، ولی وختی یکی دیگه همونو تکرار می کنه ، همه سر تصدیق تکون می دن ؟

تو بیمارستان ، دو ساعته دارم به مامان بلوندی می گم بلوندی یه کم رنگش پریده . به نظرم فشارش پایینه . می گه نه ! به نظر من طبیعیه . یه ساعت بعد پرستار اومده معاینه کرده ، می گه یه کم فشارت پایینه . برات یه سرم دیگه می نویسم ! همچین با نمی دونم چه نگاهی داشتم مامانشو نیگا می کردم که بیا و ببین !

بعد از اون ور هی بلوندی و مامانش می گن : به به ! بلوندی امروز تب نداره . همیشه این ساعت روز تبش شروع می شد . می گم : بابام جان ! ایشون الان هنوز تحت تاثیر داروی بی حسی و اون ضد درد قوی ای که تو سرمش زده ن می باشن . طبیعیه که تب نداشته باشه . بذارین اثر دارو از بین بره ، اون وخ ببینیم امروز تب داره یا نه . با یه لحن عاقل اندر سفیهی منو نیگا می کنن که : اون ضد درده ! به تب چه ربطی داره ؟ هر چی من خودمو جرررررر می دم که خیلی مسکن ها ، تب بر هم هستن ، اونا به خرجشون نمی ره . بعدش عصر بلوندی تب می کنه و دکتر نگران می شه و شب بیمارستان نگهش می دارن . بعدشم بهش می گن این که بعد از ظهری تب نداشتی ، واسه اثر داروها بوده !!


*** کللن الان دچار زندگی پر چالشی هستم . خسته م . از پنجشنبه ای تا حالا این عصب پشت دستم گرفته و ول نمی کنه . باورم نمی شه که این قدر روم تاثیر گذاشته باشه . اون لحظه بود که جلوی چشمام اومد کسایی که دچار زلزله می شن ، چه حسسی دارن ... خیلی وحشتناک بود . هر چی بگم کمه !


**** از اون ور یویو هم واسه من ناز می کنه جواب مسیج نمی ده ! بچچه از من هشت سال کوچیک تره ، واسه من روضه سر داده که : پیشنهاد می کنم یه کم حس مسوولیت پذیری ت رو قوی کنی !

ینی من باید برم سرمو بذارم زمین بمیرم که این بچچه که بزرگ ترین مشکل زندگی ش تا حالا قطعی اینترنت و پیدا نکردن شال همرنگ با شلوارشه و آخر آخرش یه سری مریضیای جزیی و ... بوده و هر وخ هر کمبودی داشته خانواده کنارش بوده و جیب پر پول و اینا ، برگرده به من بگه من مسوولیت ناپذیرم و همه مشکل دارن و چرا قرار اسکایپ برای پروژه رو یادم رفته !

الانم ده روزه جوابمو نمی ده . 

اصولن کاری که باید در این شرایط انجام داد ، اینه : یه گردش 180 درجه ای به سمت طرف مقابل ، خم کردن یکی از پاها ، به طوری که یک طرف باسن بالا بیاد ، و بعد ضربه ای آرام زدن به اون طرف باسن که بالا اومده ! بعدشم راهت رو بکشی و بری !

البته من الان چون یویو پیشم نیست ، صفحه ی فیس.بوکش رو باز می کنم و این حرکت شنیع رو در برابر مانیتور انجام می دم ! باشد که از آمرزیدگان باشم !


همین ! 


پی نوشت : دوستان کسی این پست منو دیده اصن آیا ؟ خیلی عجیبه که هیچچی کامنت نداشته م ! نگران خودم و وبلاگم شده م !!